تو مغازه... نشسته بودیم... یه خانمی... سی و چند ساله... مقنعه مشکی... مانتوی سبز زیتونی.... یه دفترچه بیمه هم دستش بود... اومد سمت ما... اشاه کرد به دفترچه بیمه... به عمو گفت... آقا بچه ام مریضه پول ندارم داروهاشو بگیرم... میشه کمکم کنید... عمو بهش گفت خانم... دفترچه رو بده برم از داروخانه روبرو داروهای بچه ات را بگیرم بیام... خانمه گفت نه.. پولشو بدین خودم میگیرم... عمو گفت نه... اگه میخوای برات داروهاشو بگیرم!... خانمه... با ناراحتی و به حالت قهر از مغازه رفت بیرون!...
.
.
.
.
.
.
.
چند روز بعد... همون خانم... با همون لباس ها... با همون دفترچه بازهم اومد تو مغازه... این بار... به جای عمو... بابا بود... خانمه... برای بابا همون حرف ها رو تکرار کرد... بابا بهش گفت... برو داروخانه روبرو... من الان بهش زنگ میزنم.. میگم داروهای بچه ات را بهت بده... خانمه... با حالت قهر باز هم مغازه رو ترک کرد!....
این داستان ادامه دارد....
صدام میکنه... برمیگردم نگاش میکنم... میگه بند جورابت بازه... بی اختیار به کفشام نگاه میکنم... میخنده!!!... میگه من گفتم بند جورابت!!!!... نه بند کفشت!!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
اول پارک خانواده ایم... 9 نفریم!... میخوایم بریم تو زمین بسکتبالش بازی کنیم... یه نفر میگه بچه ها بدویم... مسابقه... هممون شروع میکنیم به دویدن... اون از همه زودتر میره... چند لحظه مونده که برسه... محسن داد میزنه میگه اولی خر است!... صدای خنده تو خلوتی پارک خانواده میپیچه...
بازی میکنیم... و خیلی خوش میگذره... و تمام غصه های عصر را فراموش میکنم... و از بازی کردن لذت میبرم... هوا عالیه!...
کاش یه سری آدم پایه وجود داشت که هر شب نه... ولی یه شب در میون میرفتیم فوتبال بازی میکردیم!... اونوقت هر شب تمام غصه های عصر ها فراموش میشد و شبها با احساس های خوب میخوابیدیم... و این اهنگ را زمزمه میکردیم...
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!!!....
چه اهنگ مسخره ای!
چون نه هیچی آرومه و نه من خوشحالم!!!!.... و این فقط یه احساس گذاراست!... و حالت ماندگار... همان غصه های هر شبانه است... ولی شاید روزی به پایداری برسد.. و کسی را بیابیم که...
دیروز کسی میگفت!... اگز میخواهی پیشرفت کنی... و آدم موفقی شوی... هیچوقت به دنبال آن کس نرو!!!... و من کاملا درک میکنم... ولی نه!... اگر پیشرفت کنی ولی پر از نیاز باشی... آنوقت همواره غصه های هرشبانه همراه توست!... و مدتی است که غصه های من هر صبحانه نیز شده اند!... و پوستم را کلفت کرده ام و .... زیرا از دست من هیچ کاری برنمی اید و به هیچ کس هیچ چیزی نمیتوانم بگویم... ولی.. میدانم روزی می آید که... همه شان تقاص پس میدهند.... از همین حالا میتوانم آن روز را ببینم!... و....... خدا خودش میداند!... شاید همین برای من کافی باشد...
این روزها... هیچ کسی حال مرا نمیفهمد... هیچ کسی نمیداند مهم ترین دغدغه ی من چیست... هیچ کسی نمیداند از چه مسائلی رنج میبرم.... این روزها... پر از ترس هستم... پر از دغدغه و دلهره... خیلی سخت است که نتوانی... حتی به عزیزانت بگویی مشکلت چیست!... و همه فکر میکنند میدانند چه مشکلی داری... ولی... هیچ کدامشان نمیدان....
نمیتوانم.... شاید هم کسی را ندارم تا برایش حرف بزنم.... این تنهایی خیلی برایم سخته... و درد آور... و نمیدونم کی قراره این روزها تموم شه!!!
یه خانمی... گفت تو نمیدونی... من تو اجتماع هستم دارم مردمو میبینم و مشکلاتشونو میبینم... گفت همش خدا رو شکر کن.... گفت تو خیلی زندگی خوبی داری... تو هیچ مشکلی نداری!... خوب اون از کجا میتونه بفهمه که من چه مشکلاتی دارم!!!... منم لبخند میزدم و حرفاشو گوش میدادم....
