دیشب از یه نفر برخورد خیلی خوبی دیدم.... یه کاری کرد که فکرشم نمیکردم... چقدر بخشیدن دیگران کار خوبیه... کاش همه ی آدما بتونن ببخشن... (اینو اینجا مینویسم که همیشه یادم بمونه)
یکی از ویژگی های خوبی که تو وجود آدما هست اینه که میتونن هر چیزی رو فراموش کنن... فراموش کردن اولش ممکنه سخت باشه... ولی غیر ممکن نیست... مثلا وقتی کسی عزیزی رو از دست میده... بی تابی میکنه... لباس سیاه میپوشه... غصه میخوره و اشک میریزه... ولی بالاخره فراموش میکنه و اشک ریختنا تموم میشه...و به روال عادی زندگی برمیگرده....مثلا وقتی کسی در حق آدم بدی میکنه... با خودت میگی هیچ وقت نمیبخشمش... این کاری که در حقم کرده جبران ناپذیره.. . ولی بعد از یه مدت... همه چی فراموش میشه... و میبخشیشمثلا گاهی وقتا تو خانواده ها مشکلاتی پیش میاد که باعث قطع رابطه میشه... ولی بعد از یه مدت... با پا درمیونی یه بزرگتر... همه چی به روال عادی برمیگرده و کدورت ها برطرف میشه وهمه چی فراموش میشه...
خوب!... این فراموش کردن در چنین مواردی خیلی خوبه... ولی...
کاش... طوری نباشیم که با یه اشتباه... تمام خوبیای طرف مقابلمونو فراموش کنیم...
الان یه خانومی تو تلویزیون گفت... مصرف روغن زیتون باعث جلوگیری از آلزایمر میشه... چه جالب! من زیاد روغن زیتون میخورم و حافظم خرابه... اگه نمیخوردم چی میشدم!... فک کنم یه تومور تخریبگر تو مغزم هست که هارد مغزمو ویروسی میکنه و باعث میشه اسامی افراد از ذهنم پاک شه!... گاهی وقتا دارم با بعضیا که بعد از مدتها دیدمشون حرف میزنم ولی... اسمشون یادم نمیاد!... اسم استادامو که اصلا بلد نیستم!... فروشنده هایی که پیشمون کار میکنن هم اسماشون اصلا تو حافظم نمیمونه!
کاش میشد مهندسای پزشک عزیز... یه کارت حافظه میساختن تا به حافظه ی آدما ضمیمه بشه و ... اطلاعات توش سیو بشه!... فک نمیکنم دور از دسترس باشه هاااااا... نظر شما چیه؟
خرما ارده هم واسه تقویت حافظه خوبه؟... اره فک کنم ارده خیلی خوبه!
باقله چی؟
به به ... به به...
دانشجو های عزیز روزتون مبارک!..... واسه روز دانشجو کسی به شما هدیه ای میده آیا؟... دختر عمم تازه عقد کرده... واسه روز دانشجو مادر شوهرش به سکه داده!... چه جالب!
دیشب به گلی میگیم گلی فردا روز دانشجوئه... آروم میره به بابا مبگه بابااا چی میخوای بدی به آجیا... بابا میگه واسه چی؟... گلی میگه فردا روز دانشجوئه... بابا میخنده و میگه جمع کن باباااااااا...
شما تو این دوران دانشجویی چه گلی به سر خودتون زدین؟... من که هیچی... هر ترم کلاسامو طوری میگرفتم که 2 یا 3 روز تو هقته بیشتر کلاس نباشم!... از ترم 3 به بعد هم 2در کردن کلاسا رو یاد گرفتم... و تعداد روزایی که میرفتم دانشگاه در طول ترم اندک بودن!
ترم 3 بودیم... محاسبت عددی داشتیم با دکتر نادری... یعنی ملت ازش حساب میبردن... تو کلاس دهنتو باز میکردی میگفت برو حذف کن... جلسه ی اول یه برنامه بهمون داد گفت واسه هفته یاینده آماده باشه.. هر کی اماده نکرد چه میکنم و چه میکنم و ... گفت کلا این برنامه ها 4 نمره داره!... هر جلسه باید برنامه ی جلسه ی قبلو بیارید... اگه نیارید نمره نمیگیرید و........ خلاصه... منم که بلد نبودم... زنگ زدم به پسر دایی بابام.. برام برنامه رو نوشت و اورد بهم داد... منم یه پرینت ازش گرفتم و بردم سر کلاس!... نگو برنامه رو تو وورد تایپ کرده... استاد اومد و برنامه ها رو گرفت و ... اسم میخوند برنامه رو نگاه میکرد... اولین نفر برنامه رو دست نویس رو یه برگه کلاسور نوشته بود... استاد پارش کرد انداخت آشغالی... یکی به یکی برنامه ها رو پاره میکرد... فقط 2نفر برنامشون خوب بود!.... من که از این کاره استاد خیلی بدم اومد تصمیم گرفتم نه تنها از این استاد بلکه از همه ی استادا انتقام سفت و سختی بگیرم... از جلسه ی بعد من برنامه نمیبردم... همه ی بچه ها تمام روزا زو میرفتن سایت دانشگاه و با هم برنامه مینوشتن و ..من بیخیال!
