شنبه 7 اسفند 1395

موبایلم زنگ خورد... یه شماره نا شناس از خوزستان... جواب دادم پیرمردی پشت خط بود... نفس نفس زنان و با لهجه دزفولی ولی فارسی گفت شما کی هستی؟ گفتم امرتونو بفرمایید... گفت اشتباه گرفتم؟ گفتم بله مثکه اشتباه گرفتین... گفت ببخشید دخترم و قطع کرد.

صداش شبیه بابزرگم بود... شاید خودش بود... باز اسفند شد و من دیوونه شدم...

دیشب تو تی وی یه صحنه نشون داد یه نفر تو پارچه سفیدی که از بالا تا پایین سه چار جاشو با یه تیکه پارچه دیگه بسته بودن... شبیه آخرین باری که بابزرگمو دیدم.... باز دیوونه شدم...

.

.

.

 چند شب پیش داشتم به الناز میگفتم بچه که بودیم یه وقتایی وقتی میرفتیم علی کله برگشتنی از تو شهید آباد رد میشدیم... من میترسیدم... تا وقتی بزرگ شدم از تاریکی شهید آباد و از شب هاش میترسیدم... از روزیی که با چشم خودم دیدم که بابزرگمو گذاشتن اونجا دیگه نمیترسم... یه تیکه از وجود من باهاش خاک شده... 

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان