درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

بقول مهران فووول دپرس

امروز تازه فهمیدم علی جون چه بلایی به سرم آورده!:( ...اوضام خیلی بی ریخته... انقدر بی ریخت که احتمال ۹۹ درصد سمینارم ناتمام اعلام میشه و نمیتونم ارائه بدم!... دیروز وقتی با خیال راحت رفتم پیشش تا قبل رفتنش نتایج نهایی کارامو بهش نشون بدم... آب پاکی را ریخت رو دستم و تمام زحمت هامو زیر سوال برد!... اون منظورش یه چیز دیگه بوده و من یه کارای دیگه کردم:(.... اصلا شاید مجبور باشم بعد از این همه زحمت موضوعم را هم عوض کنم!... زندگیه داریم؟... استاد راهنماس داریم؟... مملکته داریم؟... 

 

انقدر فکرم مشغوله که نمیدونم الان باید استرس چی را داشته باشم:(.... سمینار لعنتی فقط یکیشه... 

 

مهم نیست هر طور که باشه میگذره به هر حال یه نمره ای میگیریم تموم میشه میره یا ناتمام اعلام میشه ترم دیگه باید بگیرمش و تو این اوضاع افتضاح مالی شهریه اش را هم بدم... ولی نباید اینطور میشد...:(و... استرس این روزها را هرگز فراموش نمیکنم:(... نصف بیشترشم به پست قبلی مربوط میشه...

دارن نابودم میکنن!:(

گاهی وقتا دیگران با رفتاراشون باعث میشن اعتماد به نفس آدم شدیدا پایین بیاد... انقدر پایین که بشینه ساعت ها گریه کنه بعد چشاش باباقوری بزنه.... بعد یکی از بچه ها زنگ برنه بگه میام دنبالتون شب بریم پارک ارم... بعد اون چشماش بابا قوری زده باشه و نتونه بره... بعد هی بشینه خودش و اونایی که باعث شدن اعتماد به نفسش پایین بیاد و لعنت کنه... و بعد تصمیم بگیره که دیگه هرگز به حرف دیگران گوش نده... و اصلا براش مهم نباشه دیگران چی میگن... و همچنان اعتماد به نفس داشته باشه و دیگه افسرده نشه و چشماش بابا قوری نزنه... :(... همین...

هم اتاقی

کرم درون اش با کودک دورن اش هم بازی شده... این را خودش اعتراف میکند و میگوید دوست دارم اذیت ات کنم... زیر چشمی نگاه اش میکنم... در نگاه ام لبخند است و پرسش و یک جورهایی میخواهد بگوید تو غلط میکنی من را اذیت کنی... ولی راستش ته دلم خوشحالم... از حرف ها و کارها و حتی اذیت هایش لذت میبرم... فکر اش را نمیکردم در این مدت اندک این همه به وجودش عادت کنم و دوستش داشته باشم...  

 

-------------------------------------------------------------- 

 

اینو چند وقت پیش در موردش نوشتم... میخواستم کاملش کنم نشد!... جدیدا در مورد بعضیا دوس دارم بنویسم ولی نمیشه!... به خیلی ها قول دادم در موردشون بنویسم... یه چیزایی هم نوشتم ولی اون چیزی که خودم دلم میخواد نشده... نتونستم احساسمو نسبت بهشون بگم...  

 

از چهار شنبه تا امروز ندیده بودمش... امروز که اومد مثکه یه هفته بود که ندیده بودمش... نشست کلی براش حرف زدم.... و مث همیشه با ذوق و اون لبخند خوشکلش به حرفام گوش داد...  

 

امروز اولین روزی بود که سر کار رفته بود... اومد از سر کار برام میگفت... گفت الی هم اتاقیم!... حرفشو قطع کردم گفتم چی؟.. گفت هم اتاقیم!.... بهش گفتم ببین تا ابد فقط من هم اتاقیتم اون فقط همکارته:دی... 

 

-------------------------------------------------------------- 

 

از دوستانی که لطف کردن و روزمره شونو برام فرستادن خیلی خیلی خیلی ممنونم... منتظر نوشته های بقیه ی دوستان هم هستم.... 

 

ون

سر میدون ونک... دو تا خانم دوره اش کرده بودن... دختره با بغض بلند فریاد میکشید میگفت بگید مشکل من چیه... من نمیام... بگید مشکل من چیه... ملت نگاه میکردن... خانم ها بهش گفتن میریم تو ماشین با هم صحبت میکنیم... دختره مانتو شلوار و مقنعه تنش بود... با ظاهر کاملا معقول... عینک مشکی کائوچویی... خیلیییی ساده بود!... خیلی... به زور کشوندنش بردنش تو ون و بلافاصله ماشین حرکت کرد!...:(.... صداش هنوز تو گوشمه!... 

 

 

 

دم درب اصلی بوستان....  دو تا خانم جلوم راه میرفتن... خیلیییی معمولی... مانتوی رنگ روشن بلند... خواهره اومد صداشون کرد.. بهشون گفت بیاید!... دخترا گفتن چرا؟... خواهره گفت مانتوتون روشنه... دخترا رو برد تو ماشین:(.... 

 

 

۲تا دختر تو ماشین بودن.... عقب ون... یه پسری داشت به خواهرا و برادرا التماش میکرد که ولش کنن... دختره آروم اشک میریخت... فک کنم جرمش خوشکلی بود!... دختره خیلی نااز بود... شال قرمز خیلی خوشرنگی سرش بود رژ لب براقش خیلی بهش میومد... با کمی بغض قیافه ی خیلی معصومی داشت.... خیلییی معصوم...

روزمره

امروز نوتاش خیلی مهربون بود... قبل امتحان... من نشسته بودم.... اون بالا سرم ایستاده بود و باهام حرف میزد!.... یه ریز حرف میزدیم... نظرم در موردش از اینرو به اونرو شده!... جدیدا اینجوری ام همش نظرم نسبت به آدما داره عوض میشه... قبلنا اصلا خوشم نمیومد بیاد باهام حرف بزنه!... ازش فراری بودم!... ولی حالا دوست خوبیه.... بعد دیگه هی گفت ترم دیگه چی بگیریم!... بعد هی برنامه ریزی کردیم.... و... از کار و زندگیش برام حرف زد... از دوران کارشناسیش!...  

 

امتحان دیر شروع شد... چند تا دیگه از بچه ها هم بهمون پیوستند و حرف زدیم و حرف زدیم و... امروز دانشگاه خیلی خوب بود... سر امتحان سرم پایین بود علی جون اومد گفت سوالی نداری:دی.... سوالی نداشتم... همه رو بلد بودم.... بعد امتحان هم رفتم پیشش با کنجکاوی گفت چطور دادی:).... 

 

 

دیشب گلی اومده بود خونه ی من.... خیلی خوشش اومده بود:دی... میگفت آجی چقد خونتون خوبه... آجی منم میخوام دانشجو بشم چه کیفی داره:دی... ظهر بعد امتحانم رفتم خونه... بهش گفتم گلی پاشو بریم پیش مامان اینا... گفت نمیام تو برو من میخوام اینجا بمونم:دی... بچه ها بهش گفتن گلی چیزی میخوری؟... گلی گفت چرا تعارف میکنید خونه ی آجیم مث خونه ی خودمه هر چی بخوام پامیشم میخورم:دی.... 

 

تموم شدن امتحانا اتفاق خوشایندیه.... حس خوبی دارم:).....