X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394

با الناز و سعیده تو صحن حرم راه می رفتیم.... با هم حرف نمی زدیم و هر کی تو حس و حال خودش بود...


خانم مسنی با عصا و با زحمت داشت راه می رفت که بره حرم،.... آقای جوانی از خدمه با ویلچر رفت سمت خانم مسن و بهش گفت بفرمایید من میبرمتون...  خانم مسن انگار که آقای جوان رو نمی دید.... به راه خودش به سختی ادامه می داد... از خدمه اصرار که حاج خانم بفرمایید، وظیفه ماست که شما را بریم... ولی خانم قبول نکرد.... بازم آقا اصرار داشت... این بار خانم با لحن تندی بهش گفت آقا نمیخوام... خودم میخوام برم.... و زد زیر گریه...


سه تامون بدون اینکه حرفی بزنیم از هم جدا شدیم و بیشتر از قبل هر کی تو حس و حال خودش بود....

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان