درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

نایس!

نمیدونم چه رابطه ای بین اتاق من و آشپزخونه وجود داره!!.... حدود ۱۰ متر با هم فاصله دارن... اتاق های دیگه ای هم هست!!... ولی... هر چی تو آشپزخونه باشه... در حالی که هود روشنه....  بوش مستقیم میره تو اتاق من!!... تا جایی که دیشب از بودی بادمجون سرخ کرده خوابم نبرد!!.... و صبح هم از بوی لوبیا!!!.... 

 

  

فک کن!... ادم صبح با بوی سبزی سرخ کرده بیدار شه!!... یا پیاز.... به مامانم میگم مامان... ما اگه میخوایم ظهر گرسنه بمونیم کی رو باید ببینیم؟.... خب من چیکار کنم انقدر روی بو حساسم!!!....  مامان شاغل داشتن این دردسر ها رو داره دیگه!!... هر روز صبح زود باید غذا درست کنه که بره سرکار!!.....  

هفته معلم

هفته ی معلمو به همه ی معلم های عزیز تبریک میگیم... به خصوص خانم معلم عزیز خودمون.. مریم خانم...

.

.

.

میگم... معلم ها خیلی کارشون درسته!... البته نه همشون ها.... بیشترشون!.... از اون شغلهاست که از منزلت اجتماعی بالایی برخورداره.. ولی متاسفانه... حقوقش خیلی خیلی کمه... و اغلب معلم ها... واسه تامین زندگیشون... باید متوسل شن به شغل دوم و حتی سوم... 

 

 

من بعضی از معلم هامو خیلی اذیت کردم!!... سر کلاساشون اونقدر شیطونی کردم که!!... اشکشون درومده!!.... عذاب وجدان دارم!!.... چیکار کنم خب؟.... نوجوان بودم....  نادون بودم!!.... خدایا ببخش منو... در عوض الان خیلی آروم شدم!!.... باید پیداشون کنم ازشون معذرت خواهی کنم!!!....  

 

 

اینم یه خاطره از دوران دبیرستان: 

 

ادامه مطلب ...

دیکته

ته باغ... پشت اتاق... یه کنده ی درخت دراز بود... ردیفی روش نشسته بودیم....  همه حرف میزدن... عمم که دبیر ادبیاته... کیفشو برداشت... از تو کیفش... یه دسته برگه دراورد... بعد متوجه شدیم که عه... برگه امتحانای شاگرداشه که میخواد صحیحشون کنه.... همه میگفتن بده من صحیح کنم برات!!!.... من چند تاشونو گرفتم... دیدم دیکته های بچه هاس!!... خداییش دیکته های دبیرستان... اونایی که تو کتاب زبان فارسیه سخته!!... عمه یکی رو صحیح کرد... منم از رو اون شروع کردم به صحیح کردن... بقیه هم همینطور!... نمره های شاگرد ها هم بد نبودن...!! 

یکیشون نمرش کم شده بود تقریبا... عمو گفت دیگه دیکته هم کاری داره!!!.... بعد گفتیمش نه ه ه... اینا واقعا سختن!!... گفت نه بابا... الان از من دیکته بگیرید... شک نکنید که 20 میگیرم!!.... گفتیمش خوب امتحان کنیم!!... یه تیکه برگه دادیم دستش... بعد.. بابام گفت ماهایی که مرتب مطالعه میکنیم اینا برامون کاری نداره!!... یکی از عمه ها هم گفت منم اگه دیکته بدم 20 میگیرم!!... پسر عمه هم.. گفت یه برگه بدین منم واسه خنده دیکته بدم!!! 

فک کن... هر کدومشون رو یه تیکه کاغذ!!... عمه براشون کلمه میخوند... اونا مینوشتن... ما میخندیدیم.... خیلی باحال بود.... آخر سر...  تصحیح کردیم.....بالاترین نمرشون 15 بود!!!.... هر کدومشون اسمشو بالای برگش نوشته بود... پسر عمه که 9.5 گرفته بود گفت خانم اسم نخون!!! گفتمش آره... نمره ها رو با شماره دانشجویی بزن!!  

 

 حالا جدی!!... خارج از تفریحی که ما کردیم...  یه آدمی مثل بابا که این همه کتاب خونده و همچنان میخونه.... وقتی 6تا غلط داشته باشه!!... دیگه کلاه من یکی پس معرکه است!!... 

 

ولی جدی کلمه ها سخت بودن!!! 

اذعان و اعتراض... سیمای صامت... اثاث خانه... اطناف و دراز گویی... از حیث عجم... ضرب الاجل... ظهر ورقه!!! امارت و فرمانروایی... اطفای آتش... جرز دیوار... حرز و دعا... زلت و لغزش... و.....

تکرار.....

بس که پای این سیستم بود چشمام تار میبینه همه جا رو.... روزهای فیلتر نشده ی یک دختر تهرونی رو میخونم.... چقدر بعضی از احساساتش با احساساتم همخونی داره... چقدر بعضی از پست های وبلاگش به دلم میشینه... بعد با خودم فکر میکنم.. که چقدر احساساتشو قشنگ مینویسه و راحت.... چشمام خستن... کمرم درد گزفته بس که خشک پای کامپیوتر نشستم... گوگل ریدرو باز میکنم.... غلوم آپ کرده... بی اختیار لبخند میزنم... فکر کنم همه وقتی میفهمن آپ کرده و مطالبشو میخونن لبخند میزنن نه؟.... میخونمش... براش کامنت میذارم.... میرم تو جیمیل... میلمو باز میکنم... ایمیل جدیدی ندارم... ایمیلای قبلیمو میخونم... قبنا... که اینترنت و ایمیل و ... نبود... وقتی همچین حالی داشتم... دفتر های خاطراتمو ورق میزدم... نوشته های دوستامو میخوندم... نوشته های خودمو... آلبوم ورق میزدم... کمدمو مرتب می کردم... الان... همچنان تو جیمیل میگردم... بعضی از ایمیلامو خیلی دوست دارم... عکس هایی که برم میل شده رو میبینم.... لبخند.... مرکز مدیریت وبلاگم بازه... همینجور که وب گردی میکنم... صفحه ی مدیریتمو رفرش میکنم... نظرات تایید نشده صفره.... گاهی یکی میشه... میخونمش و تاییدش میکنم... دیسکانکنت میکنم...  

 

عذاب وجدان دارم.... همش این کتاب های تست و کنکور و جزوه هایی که کپیشون کردم جلوی چشممه... خسته شدم از دیدنشون.... شکمم قار و قور میکنه... یاد اون مانتو خوشکله میوفتم که پرو کردم و برام تنگ بود... اشتهام کور میشه... خونه آرومه آرومه... صدای باد کولر میاد و هر از گاهی صدای موتوری که از تو خیابون رد میشه.... 

 

و من همچنان فکر میکنم.... به اینکه عمرم داره با اما و اگر و ای کاش و رویا میگذره.... 

بهتر.......... بزار بگذره و خلاص شم!!...  

 

----------------------------------------------------------- 

 

کاف!!! حذف شد!!!... چرا آخه؟؟؟؟......

از دیروز.... به خاطر یه اتفاقی که قراره بیوفته حالم گرفته شده..... همش هم تقصیر خودم بود.. خودم پیشنهادو دادم... خودمم پشیمون شدم... حالا هم هیچ کاریش نمیشه کرد... 

 

فقط میشه گفت لعنت به دهانی که بی موقع باز شود!!!!!!......  

 

ای خدااااااا........ چرا من هیچ وقت یاد نمیگیرم سکوت کنم!!!......