جلسه آخر گفت حالا همه ی برنامه ها رو بزنید رو سی دی بهم بدین... اگر کسی سی دی خالی بهم بده یا سی دی چرت و پرت بهم بده میندازمش... منم صاف زدم تو خال... رفتم رو یه سی دی یه عالمه برنامه ی الکی ریختم و سی دی رو بهش تحویل دادم... و بیخیاااااااااال
نمره ها رو زدن... من نمره بالای کلاس شده بودم!!!... دوستام مهمه 10 11 و حتی افتاده هم داشتیم!... همه میگفتن الی تو خیلی خوش شانسی!
امتحان امار داشتیم... من اصلا نخونده بودم!... همش به۲تا از دوستام میگفتم من حتما میوفتم... رفتیم سر جلسه... شروع کردم به حل کردن... هرچی تو دهنم بود مینوشتم... جواب یه سوالو 3یار رو برگه نوشتم و .... اومدیم بیرون... یکیشون میگفت تمام طول جلسه به این فکر میکردم که الی که هیچی نخونده چی میخواد بنویسه و همش نگرانت بودم ولی.... نمره ها رو که زدن:
من 16.5 یکیشون14.5 اون یکیشون 10.5 چه جالب نه!!!
واسه درس هوش و سیستم های فازی هم با استاد سی دی خالی دادم و بالاترین نمره ی کلاس شدم!18.5
واسه پی ال سی هم همین کارو کردم و 20 شدم!
ولی ملت اونقدر هی گفتن خوش شانسی خوش شانسی... تااااااا الکترونیک 2رو 3بار افتادم! و هر بار کلی واحد ازم حذف میشد و اینگونه شد که 9 ترمه شدم! وگرنه من درس خون بودماااااااااااااااااااااااا
روز دانشجو به همه ی دانشجو ها بخصوص دانشجو های شیطون مبارک...امروز قراره یه همایشی باشه تو آمفی تئاتر شیخ انصاری... من تا حالا اهل همایش نبودم ولی امروز به اصرار دختر عمم میخوام برم... ببینم چه خبره!
روز خوبی داشته باشیییییییییید
2ساله که لباس زمستونه نخریدم!... مامانم میگه اگه همه ی مردم مثل ما باشن و لباس زمستونه نخرن... باید زمستونا در مغازه رو ببندیم و به خواب زمستونی بریم!!!... واقعا خواب زمستونی میچسبه هااااا... خوش به حال خرس ها!
امسال هم پلیور های خوشکلی آوردیم... ولی احتیاج ندارم! همونایی که دارم همه خوبه!
قبلناااا .... وقتی قرار بود بریم بیرون.. مهمونی.. عروسی... برام خیلی مهم بود که هر دفعه لباس جدید بپوشم و ... شال جدید... شلوار جدید...
دانشگاه که قبول شدم... هر روز که میرفتم دانشگاه یه مانتوی جدید میپوشیدم!..... سوژه شده بودم!... بعضی وقتا دیگه وقتی مانتوی تکراری میپوشیدم هم بچه ها میگفتن مانتوت مبارک!... یه روز صبح تا عصر کلاس داشتیم... ظهر اومدم خونه نهار خوردم و مانتومو عوض کردم رفتم دانشگاه... یکی از بچه ها گفت... تا حالا میگفتیم الی روزی یه مانتو میپوشه! حالا باید بگیم الی روزی 2مانتو میپوشه!...
بابابزرگم هر وقت میدیدم میگفت اینم جدیده!...
ولی حالا به حالت اشباع رسیدم!... دیگه چیزی چشممو نمیگیره!... همه ی لباسا برام تکراری شده!
هرجا بخوام برم همون لباسایی رو که دارم میپوشم... خیلی کم پیش میاد لباس جدید بگیرم!... این ترم درسته تعداد روزایی که دانشگاه رفتم انگشت شمار بوده ولی تمام روزایی که رفتم یه مانتو مشکی تنم بوده!... چند روز پیش که کلی شال و روسری خوشکل اورده بودیم... از همه آوردم خونه تا امتحان کنم و چندتایی رو واسه خودم نگه دارم ولی... بیخیال شدم و... همه رو بردم مغازه!!!!... قبلا وقتی مانتوی جدید میاوردیم... تا بازشون میکردم و قیمت میزدم.... دونه به دونه پرو میکردم و هرکدوم خوب بود واسه خودم میاوردم ولی الان... حتی پرو هم نمیکنم چه برسه به اینکه بخوام واسه خودم بیارم!...
این روزا اونقدر چیزای مهم تر تو ذهنم هست که لباس و ظاهر و این چیزا اصلا برام مهم نیست!....
اولین بار که رفتیم دیونی... به سختی ماشینا رو تا یه جایی بردیم و بقیش پیاده... بعد حدود 40 نفر بودیم.. همه با هم از کوه بالا رفتیم... بعضی جاهاش واقعا سخت بود.. دست همو میگرفتیم و ... بالا که رسیدیم... پشت کوه یه دشت سبز بود... هنوز تو عمرم هیچ جا به قشنگی اونجا ندیدم... یه جای بکر و دست نخورده و ... همه چی طبیعی... فوق العاده بود... خیلی قشنگ بود... بهشت بود!... اونجا نشستیم و استراحت و عکسای دسته جمعی و ... همه شاد و...
عجب روزایی بودن... شبا هم میشستیم و بازی میکردیم و ... صیح... همه تو صف دستشویی... چقد میخندیدیم...
.
.
میدونم تو راه که میرفتیم همه به عمو محمدرضا فکر میکردن... اونجا هم که رسیدیم... عمه دلش گرفته بود... گفت نمیدونستم قراره بیایم اینجا... طفلی بغض کرده بود!
.
.
.
دیروزم روز خیلی خوبی بود... البته ما که همش یه گوشه نشسته بودیم و بازی میکردیم... کلی هم سوژه داشتیم... خیلی خوش گذشت... اونجا رو دوست دارم... سکوتشو دوست دارم... هواشو دوست دارم.. دوره هم جمع شدنامونو دوست دارم.. خانوادمونو دوست دارم... و این روزای قشنگ زندگیمونو دوست دارم... خرما ارده دوست دارم... پفک موتوری دوست دارم... شلم کردنو دوست دارم...
راستی! آدرس وبلاگمو همه دارن!... چه جالب!... دیروز هرچی میخواستم بگم فریناز میگفت تو وبلاگت خوندم! پس چرا آمار وبلاگم انقد کمه؟؟؟؟؟؟؟
شب هم که... عروسی مرضیه جون و امیر آقا بود... ایشالا به پای هم پیر شن...و خوشبخت باشن...
واااااااااااای بلندگوی تو خیابون امشب سرمونو میبره!... هرکی وقت کرد از طالقانی رد شه ببینه ما چی میکشیم! مثکه صداش دقیقا تو خونمونه!... صدای تلویزیونو هرچی بلند میکنم نمیشنوم!... اخه این صدا خیلی بلنده!...
خوانندشم .... نم چشه! با دعوا میخونه و با دعوا میگه دست دست!
واااااااااای همش قطع میشه بعد دوباره با صدای بلند یهو وصل میشه... دلم میریزه!.......
الی آزمونشو خراب کرده!
خوب نخونده بودم! انتظار بیشتر از این نداشتم!...
طرفای ظهر بود... عمو تل زد(تماس گرفت) گفت بیا مغازه من برم دنبال بچه ها... رفتم مغازه... نشسته بودم و بیرونو(بیرون را) نگاه میکردم... تنها چیز قابل توجه این بود که یه خانوم خیلی جوون با چادر مشکی و روسری رنگاوارنگ... بچه اش(درسته؟) رو بغل کرده بود و یه موز تو اون یکی دستش بود... با دستش موزو( موز را) به دهنش(دهان اش) نزدیک کرد و ... با دندوناش پوست موزو کند! خیلی کار زشتی بود!... از یه خانوم بعیده واقعا!!! نه؟
.
.
.
