درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

5 امین سفر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزمره

صبح میرم بوستان براش یه هدیه ی کوچیک بخرم.... خداییش خیلی سخته برای خلبان ها خرید کردن!!.... اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه!..... به سختی یه چیزی که احتیاج داره براش میگیرم.... و همش منتظرم تا عصر شه بیاد بهش بدم.... عصر زنگ میزنه و میگه کارش طول کشیده و احتمالا بعد از 8 شاید بتونه بیاد.... ساعت 8:30 بهش زنگ میزنم هنوز خونه اس و لپش پره... بهش مبگم چی تو لپته؟... میگه ترشی!!.... میگم شام میخوری؟ میگه نه!.... فقط ترشی... میگم نخوووووووووووووووور میمیریییییییی....


بعد میگه شرمنده من امشب نمیتونم بیام.... مهندس خونمون میمونه و نمیشه تنهاش بزارم و بهش میگم خب اشکال نداره.... آخییششششش..... یه شب از دستت راحتم و این صوبتا.... بعد اونم کم نمیاره و میگه احساس آزادی میکنم و حس خوبیه و ....


یه کم بعد زنگ میزنه و میگه من نمیتوووونممممم دارم میااااام!!!:دی


40 دقیقه بعد هم زنگ میزنه میگه پایینم!!.... بهش میگم شام خوردی میگه نه ه ه ه.... منم سریع براش شام میبرم و میرم پایین....


تغییر تیپ دادم خفن!!!..... قبل از رفتنم بچه ها همش میخندن..... میدونم برسم پایین منو نمیشناسه....دره خونه رو باز میکنم نمیبینمش.... میرم به سمت خیابون.... یهو از پشت سرم صدام میکنه برمیگردم  یه گل خوشکل دستشه.... بهم میده و نگام میکنه و دوتایی ریسه میریم از خنده.... میگه اون پشت بودم نشناختمت:دی....



اون رو صندلی شاگرد میشینه شام میخوره و من رانندگی.... میریم سعادت آباد.... یه جایی پارک میکنم تا شامشو بخوره..... بعدش میریم هات چاکلت شیک میخوریم و برمیگردیم خونه..... تو مسیر برگشت با یه آهنگ خوشکل دوتایی بلند بلند میخونیم.... خیلیییی فاااااز میده..... بعد دوباره یه جایی پارک میکنیم و کلی حرف میزنیم و .... بعدشم منو میرسونه و میره :))))))))) هنوز نرفته هم مسیج میده.... :)))))



هدیه اش هم جاموند و یادم رفت بهش بدم:دی

جمعه سوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هر که رمز میخواهد بفرماید تا تقدیمش کنیم :))

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

29.8.92

تو راه پله دارم میام پایین گوشیم زنگ میخوره.... زنگ مخصوص آقای خلبان!.... میدونم دم در منتظره میخواد بگه کی میای پایین و جواب نمیدم... میرسم پایین دستم بنده به سختی درو باز میکنم.... هنوز نرفتم بیرون.... بوی عطرش میاد.... مطمئن میشم اون سمت در قایم شده.... بلند میگم اوووه بوی عطرشو.... بعد یهو جلوم سبز میشه.... یعنی عاشق این صحنه ام :))


.

.

.



تو ماشین نشستیم.... راجب یه چیزی حرف میزنم... بعد با لحن خودم ادامو در میاره و میگه حااالاااا چیکااااار کنیم!!! بعد هر دومون میخندیییییییییییییم....


.

.

.


تو هوای بارونی میریم تو پارکی که همیشه میریم.... هیششکی تو پارک نیست.... از ماشین پیاده میشه و میره ببینه زیر آلاچیقمون خشکه یا نه.... برمیگرده و میگه الی من عاااشق طراح این آلاچیقم..... بعد دوتامون وسایلو در میاریم و میریم تو بارون زیر آلاچیق باهم شام میخوریم... :)) خیلیییییییی حس خوبیه....