درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

غم دل...

چه بگویم از غم دل...

غم کجا بود اخه!... میگم این زندگی انقدر مزخرفه.. انقدر مسخرس... انقدر بیخوده... دیگه اگه ما هم بشینیم همش غم و غصه بخوریم که چرا اون اینجوری گفت؟... چرا این منو دوست نداره؟... چرا قیافه ی من اونجوریه؟... چرا ماشینم سر باز نیست؟.... چرا اون خانمه منو اینجوری نگاه میکرد؟.... چرا من یه شغل مناسب ندارم؟... میگم هااااااا خوبه تهران که قبول شدم یه مغازه لباس بچه گونه فروشی بزنم!!.... حال میده هاااا... فک کن... بعد من و دختر اردیبهشتی تمام وقت میشینیم پای لباس های ناز نازی دخترونه و نقلی پسرونه ذوق میکنیم!!!...

ولی جدی!... اینو میخواستم بگم که... ادم باید سعی کنه با همه ی امکاناتش بسازه... از هر چی که داره بیشترین لذتو ببره.... هی بشینیم زانوی غم بغل بگیریم که چیزی درست نمیشه که!...(خوب حالا یکی این حرفا رو به خودم بگه... :دی)...

میگم اگه تهران قبول نشم میخوام که دنیا نباشه!!.. در این حد!!... حالا تهران بماند... جای دیگه هم بود مهم نیست.. ولی اگه ارشد قبول نشم.... دیگه زندگی برام تحل میشه!!...:دی... اگه قبول نشم میخوام که حلوای دوممو بخورید!... قضیه ی حلوای دوم هم از این قراره که.... تو شهر ما فردای عروسی خانواده ی عروس برای خانواده ی دوماد حلوا میفرستند!!!... بعد دیگه حلوای بعدی میره ه ه ه... تا وقتی طرف بمیره که براش حلوا بپزند!....

نه حالا جدی!... میخواستم بگم که.... این زندگی خیلی چیز بیخودیه!... پس بیاید سعی کنیم حالشو بگیریم!....

یه نقطه ی عطفی تو زندگی من رخ داد چند شب پیش....:دی!!

اگه گفتید؟....

.

.

.

.

.

عمو میخواست بره خونه... هم ماشینش بود هم موتورش!... گفت الی میتونی تو ماشینمو ببری؟.... تو دلم قند آب شد!... اولین باری بود که پشت ماشینی به جز ماشین خودم و بابام میشستم!... با اعتماد به نفس کلیدای ماشینشو گرفتم... 206 بود... من فکر میکردم 206 ماشین خیلی خوبیه!... ولی اصلا قابل مقایسه با ماشین خودم نیست!!!...

خوب حالا؟... آفرین؟... من گاهی وقتا یادم میره... یادم میره که این 2 روزه ی دنیا ارزش غصه خوردنو نداره... ولی.. خوبیش اینه که روحیه ای دارم تا این چیزا رو بهم یاد آوری کنه... و داشته هامو با نداشته هام مقایسه کنه.... و بهم اعتماد به نفس بده...

مثل دختری که هر شب خودشو تو آینه نگاه میکرد و بعد میگفت... خوب اشکال نداره... عوضش باهوشم!!...

نظرات 16 + ارسال نظر
س م ح شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 09:19 http://baraye1bar.blogsky.com

سلام الــــــــــــــــــــــــــــــــــی
انقدر روزمره نوشتی که خودت به روزمرگی دچار شدی
ببینم شد یه پست بدی انقدر ماشینو مغازتو به رخ ما نکشی؟
میخوای از این مشکلات خلاص شی؟
شوهر کن

:(

باشه!!!!!!

خودت برو شوهر کن!!

مرهان شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 09:43

سلام خانوم مهندس.
هرکی لم ماشین خودش رو داره.
هر ماشینی هم مزیت ها و معایب خودش رو داره.
اون ف و س رو هم دوستام میدونن چیه.

محسن شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 10:19 http://dez-negar.blogfa.com

سلام الی.
خوبی؟
در مورد این 2 تا پست...کاملاً موافقم!
خصوصاً اینجا : "ادم باید سعی کنه با همه ی امکاناتش بسازه... از هر چی که داره بیشترین لذتو ببره.... هی بشینیم زانوی غم بغل بگیریم که چیزی درست نمیشه"
یکی از کار هایی که تو زندگی میکنم ( همین 2 روزه ی دنیا که میگی ) اینه که از چیزایی که دارم لذت ببرم...
در مورد حلوا . . . خدا نکنه الی ! این چه حرفیه.
حالا وقتی کنکور قبول شدی....بیا و دوباره این نوشته ها رو بخون...اگر هم خدایی نکرده قبول نشدی ( دیر اَ جون ! ) شاید باید بیشتر زحمت میکشیدی و واسه سال بعدش میدونی باید چیکار کنی...چون بالاخره یه تجربه کسب کردی...مثل من سربازی هم که نداری
در هر صورت امیدوارم قبول بشی و ما رو هم خوشحال کنی...البته...منم قبول بشم کارشناسی ! حالا کجاش مهم نیست !

پ . ن : راستی ..اوّلین باری که به غیر ماشین بابام سوار ماشین دیگه ای شدم ؛ ماشین داییم بود...فکر میکردم پارس ماشین خوبی باشه ! که انصافاً بود :دی !!!

