یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

مدت هاست ننوشته ام، شاید آن موقع ها که روز چند بار می نوشتم حالم بهتر بود... حداقل ذهنم روی کیبورد خالی می شد. 

این روزها... هر دم و هر ساعت می نویسم البته در ذهنم.


دیشب قبل از خواب تمام خانه را تمیز کردم تنها جای غیر تمیز باقی مانده دو پیرهن و یک شلوار خلبان بود روی میز اتو، آن هم در اتاق وسطی که شاید درب اش هر چند روز یک بار باز می شود و در ذهن من خیلی روی تمیز یا کثیف بودن خانه تاثیری ندارد. وقتی شب همه چیز دان (done) شده باشد و برای صبح هیچ کاری جز بیدار شدن، کتری را گذاشتن و برگشتن به تخت و خواندن پیام های دیشب گروه ها نداشته باشم شروع بهتری برای روز است. امروز ولی از همان اولش حالم گرفت... طبق معمول متوجه رفتن خلبان نشدم وقتی وای فای گوشی ام را روشن کردم، اول ازهمه پیام همکارم را خواندم... "الی من فردا ظهر میرم شرکت اگه تونستی به جای من بمون به آقای ک هم پیام دادم هنوز جواب نداده..." این را که دیدم دیگر وقت خواندن پیام های دیگران نبود سریع بلند شدم و رفتم تا بجای همکارم آنلاین باشم... و از همان جا بود که روز طور دیگری شروع شد :|


ایمیل شروع کار را فرستادم و مشغول شدم... یک ساعت بعد خلبان زنگ زد و گفت از یک دکتری که وقتش گیر نمی آید وقت گرفته برای نیم ساعت دیگر... جیغم رفت روی هوا... من چطور نیم ساعت دیگر خودم را به بیمارستان برسانم... اصلا کی اول صبحی حال رانندگی دارد.. من نمیروم. اصلا حالم خوب است. اصلا سردرد ندارم... اصلا لعنت به میگرن... لعنت به سردرد های همیشگی... لعنت به دکتر رفتن.... خلبان اصراااار که باید بروی... گفتم تنها نمی روم این تنها بهانه ای بود که می توانستم بیاورم برای نرفتن... خلبان گفت اومدم و گوشی را قطع کرد... دوست داشتم چند بار محکم سرم را به دیوار بکوبم.... کلا از این چیزهای یهویی بدم می آید... وقتی بگویند این کار باید سریع انجام شود اصلا انگار دوست دارم اسلوموشن انجامش بدهم... دوست دارم بمیرم ولی آن کار را انجام ندهم. مثلا زمین دهن باز کنم و مرا ببلعد.... به قول نوشین دقیقا رم میکنم.


خلبان چند بار زنگ می زند و من فقط گریه می کنم... خودم هم نمی دانم چرا ولی اشک امانم نمی دهد سردردم بدتر می شود... به یاد تمام روزهایی که سردرد داشتم و نمی شد قرص بخورم... به یاد تمام شب هایی که با سردرد خوابیدم و صبح با سردرد بیدار شدم اشک می ریزم... ولی مقاومت فایده ندارد... نیم ساعت بعد دم در بیمارستان لبافی نژاد هستیم... مانتوی سفید با حاشیه گل های رنگی رنگی ام را پوشیده ام... کلا وقت هایی که خیلی حس و حالم خوب نیست این مانتو را می پوشم تا هر کس ببیندم متوجه این حس و حالم نشود... نمی دانم چرا ولی چادرم را هم می زنم امروز.... بدون حتی یک قلم آرایش....


وارد می شویم... هیچ تابلویی  نشان دهنده درمانگاه مغز و اعصاب نیست... اطلاعات آدرس یک جایی را می دهد که وقتی می رویم نوشته درمانگاه چشم. حدود 80 نفر نشسته اند همه مریض های چشم پزشکی اند. من می نشینم و خلبان دو سه بار برای پرداخت و غیره و غیره می رود طبقه پایین و می آید... خسته شده ولی برای اینکه من چیزی نگویم هر بار از کنارم رد می شود به پهنای صورت میخندد و شکلک در می آورد... هر بار در دلم قند آب می شود ولی به روی خودم نمی آورم... نوبتمان می شود و می رویم توی اتاق پزشک.


پزشک آقای نسبتا خوش اخلاقی است.... برایش از سردرد هایم می گویم.... برگه های دفترچه بیمه ام را چک می کند... اولش چند سوال غیر مرتبط می پرسد بعد می گوید من چند سوال ازت می پرسم و به آقاتون نگاه می کنم تا جوابشو بگیرم. خیلی گیر میدی؟!!!! زیاد عصبانی میشی؟... کلا عصبی هستی؟!!!!  خلبان همه را انکار می کند... می گوید خانومم نه گیر می ده... نه عصبانی میشه... همیشه هم خوش اخلاقه!!... انگار همه غر های اول صبح ام را فراموش کرده است. دکتر ام آر آیم را می بیند و می گوید مشکل حادی نیست ولی این داروها رو بخور یک ماه دیگه می بینمت.


این بار امیدوارم... به اینکه واقعا از شر این سردرد ها خلاص شوم.

به حرف های دکتر فکر می کنم و به فکر های همیشه در سرم.... شاید دکتر راست می گوید.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان