یه سری داشتم با عمو جان حرف میزدم.... بهش گفتم یه کاری انجام بده... گفت وقت ندارم... بعد من اصن نمیتونستم درک کنم وقت ندارم یعنی چی.... بهش گفتم اگه بخوای میتونی.... وقتو بهانه نکن و از این حرفا... بعد...
الان
با تمام وجود میفهمم وقت ندارم یعنی چی!!.... آخه حتی واسه انجام امور ضروری هم وقت ندارم...!!!
اصن یه وضعی!...
باید زنگ میزدم به بابا.... ولی می ترسیدم از اینکه نکنه جوابش منفی باشه و ....
زنگ زدم خونه.... کسی جواب نداد... بعد هی گفتم زنگ بزنم به بابا یا نه!!!... بعد فک کردم که نه زنگ بزنم به مامان ببینم اوضاع چطوره...
زنگ زدم گلی جواب داد.... میگمش سلام گلی چه خبر.... بعد گفت بلند گفت آجیه!!.... بعد گفت آج بابا کارت داره....!! :| :| :| :|
من با خنده : سلام پدر:دی
بابا: خودتی!
من: خوبی پدر:دی
بابا: خودتی گفتم!
من: پدر عاشقتم:دی
بابا: خودتی گفتم!... دیگه اینجوریه دیگه؟.. باشه حالا....
من: خب بابا بهتره راجع بهش صوبت نکنیم....:دی(در حالی که قند تو دلم آب میشد و...)
میدونم که هنوز راضی نشده.... ولی راضیش میکنم..... باید یه کاری کنم که از ته دل راضی بشه...
من میتونم....
من واسه بدست آوردن چیزایی که میخوام تمام تلاشمو میکنم.....
فقط چند سال زمان میبره تا همه چی آروم بشه... فقط چند سال....
تعداد آدمایی که از دستم دلخورن خیلی زیاد شدن.... واقعا نمیدونم چیکار کنم دیگه... امشبم کلی حرف زدیم.... بازم حرفای تکراری... هم اون میدونه همه چیو هم من.... ولی هر کاری میکنم نمیتونم راضیش کنم.... گفته باشه هر طور خودت صلاح میدونی... ولی ته دلش اصلا راضی نیس... میگه خیالم راحت نیس.... وقتی خیالش راحت نباشه... منم ته دلم خالیه.... به اینکه اگه اون چیزی که میخواستم نشد.... اگه فکرام عملی نشه.... اونوقته که....
خیلی استرس دارم.... خیلی فکرم درگیره.... ولی به راهی که توشم اطمینان دارم.... حداقل شاید چند سال آینده همه چی همونجوری باشه که من میخوام... فقط این وسط.... نمیدونم....
امشب دوباره انقدر استرس بهم وارد کرد که.... همش فک میکنم... نکنه که نشه...
گاهی وقت ها هم وقتی که خستم... با خودم میگم.... که چی آخه؟؟
واقعا که چی آخه؟؟
میشد الان با خیال راحت.... ای خدااااا.... خودت کمکم کن
----------------------------------------------------------------------------
دلم خیلی چیزا میخواد..... مثلا اینکه چند سال به عقب برگردم.... اینکه یه ساعت برنارد داشته باشم.... اینکه شبانه روز بجای 24 ساعت 30 ساعت بود.... اینکه حافظه ام قوی تر بود.... اینکه تو انگلیس به دنیا میومدم.... اینکه چند نفر دستیار شخصی داشتم که هر کاری میخواستم برام انجام میدادن.... اینکه زمان متوقف میشد من کارایی که فکر میکنم عقب موندمو انجام میدادم.... اینکه یه اتفاقی درست تو لحظه ای که باید اتفاق بیوفته....
------------------------------------------------------------------------------
اوضام خیلی بی ریخته....
چقدر دلم دوباره نوشتن میخوااااااااااااااااااااد
نوشتن تو ورد و سیو کردنشون اصلا بهم فاز نمیده...
دلم شور و شوق وبلاگ میخواد
عصر رفتم یه سر ماشینو شستم..... برگشتنی داشتم از توی کوچه پس کوچه های بین شریعتی و طالقانی برمیگشتم.... کلا تو بعضی کوچه ها یه ماشین بیشتر رد نمیشه... میخواستم وارد یه کوچه شم... از روبرو یه آمبولانس میومد.... چراغ زد... منم دیدم آمبولانسه دیگه وارد نشدم.... بعد آمبولانسه دره یه خونه ایستاد.... کلی ادم دره خونه بودن.... راننده آمبولانس ماشینشو خاموش کرد و همه رفتن تو خونه جز راننده....
پیاده شدم که برم به راننده بگم اگه کارشون تو خونه طول میکشه بیاد جلو که من رد شم.... ولی.... داشتم نزدیک آمبولانس میشدم.... ملت از خونه اومدن بیرون.... صدای جیغ زن ها و گریه ی مرد ها میومد.... جنازه ای رو برانکارد.... گذاشتنش تو آمبولانس و رفتن.....
اولین بار بود همچین صحنه ای میدیدم..... تا یه ساعت بعدش داشتم گریه میکردم....
بعد دیگه رسدیم خونه خودمو مشغول کردم....
شب موقع شام.... خواهرم داشت به بابا اینا میگفت که امروز همچین صحنه ای دیدیم.... باز من گریه.....
شب بعد شام رفتیم پارک!.... باز حرفش شد.... باز من گریه...:(
حسودیم شد به جنازه ای که روی برانکارد بود......................................................