دختراردیبهشتی شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 11:42

آآآآ...حلوای اولتو کی دادی؟؟؟
ولی من هستم تا این رسم ها رو براندازمو فلک را سقف بشکافمو رسمی نو دراندازم..
نقطه ی عطفت 206 هه بود؟؟؟؟
ولی..یه چیزی..
خب تو که میخای بری مغازه لباس بچگونه بزنیو کلا میخای بری تهران..
خب برو تهران مغازه لباس بچگونه بزن.دیگه چیکاره کنکور داری؟؟
بنظر من اصلنم زندگی مزخرفو بیخود و مسخره نیس.
این فکره ماس که یه وقتی مضخرفو بیخودو مسخره میشه.که اونم اختیارش یه سره دسته خودمونه

روناش شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 13:01 http://www.ccc4.blogfa.com

بچسب به زندگی...چقدر فکر نا امیدانه میکنی...

غلوم شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 14:58 http://farma2.blogfa.com

مرسُم سوار سکل بیسیه که گفتی نقطه عطف در زندگی!

هیچ می فکرم مبا، ایشلا قبول بویی.

اتفاقا... چند وقت پیش تو باغ... یه وسپا بود... هی گفتمشون بزارید سوار شم.. گفتن سنگینه نمیتونی کنترلش کنی!!!... نذاشتن!...

تهران خیلی خوبه....از دانشگاه و لباس بچه فروشی هم که بگزریم, وقتی تظاهرات میشه شلوغه آدم میره شعار میده فرار میکنه...هیجان و ترس و شجاعت و هم نوع دوستی و تنفر و ....همه چی داره...
تازه حالا اومدیم و ارشد تهران قبول شدی...باز چه فیاده ؟ ها ؟ چه فایده؟ چرا آدم تو آکسفرد درس نخونه چرا بورسیه سوربون نشه؟ ها؟..اه...اصلا این زندگی خیلی بده....
الان اگه یه آمار بگیرن فک کنم تو 40% از پست ها ماشینت شخصیت اصلی بوده ها... هیچ وقت هم نمیگی چیه....

س م ح شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 17:26 http://baraye1bar.blogsky.com

سلام
شوخی کردم ناراحت نشو...
راستی شما دخترا چه دغدغه ای دارین؟
راحت درستونو میخونین
هر کاریو که داشته باشین می کنین
آخرشم شوهر میکنو شوهر بدبختتون باید خرجتونو بده...
دروغ میگم؟؟/
-----------------------------
از کنکور چه خبر؟

نتیجه ی سراسری نیمه دوم اردیبهشت میاد

س م ح شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 17:36

راستی الی اگه من نبودم با دختر اردیبهشتی آشنا نمیشدی
یادت نره..

نه ه ه ه

ببین اشتباه نکن!......

دختراردیبهشتی شنبه 21 فروردین 1389 ساعت 21:32

بابا..ماشینش ژیانه.همه جالبیشم اینه که وقتی سوار میشیم سقفشو برمیداره باد میخوره به موهای زیر مقنعمون

:دی

:دی

:دی

ببین آقا مهدی چی گفته!!!

سنگ صبور یکشنبه 22 فروردین 1389 ساعت 01:03 http://www.gozarezamaneh.blogfa.com

میگم حالا خدا از بین این همه آدم که در سراسر ایران می خوان تهران قبول بشن، چطوری 18 نفر و انتخاب کنه؟؟؟...

پ.ن: قبول میشی... یعنی باید قبول بشی... من که به هیچ وجه سرم نمیشه... بچه های دزفول باید بهترین رتبه ها رو بیارین... بهشون افتخار می کنم...

من همین جا قول میدم که.. تمام تلاشمو کنم... که بچه های دزفول به من افتخار کنند.....

س م ح یکشنبه 22 فروردین 1389 ساعت 08:28 http://baraye1bar.blogsky.com

ببین الی از الان فکر کن که قبول نیستی
برنامه بچین بعد از قبول نشدن میخوای چیکار کنی
فکر کنم دیگه چاره ای نمیمونه باید شوهر کنی
///
اه اَه ژیانم شد ماشین؟!
میدونی شباهت ژیان با زیرشلواری چیه؟
با هودوتاش میشه ا سر کوچه رفت

مطمئن باش قبول میشم... حالا میبینی......

امین یکشنبه 22 فروردین 1389 ساعت 09:07

آی 3 قل....

آی 3 قل...

سید رضا یکشنبه 22 فروردین 1389 ساعت 09:35 http://srsreza.blogfa.com

زندگی چه بخواهی چه نخواهی ادامه دارد.باید بسازیم.تلاش کنیم و بجنگیم.گاهی شیرین می شود گاهی تلخ عین زهر مار.ولی می شود جذابش کرد و لذت برد.

آرون یکشنبه 22 فروردین 1389 ساعت 14:05

یعنیاگه دنیا رو هم بهم بدن حاضر نیستم برم تهران!!!!!!!!

ها ها ها دوشنبه 23 فروردین 1389 ساعت 01:48

همون که عموت پشت مسجد پارک میکنه و نمیبره توی پارکینگ بزاره از بس که خسیسه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد