درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

روزمره

از دیروز حلما رو گذاشتم خونه مامان اینا... اومدم وسایلمو جمع کنم و کارامو انجام بدم که برم دزفول... یه هیجان و استرس خاصی دارم... نمیدونم چی پیش میاد این چند روز... امیدوارم خدا بخیر بگذرونه :)


حلما هم که ازم دور باشه کلا تپش قلب دارم :))))

خلبان این روزا تو فکر اینکه که یه تلاشی بکنه و یه خونه ای آپارتمانی زمینی یه چیزی بخریم... ته دلم دوست دارم دزفول بخریم اگه بتونیم :) حتی اگه شده یه جفت قبر بخریم واسه دوتامون


چند ماهیه که یه کار جدیدو شروع کردم و غرق کار شدم... یعنی غرق هااا.... انقدر که وقتی راجبش حرف میزنیم گلی میگه بسسسستتتتههههه :) ولی خب حس خوبی بهم میده... خیلی هم براش زحمت کشیدیم... هنوز نوپاس :) ولی دوستش دارم.

دزفول رفتن هیچ ثمره ای که برام نداشته باشه همین که مامبزرگمو میبینم و چند روز پیشش میمونم کافیه :)

امروز بعد از مدت ها حالم خیلی خوبه خدا بخیر بگذرونه.

روزمره

آدم ها از دور با چیزی که از نزدیک میبینیم خیلی فرق دارن.


دیروز یه زنگ زدم به مامبزرگ... خیلی دیر به دیر زنگ میزم :(... خیلی آدم تاسفی هستم من :(... تازه کار داشتم که زنگ زدم... تلفنو جواب نداد.... دم اذان بود گفتم حتما داره نماز میخونه... کمی بعد زنگ زدم بازم جواب نداد... زنگ زدم سراغشو از خالم گرفتم... گفت پیش من بوده الان رفته خونه.... دیگه مثکه بهش گفته بود الی بهت زنگ زده... یه ساعت بعد خود مامبزرگ زنگ زد... وسط حرفا گفت رفتم یه سر بالا پیش خاله بهش بگم به بقیه زنگ بزنه ببینم شب یلدا میان پیشم یا نه... بقیه هم همه گفتن حالا معلوم نیس میایم یا نه... گفت تخمه خریدم.... باقله خیسوندم آب باقله درست کنم براشون اگه اومدن... ولی دخترا گفتن هنوز معلوم نیس کجاییم... پسرا هم که کلا خبری ازشون نیست.... اون یکی تا ده یازده شب مغازس اون یکی هم تا دیر وقت تو کارگاهه... 

اینا رو که میگفت اشکام بی اختیار میریختن... 


چقدر روزهای خاص روزهای دلگیری هستن واسه خیلیا...  

روزمره

3 هفتس که حال بهتری دارم. فعلا فکر میکنم بهترین تصمیمو گرفتم :)


دیشب بعد مدت ها عطی و سارا اومدن شب خونمون تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم... خیلی بهم چسبید :)

روزمره

تو این دنیا همه چی هم خوبه هم بد... اصلا همه چی نسبیه... چند ماه پیش داشتم به خلبان میگفتم که من عاشق این شیرینی مکزیکیام که میخری... خواهش میکنم هر وخ میری لادن واسه من مکزیکی بخر... انقدر خرید که بهش گفتم توروخدا هر چیزی بخر جز مکزیکی... 


چرا اینو گفتم؟

امروز تو یه بحرانم... کار کردن یا نکردن :(... تصمیمو نهایی کردم... امروز آخرین روز کاریم بود... حس یه آدمو دارم که طلاق گرفته و از کلی آزار و اذیت رها و آزاد شده ولی حالا حالا طول میکشه تا به این بیکاری خودخواسته عادت کنم... امروز زنگ زدم اداره کار راجب قوانین کار و بیمه بیکاری و... سوال بپرسم... یه آقای سن بالایی بود... پشت تلفن فکر کرد بچه سالم :) گفت دخترم از الان به فکر بیمه بیکاری نباش... بعد گفتم 14 سال سابقه دارم متاهلم... شروع کرد به راهنمایی که چیکار کنم که بتونم بیمه بیکاری بگیرم :)

امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم و شرکت اذیتم نکنه... سفته هم دارم دستشون  

روزمره

تو این دنیا همه چی هم خوبه هم بد... اصلا همه چی نسبیه... چند ماه پیش داشتم به خلبان میگفتم که من عاشق این شیرینی مکزیکیام که میخری... خواهش میکنم هر وخ میری لادن واسه من مکزیکی بخر... انقدر خرید که بهش گفتم توروخدا هر چیزی بخر جز مکزیکی... 


چرا اینو گفتم؟

امروز تو یه بحرانم... کار کردن یا نکردن :(... تصمیمو نهایی کردم... امروز آخرین روز کاریم بود... حس یه آدمو دارم که طلاق گرفته و از کلی آزار و اذیت رها و آزاد شده ولی حالا حالا طول میکشه تا به این بیکاری خودخواسته عادت کنم... امروز زنگ زدم اداره کار راجب قوانین کار و بیمه بیکاری و... سوال بپرسم... یه آقای سن بالایی بود... پشت تلفن فکر کرد بچه سالم :) گفت دخترم از الان به فکر بیمه بیکاری نباش... بعد گفتم 14 سال سابقه دارم متاهلم... شروع کرد به راهنمایی که چیکار کنم که بتونم بیمه بیکاری بگیرم :)

امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم و شرکت اذیتم نکنه... سفته هم دارن دستشون