یه نفر دیگه هم اومد... کلی نصیحتم کرد.... وقتی بهش گفتم تو که وضعیت منو نمیدونی... گفت من همه چیو میدونم... گفت شرایطت رو درک میکنم... ولی من میدونم که نمیتونه درک کنه.... هیشکی نمیتونه درک کنه.... چون تو شرایط من نیستن.... چون من فکر میکنم تو زندگیم هیچ اشتباهی نکردم ولی.... همچنان... سختی ها ادامه داره.... و تموم شدنی نیست...
و حالا تمام دغدغه ی من اینه که.... میدونم روز به روز وضعیت از اینی که هست بدتر میشه...
و چیزی که عذابم میده اینه که... هیچ کاری از دست من برنمیاد...... و هیچ راهی برای رهایی ندارم!.... و نه روحیه ای برای درس خوندن!...... دیروز همون یه نفر گفت... هر اتفاقی که بیوفته... تو شخصیتتو و صبوری خودتو به همه ثابت کردی... و مطمئن باش همه تو رو خوب میشناسن... خیالت راحت باشه.... ولی من همچنان خیالم ناراحته... و .......
چند سال پیش شاید به ذهنم هم خطور نمیکرد که روزی همچین مشکلی خواهم داشت!!!
بچه که بودیم... وقتی میرفتیم باغ... یه چیزای بیضی شکلی بود... خارخاری بودن... مثل جوجه تیغی... دلیلشو نمیدنم!!!... ولی بهشون میگفتن دختر کش!!!.... دختر کش... یه بوته داشت...و به جای میوه یه عالمه دختر کش بهش بود!!!... بعد ما میرفتیم!... منم که اصولا همیشه تو جمع پسرها بودم... میرفتیم از اونا میچیدیم... پرت میکردیم به دخترا... و لذت میبردیم!... یه جوری بودن که... وقتی به کسی پرت میکردی... خودش متوجه نمیشد ولی... دختر کش میچسپید به لباسش!!!... و اگه دختر کش ها... به نشیمن گاهش میخورد... وقتی مینشست..................










چه روزهای خوشی بودن!...
تو گوگل نمیتونم عکسشو پیدا کنم!!!
دفعه ی ی آینده که رفتیم باغ... ازشون عکس میگیرم میذارم حتما!!!!
رفتم دنبالش... یعنی خودش زنگ زد گفت بیا دنبالم... اومدیم خونه... هی گفت آجی حوصلم سر رفته... کلی باهاش بازی کردم... گفت بیا زنگ بزنیم به مامان... زنگ زد به مامان... سلام مامان برام چی خریدی!!!!!!!.... با مامانش هم حرف زد ... بعد گوشی رو قطع کرد و ... گریه!!!!... آرومش کردم... گفت گشنمه!... براش غذا گرم کردم خورد... نشست پای فیلم ترسناک... داشت فیلمشو میدید... بابا اومد... گفت حاضر شید بریم.... رفتم آمادش کنم... گفت میخوام بلرسوت بپوشم... بلرسوت که میپوشه بهش میگم شهاب!!!... گفت باید موهامو خرگوشی ببندی!... تمام تلاش خودمو کردم ولی.... نمیشد!!!!... یه گوشش بالا میرفت یکی پایین!... یکیش شل میشد یکیش سفت!... جلوی موهاشم خراب میشد!... بهش گفتم عزیزم.. بیا دمب اسبی برات ببندمشون... حالا گریه نکنه پس کی... گفت با این لباس موهام باید خرگوشی باشه!... بهش گفتم خوب لباستو عوض کن!... راضیش کردم که لباسشو عوض کنه... ولی همچنان گریه میکرد... گفت خودم موهامو دمب اسبی میبندم!... رفتم خودم حاضر شم... دیدم دیر کرد... اومدم تو اتاق... میبینم نشسته رو تخت... برس و کش مو دستشه... سرش پایینه بی صدا اشک میریزه... هلاااااااک شدم!... بعد دیگه کلا دوست داشتم خودمم بشینم گریه کنم... .. اینا رو نوشتم... که بعدا اگه خواستم برم جایی بچه ام را گذاشتم پیشش گفت بچه ات اذیتم کرده بهش بگم خوب تو هم بچه بودی منو اذیت میکردی!!!
اصولا وقتی مامان ادم خونه نباشه.... اوضاع از این بهتر نمیباشد...
میگم!... ادم صبح ها که مغازشو باز میکنه... اگه هر آدمی که میاد تو مغازه... خودش پیش قدم بشه و سلام که.... به ازای هر نفر میشه 69 ثواب... بعد فک کن... 20 نفر که وارد مغازه بشن... میشه... 1380 ثواب... واسه شروع روز خوبه ها!!! نه؟؟؟