بعد از نهار تا چشام گرم شد ساعت زنگ خورد و پاشدم آماده شدم و رفتم آزمون... صندلیمو(صندلی ام را) پیدا کردم و نشستم... صندلی پشتیم یه پسره بود... همیشه یا جلوی منه یا پشت سرم! همیشه وقتی میاد کلی دنبال اسمش میگرده... من میدونم صندلیش کجاست ولی روم نمیشه بهش بگم... اونم خیلی کم روئه!... پسر جالبیه! همش مثکه استرس داره.. پامیشه! میشینه!... میره میاد... من خندم میگیره بهش!... فک کنید! یه دختر خانوم! یهو خندش بگیره!... خیلی زشته! واسه همین خیلییییییی به سختی خودمو کنترل میکنم تا بهش نخندم!... امروزم تا اومد... داشت دنبال اسمش میگشت... انقدر به خودش زحمت نمیداد تا اول رشتشو(رشته اش را) پیدا کنه بعد تو همون قسمت دنبال صندلیش(صندلی اش) بگرده!... 3بار تو ردیف رفت و اومد! همش صندلی های رشته ی زیست شناسی رو میگشت... !! نمیدونم چرا صندلی پشتی منو نگاه نمیکرد! آخر سر رفت بالا به مسئول جلسه گفت صندلیم نیست!... اونم اومد و بهش نشون داد!!!! منم لبخند!(ولی تو دلم)...
.
.
.
دفترچه ها رو که دادن... اولین درس زبانه!... پشت سر من بلند بلند میخوند!... صدای دهنش میومد!... همش حواسم پرت میشد! خودش حواسش نبود داره بلند میخونه!
.
.
.
چند دقیقه بعد از ازمون... یه پسری اومد تو... سرم پایین بود... از کنارم که رد شد... حس کردم قد و هیکلش آشناس!... شبیه یکی از همکلاسی هامون بود که تو آزمایشگاه کنترل باهام هم گروه بود... اونم قد کوتاهی داشت مثل همین پسره... بعد دیدم نه! خودش نبود... از قضا اینم صندلیش سمت راستم بود... اومد نشست و ... خیلی زود دفترچشو(دفترچه اش را) تموم کرد و ... تا منتظر دفترچه ی دوم بود شروع کرد به کیک و آب میوه خوردن!
.
.
.
ریاضی و مدار تعطیل بودم... مدار 5 تا تست زدم 3تاش درست 2تاش غلط!!!!! ریاضی که افتضاااااااح!!!
زود پاشدم!... از تو سالن اومدم بیرون که برم پاسخ نامه رو تحویل بدم... خبری از مسئولین نبود و همه ی درها قفل بود!... داشتم دنبالشون میگشتم که همون پسره(قد کوتاهه) اومد بالا و ...فک کردم اون پاسخ نامه برداشته... بهش گفتم: پاسخ نامه ها پایینه؟ گفت آره... داشتم میرفتم پایین.. یهو با تعجب گفت:" گفتید چی پایینه!!"... گفتم:"پاسخ نامه ها!"... گفت :"نمیدونم! مسئولا کجان؟".... گفتم:"نمیدونم همه ی درا قفله هرچی دنبالشون گشتم نبودن!"... بعد دوباره یه کم گشتیم نبودن... رفتیم پایین پاسخ برگمونو گذاشتیم رو میز و پاسخ نامه برداشتیم و اومدیم بالا... اون پسره رفت... منم داشتم میرفتم که دیدم خانوم مسئول از دستشویی بیرون اومد!
.
.
.
رفتم سوار ماشینم شم! دیدم رو کاپوت ماشین یه خط و فرو رفتگی عمیق ایجاد شده! مثل اینه که یه چیز سنگینی گذاشتن روش(روی اش) و کشیدنش... خیلی ناجور بود! اومدم مغازه... بازم(باز هم) جای پارک نبود!!!... یه جای ناجوری پارک کردم و ... پیاده شدم که برم.. دیدم یه ماشین داره میره... زود رفتم جاشو(جای اش را) گرفتم... و رفتم مغازه... بابزرگ و عمو نشسته بودم... سلام کردم و گفتم عمو تو کاپوت ماشینمو دیدی؟.. بابزرگ گفت من دیدمش... مثکه ماشین شهرداری عقب عقب اومده رفته رو کاپوت!!! گفتم بابا هم دیدتش؟ بابزرگ گفت آره بابات بهم نشونش داده!...
خیالم راحت شد! گفتم نکنه شری بگیردم! بابا بگه ماشینتو چیکار کردی... یا نکنه یکی از خواستگارایی که جواب رد بهشون دادم این کارو باهام کردن!.. .....! البته بابا نمیگه ولی خوب!...
.
.
.
بعدشم رفتم قسمت بچگونه و ... کمکشون کردم و ... خوب بود...
بعدشم اومدم خونه...
بعدشم ظاهرا قراره شب همه بریم خونه یکی از عمه هام
بعدشم خبر رسید که فردا هم قراره بریم شهیون
بعدشم... حال میکنید؟ روزی 2بار براتون آپ میکنم...؟ حالا هی نظر ندید... الی باحال تر از من کی دیده؟