امروز وقت افطار... ۳تا خانم تو مغازه بودن.... فروشنده مون یه جعبه خرما دستش بود به همه تعارف میکرد... به این ۳تا خانم ها تعارف کرد.... ۳تاشون برداشتن... و ۳تاشون بعد از خوردن خرما هسته را پرت کردن رو زمین!!.... فروشندمون گفت صدای چی بود!... گفتمش هسته ی خرما!... باورش نشد!!
عصر ها از وقتی میریم مغازه یه ریز در مورد خوردنی و نوشیدنی صحبت میکنیم تا وقت اذان....
---------------------------------------------------------------------
امسال اولین سالیه که گلی روزه میگیره... یه کارای با نمکی میکنه... یه حرفای باحالی میزنه... الان اومده میگه آجی... اگه بعد از افطار دروغ بگیم بازم روزمون باطله؟... میگمش ببین در کل نباید دروغ بگی حالا روزه باشی یا نباشی فرقی نداره... میگه خب... چرا دروغ بگم.. الان نماز سه رکعتی را خوندم ولی چهار رکعتی را نخوندم.... :دی
صبح هم بعد از سحری... رفته بود تو فکر... میگمش گلی به چی فکر میکنی؟... میگه آجی ۲رکعت واسه صبح کم نیست؟... مطمئنی باید دو رکعت بخونم:دی... منم بلند بلند میخندم... بعد گیر میده میگه چرا خندیدی... میگمش خوب سوالت خنده دار بود...:دی
---------------------------------------------------------------------
مشتری آخر وقت اومده... میگه هنوز که زوده چرا دارید تعطیل میکنید؟... میگمش خوب فروشنده ها روزه هستن... باید برن خونه افطار بخورن... رو میکنه به زنش و میگه ماه روزه هم دردسری شده برامون!!!
----------------------------------------------------------------------
ماه رمضون یه طرف زولبیا و بامیا با چایی هم یه طرف...
با این پست وبلاگ سبز خبیث خیلی حال کردم
خوندن این پست از وبلاگ روزهای پمبه ای را به همه ی شما توصیه میکنم
در ضمن نظراتتون برای من خیلی مهمه
تمام تلاشمو کردم و همچنان میکنم.... تا از بند پ استفاده نکنم....
امروز... داشتم باهاشون مشورت میکردم.... در حالی که پاهامون تو آب یخ بود و کله هامون داغ از آفتاب... و در حالی که از زانو به پایین خیس بودیم و از زانو به بالا خشک... چهار نفرشون افتاده بودن به جونم و ول کن ماجرا نبودن.... و چهار کلمه میگفتیم و بعد سردی بی اندازه ی آب را به هم یاد آوری میکردیم... همشون هم عقیده بودن... و میگفتن باید از بند پ استفاده کنی.... راستش من بدم نمیاد ها... ولی قلبا دوست ندارم....
نظر شما چیه؟
راستش کمی وسوسه انگیزه.....
دلم واسه روزمره نویسی و پراکنده نویسی یه ذره شده....
یه سوال!... شما چه حسی نسبت به آهنگ جدید 2afm دارید؟.... من که خیلی دوستش دارم... اصولا آهنگ رپ گوش نمیدم ها.. ولی هر موقع pmc این اهنگو میذاره میشینم کامل میبینمش و گوش میدم و ... لذت میبرم ازش!!....
.
.
.
امروز یه خانواده ی عرب اومده بودن تو مغازه.... 11 نفرشونو من دیدم بقیه فک کنم نیومده بودن تو:دی... نه!.. فک کنم بیشتر بودن!.... واسه خرید عروسی.. اونم 2عروس!... بعد میخواستن همه چیزشون مثل هم باشه... جالب اینه که هم رنگ و هم سایز میخواستن همه چیو:دی.... بعد دیگه خوش به حال ما شد دیگه...
جمعیت زیادشون خیلی جلب توجه میکرد.... 2تا خانم سن بالا همراهشون بودن که خسته شده بودن... یکیشون گفت از صبح بازار بودیم خسته شدیم... بعد دمپایی هاشونو دراورده بودن و نشسته بودن رو پله:دی... خیلی باحال بود... 3تا صندلی بهشون دادیم... 3تا دیگشون نشستن تا بقیه انتخاب کنن.... میز گردی تشکیل داده بودن تماشایی... منم... هر کاری کردم نتونستم شیطنتمو کنترل کنم و ازشون عکس نگیرم!...:دی... ولی عکسو نمیذارم چون ممکنه راضی نباشن:دی
.
.
.
سر کلاس بودیم.. همه ایستاده بودن در حال انجام یه سری کارهای پیچیده.... استاد میخواست یه مثال بزنه یه چیزی تو مایه های دینام دوچرخه که با چرخش چرخ ها چراغش روشن میشه!... من بلند گفتم یویو!!... بعد همه خندیدن!!... خب من بچه بودم یه یویو داشتم که میچرخید چراغش روشن میشد خب!!
برای شروع یه کار جدید چند چیز خیلی مهم هستن.
اعتماد بنفس بالا...
جرات ریسک کردن...
مشوق خوب...
....و مهم تر از همه کسی که به ادم اطمینان بده که هر اتفاقی بیوفته پات وایساده....
نمیدونم وقتش رسیده یا نه.... خودم که فکر میکنم هنوز زوده... ولی دیگران انقدر اصرار میکنن که.... منم اعتماد بنفس کاذبی پیدا کردم.... آدم ریسک پذیری هم هستم... مشوق هم که بسیار زیاده....