درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

دنیای مادران!

خانمه میگه: خانم مگه نه اینا فروشی نیست دکوریه؟؟؟

اینو در حالی میگه که.... به بچه اش اشاره میکنه و به من چشمک میزنه که حرفشو تایید کنم!!!

پسرش میگه اگه فروشی نیست چرا روش قیمت زده ۸ تومن؟ 

 

مادرش میگه همه رو فروخته این یکی مونده براش میگه این یکی رو نمیفروشم!!! 

 

(شما همه ی اینها رو با لهجه ی عربی تصور کنید)

سکوت

من: امروز.... صبح شنبه... از همین الان شروع میکنم.... میخوام سکوت کنم... شاید اینجوری بیشتر صدام شنیده بشه... البته.... یه دفترچه و یه خودکار تو جیبم میزارم... هر جا حس کردم که اصلا نمیتونم ساکت بمونم.... به جای حرف زدن حرف هامو مینویسم.... البته... شاید این بی حرفی تو دنیای بیرون پر حرفی تو دنیای مجای رو به بار بیاره!!! :دی 

 

خواننده های وبلاگم: الی... نه که خیلی کم حرفی اینجا.. آخی.... 

 

 

حالا ببینیم چطور میشه!!! 

 

نتیجه های ارشد دانشگاه آزاذ برای بچه های ممتاز اومده..... چند تا از دوستای نزدیکم قبول شدن... و من از این بابت بسیااااااار خرسندم!!! 

 

دیگر اینکه.... من اگه خواهر نداشتم چی کار میکردم؟؟.... اونایی که خواهر ندارن هی بشینن غصه بخورن!!! :دی.... تنها بدی ای که خواهر داشتن داره اینه که... خواهر کوچیکه ی آدم یه روزی هم سایز آدم میشه و شبیخون میزنه به کفش و لباس و مانتو ی آدم.... و مانتو رو اتو میکنی میزاری تو کمد آماده برای روزی که عجله ای میخوای بری بیرون.. و خیالت راحته که یه مانتوی مرتب تو کمد داری... و وقتی میری میبینی مانتوت نیست... اصلا جای تعجب نداره اصولا!!!.... 

 

 

چرا های ذهن من

۱.امروز کلی چرا تو ذهنمه.... مهم نیست... چون کسی نیست که جواب چراهای منو بده.... امروز ظهر... از یه موضوعی خیلی خیلی ناراحت بودم.... نشستم... کلی برای خودم نوشتم.... دلم خنک شد... بعد سلکت آل کردم و .... دیلت!!!!..... این چه زندگی ایه؟.... اصلا ما برای چی زندگی میکنیم!!!.... من که دیگه از زندگی کردن خسته شدم!!... شما چطور!!؟؟؟ 

 

 

۲.شما چه خبر؟.... من که هیچ خبر جدیدی ندارم!!!.... راستی... دیدین زیر گذر افتتاح شد!!؟؟؟... تو شب که از توش رد میشی... رنگ چراغاش هی عوض میشه!!!... همه چیزش خوبه... فقط آسفالتش کمی ناجوره!!!... باید درستش کنند.... من که تا حالا دقت نکرده بودم که خیابون شریعتی تا این حد کج تشریف داره!!!... شما دقت کرده بودین آیا؟.... 

 

۳.تو شهر ما یه کیف و کفش فروشی خوب پیدا نمیشه!!!!.... یه مغازه ی کیف و کفش فروشی بزرگ... خوب جواب میده هاااااا.... کسی نمیخواد دست به کار شه؟؟؟ ....  

 

۴.دلم خیلی چیزها میخواد هااااااا.... ولی به زبون نمیارم.... و هیچ وقت به بابام نمیگم من فلان چیزو احتیاج دارم!!!!

 

۵. میخوام با خودم یه قراری بزارم!!!.... از فردا.... به مدت یه هفته... میخوام با خودم تمرین کنم....  تا زمانی که کسی ازم چیزی نپرسیده .... و تا زمانی که خیلی واجب نشده حرف نزنم!!!.... فکر میکم این تمرین برام لازمه... چون یه مدته... احساس میکنم گاهی حرف های بی موقع میزنم!!... و گاهی حرف هام باعث رنجش دیگران میشه!!.... 

 

 

دزد میگیریییییم

دختره: 17 ساله... شلوار لوله تفنگی... مانتوکوتاه مشکی... مقنعه مشکی.. کمی آرایش.. ابروهای پیوندی... یه کوله پشتی با زمینه ی سفید و چهار خونه های سبز!!!

داشت میرفت بیرون که... صدای بوق دزدگیر بلند شد... دختره نمیدونست دزدگیر داریم!!!... رفتم کولشو گرفتم کشوندمش تا وسط مغازه... خشمگین نگاش کردم... بهش گفتم کیفتو وا کن... کیفشو وا کرد... 2تا شلوار لی تو کیفش بود!!!...

عصر دیروز

 

سخت مشغول کار بودم... سنگینی یه نگاهو حس کردم... سرمو بلند کردم... نگاهشو ازم برگردوند... حالا من بودم که نگاهش میکردم و اون بود که سنگینی نگاهمو حس میکرد.... چند قدم راه رفت... نمیدونم متوجه شد یا نه!!... ولی دیگه حواس من همش به اون بود!!!... و به ادم هایی که دوروبرم بودن و باهام حرف میزدن توجهی نداشتم!!!.... لبخندی رو لبم نشست... و ..... بعد که رفت!!!... با خودم گفتم حیف شد هااا... کاش بهش سلام میکردم!!!... من دقیق نمیشناسمش ولی... حس خوبی نسبت بهش دارم!!!... نمیدونم!!... تو اون لحظه هایی که من حواسم نبوده و اون داشته نگاهم میکرده... در حال انجام چه کاری بودم!!!... خوش اخلاق بودم یا بد اخلاق!... با حوصله بودم یا بی حوصله... ولی دوست دارم اونم حس خوبی نسبت به من داشته باشه!!!... 

پ ن : من با همشون فرق دارم... دوست دارم دیگران این فرقو درک کنند!!... و این برام خیلی خیلی مهمه....