چهارشنبه 5 شهریور 1393

صبح زود بیدار شدم راهیش کنم سر کار.... لباس جدید پوشیده داره از خونه میره بیرون... یه لحظه خودشو تو آینه جا کفشی نگاه میکنه میگه نه بابا مثکه این تیپ لباس هم بهم میادا!!... یعنی این اعتماد به نفس پسرا کشته منو... تا چند دقیقه بعد از رفتنش دارم به لحن حرف زدنش و تیپش و اعتماد به نفسش لبخند میزنم...

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان