از دیروز حلما رو گذاشتم خونه مامان اینا... اومدم وسایلمو جمع کنم و کارامو انجام بدم که برم دزفول... یه هیجان و استرس خاصی دارم... نمیدونم چی پیش میاد این چند روز... امیدوارم خدا بخیر بگذرونه :)
حلما هم که ازم دور باشه کلا تپش قلب دارم :))))
خلبان این روزا تو فکر اینکه که یه تلاشی بکنه و یه خونه ای آپارتمانی زمینی یه چیزی بخریم... ته دلم دوست دارم دزفول بخریم اگه بتونیم :) حتی اگه شده یه جفت قبر بخریم واسه دوتامون
چند ماهیه که یه کار جدیدو شروع کردم و غرق کار شدم... یعنی غرق هااا.... انقدر که وقتی راجبش حرف میزنیم گلی میگه بسسسستتتتههههه :) ولی خب حس خوبی بهم میده... خیلی هم براش زحمت کشیدیم... هنوز نوپاس :) ولی دوستش دارم.
دزفول رفتن هیچ ثمره ای که برام نداشته باشه همین که مامبزرگمو میبینم و چند روز پیشش میمونم کافیه :)
امروز بعد از مدت ها حالم خیلی خوبه خدا بخیر بگذرونه.
آدم ها از دور با چیزی که از نزدیک میبینیم خیلی فرق دارن.
3 هفتس که حال بهتری دارم. فعلا فکر میکنم بهترین تصمیمو گرفتم :)
دیشب بعد مدت ها عطی و سارا اومدن شب خونمون تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم... خیلی بهم چسبید :)
تو این دنیا همه چی هم خوبه هم بد... اصلا همه چی نسبیه... چند ماه پیش داشتم به خلبان میگفتم که من عاشق این شیرینی مکزیکیام که میخری... خواهش میکنم هر وخ میری لادن واسه من مکزیکی بخر... انقدر خرید که بهش گفتم توروخدا هر چیزی بخر جز مکزیکی...
چرا اینو گفتم؟
امروز تو یه بحرانم... کار کردن یا نکردن :(... تصمیمو نهایی کردم... امروز آخرین روز کاریم بود... حس یه آدمو دارم که طلاق گرفته و از کلی آزار و اذیت رها و آزاد شده ولی حالا حالا طول میکشه تا به این بیکاری خودخواسته عادت کنم... امروز زنگ زدم اداره کار راجب قوانین کار و بیمه بیکاری و... سوال بپرسم... یه آقای سن بالایی بود... پشت تلفن فکر کرد بچه سالم :) گفت دخترم از الان به فکر بیمه بیکاری نباش... بعد گفتم 14 سال سابقه دارم متاهلم... شروع کرد به راهنمایی که چیکار کنم که بتونم بیمه بیکاری بگیرم :)
امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم و شرکت اذیتم نکنه... سفته هم دارم دستشون 
تو این دنیا همه چی هم خوبه هم بد... اصلا همه چی نسبیه... چند ماه پیش داشتم به خلبان میگفتم که من عاشق این شیرینی مکزیکیام که میخری... خواهش میکنم هر وخ میری لادن واسه من مکزیکی بخر... انقدر خرید که بهش گفتم توروخدا هر چیزی بخر جز مکزیکی...
چرا اینو گفتم؟
امروز تو یه بحرانم... کار کردن یا نکردن :(... تصمیمو نهایی کردم... امروز آخرین روز کاریم بود... حس یه آدمو دارم که طلاق گرفته و از کلی آزار و اذیت رها و آزاد شده ولی حالا حالا طول میکشه تا به این بیکاری خودخواسته عادت کنم... امروز زنگ زدم اداره کار راجب قوانین کار و بیمه بیکاری و... سوال بپرسم... یه آقای سن بالایی بود... پشت تلفن فکر کرد بچه سالم :) گفت دخترم از الان به فکر بیمه بیکاری نباش... بعد گفتم 14 سال سابقه دارم متاهلم... شروع کرد به راهنمایی که چیکار کنم که بتونم بیمه بیکاری بگیرم :)
امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم و شرکت اذیتم نکنه... سفته هم دارن دستشون 