چهارشنبه 21 آبان 1393

سبح خیلی زود داشتم میرفتم ونک چراغ بنزین ماشین روشن شد... تو همت و حقانی هم ترافیک سنگین...، به هر سختی ای بود رسیدم، اصلا جای پارک نبود.... چند دور یه خیابونو رفتم و برگشتم یهو یه جای پارک گلابی درست روبروی دانشکده مکانیک خاجه نصیر خالی شد... تا عصر اونجا بودیم....

برگشتن تو کردستان و تونل نیایش ترافیک خیلی سنگین... چراغ بنزین هم چشمک زن شد.... هر چی هم به خلبان زنگ میزدم گوشیش خاموش بود محل کار هم اشغال... 


از سرکار اومدم خیلی خیلی خسته :(


سه پیمانه از برنج های جدید گذاشتم تو قابلمه با 4 لیوان آب... زیرشو روشن کردم و شروع کردم به شستن ظرف های شب قبل... بعد از 40 دقیقه سرشو برداشتم دیدم برنجا نصفش خامه و نصفش خمیر!!... کلا به درد نمیخورن این برنجای جدید... از اونجایی که خورشت خیلی خوشمزه ای از شب قبل برای شما امشب آماده کرده بودم دلم نیومد غذا رو با این برنجای داغون بخوریم و دوباره از برنجای قدیمی گذاشتم تو یه قابلمه جدی.... سالاد درست کردم، از کلم شور هایی که مامان برامون فرستاده بود تو یه ظرف خوشکل ریختم و شلغم پاک کردم و گذاشتم رو گاز و همه چی آماده و خونه مرتب.... خلبان اومد...


خیلی گشنه بودیم دوتامون، و خیلی خیلی خیلی خسته:(


بهش گفتم یه کم بخوابیم، خوابیدن همانا... دو سه ساعت بعد چشامو وا کردم... خلبانو صدا کردم و گفتم زیر غذا ها رو خاموش کردی؟.... یهو پرید :|


همه غذا هامون سوخت :(((((


دوبار برنج درست کردم که یه شام خوب بخوریم بازم گشنه خوابیدیم :((( 

 من عصبانی و خلبان فقط میخندید:(((


این بود خاطره روز تولد ما :(((((


تنها اتفاق خوب امروز جای پارک خوب و تموم نشدن بنزین بود :|

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان