درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

هوم سوییت هوم

هنوز چمدونامون رو زمینه و لباسای توش ولو تو اتاق.... دل و دماغ تمیز کردن هم ندارم...

عاشق روزایی بودم که خلبان خونه بود و لازم نبود بره سرکار... الان ولی... دوس دارم زودتر خوب شه بره سرکار... غمگینم که همش خونس... از صبح هر کی زنگ زده حالشو بپرسه گریه ام گرفته :(... خیلی غمگینم...

آشوبم... آرامشم تویی

مرخصیو گرفتم اوکی شده، خونه هم ای تقریبا تمیزه،... وسایلمم جمع کردم... مونده چند مدل غذا بپزم بزارم تو یخچال واسه خلبان که لاغر نشه تا من برگردم... دلم واسه خواب تو اتاقم تو خونه مامان اینا تنگ شده... دلم واسه خاله هام خیلی خیلی تنگ شده... دلم واسه رفت و آمد های دزفول یه ذره شده،... واسه مامان بزرگ... و خیلی های دیگه... ولی... دوری از خلبان واسم خیلی سخته... حتی واسه یه ساعت.... حالا چه برسه به این همه روز...

.

.

.


اصلا این آدم آرامبخشه.... نه واسه من ها.... واسه همه... چند شب پیش که خونه عروس دوماد بودیم... وسط کارا و جابجایی وسایل مامانش زنگ زد.... تا جواب داد بهش گفت مامان دستم بنده چند دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم... مامانش ولی همون لحظه به حرف زدن باهاش احتیاج داشت.... نمی دونم بهش چی گفت... ولی خلبان کارو ول کرد و رفت یه گوشه نشست و با مامانش حرف زد.... موقع حرف زدن مشخص بود مامانش ناراحته از چیزی و خلبان مث آب رو آتیش داشت آرومش می کرد....


.

.

.


تلفنی با خاله اش حرف میزدم... خاله اش داشت برام درد دل می کرد و حرف میزد.... آخرش گفت تو هم مث خلبانی... قبلنا که ازدواج نکرده بود میومد پیشم یا هر هفته بهم زنگ میزد و کلی با حوصله به حرفام گوش میداد و آرومم میکرد... حالا دیگه حرفامو واسه تو میزنم....


.

.

.


صبحانه رفته بودیم دریاچه چیتگر، موقع برگشتن مهندس بهش زنگ زد... از قبل قرار کاری گذاشته بودن... رفتیم دنبال مهندس که سر مسیرمون یه جایی منتظر بود... برش داشتیم... تو مسیر داشتن حرف کاری میزدن... تمام مسیرو مهندس که خیلی با تجربه تر و سن بالاتر از خلبان بود داشت با خلبان مشورت میکرد و راجب کاری که بهم ریخته بود خلبان بهش راه کار می داد و خیالشو راحت میکرد.... بعد منو رسوندن خونه و رفتن دنبال کارشون...


.

.

.


دلم از الان تنگ شده براش.

عروسیشون

ماه رمضان پر از حس خوبه.... 


فقط!...گلی استیتوسشو زده بود من آجی هامو می خوام و از تنهایی سحری خوردن متنفرم.... یه عالمه غصه خوردیم برای تنهاییش:(... ما ولی اکثر شب ها رو پیش هم بودیم... یا مهمونی بود و اگر مهمونی نبود یا ما پیش اونا یا اونا پیش ما


.

.

.



پریشب من و خلبان رفتیم خونه عروس دوماد و کمکشون خونشونو چیدیم و جاسازی وسایل و بستن تخت و میز توالت و مبلمان و... خیلی فاز داد... :) بعدشم خلبان ما رو پیچوند رفت مسجد امام صادق نیومد تا 1.30... تو مسیر برگشت هم تماما داشت میگفت چه حس خوبیه خونه عروس دومادو چیدن و کاش روزی داداشامون بشه و....


امشبم میریم خیاط و لباسمو میاریم و .... پیش به سوی عروسیشون :))))))))

خسته خسته خسته....

کافئین غلیط میخوام...


.

.

.


الان زنگ زدم به الناز... داشتیم حرف میزدیم گفت شب ممکنه یه سر بیایم خونتون.... بهش گفتم من خیلی خستم لطفا برای شام بیاید...  اونم درجا نکته رو گرفت و گفت باشه شام درست میکنم میارم میایم:دی... اصلا خستگیم رفت:دی

باید چشم زخم بخرم :دی

تعداد ساعات کاریم زیاد شده... در واقع تمام روز درگیر کارم :||


یه کم همه گله میکنن که نیستی و کم زنگ میزنی و بیشتر اونا زنگ میزنن تا من... حتی واسه تولد انگیزه با اینکه تولدش یادم بود نرسیدم حتی یه پیام تو وایبر بهش بدم... در این حد یعنی... ولی اگه این کار نباشه و مشغول نباشم خل و چل میشم فک کنم....


بعد از مهمون داری های هفته پیش این هفته همش تنها تو خونه مشغول کار بودم...


جمعه الناز اینا اینجا بودن... خلبان اینا فیلم میدیدن... من و الناز تو اتاق حرف میزدیم... یهو یه صدای مهیب فرو ریختن یه چیزی اومد.... دویدیم ببینیم چی شده... شلف بالای تلویزیون با محتویاتش فرو ریخته بود پایین... وقتی رسیدم، تیکه های گلدونای مینا کاری آبی فیروزه ای اولین چیزی بود که به چشمم اومد...  یهو گفتم آخی من این گلدونا رو خیلی دوس داشتم... همشون مونده بودن منو نگاه میکردن... و من غصه گلدونا رو میخوردم... مجسمه های ویلوتری اما تکون نخورده بودن... و زن وشوهرا هنوز تو جیگر هم بودن و سالم... یه لحظه دیدم خلبان آروم لپ تابو گذاشت رو میز... من هنوز غصه گلدونامو میخوردم که خیلی دوستشون داشتم... یهو خلبان گفت بچه ها الی لپ تابو ندیده... رفتم دیدم لپ تابم ال سی دیش خورد شده :(((((


بعد دیگه هیچی الناز خونه رو جارو زد و خونه رو مرتب کردیم و آماده شدیم رفتیم دربند که غصه گلدونا از یادم بره :دی


.

.

.

.


زنگ زدم ایران رهجو گفت بیار برات درستش میکنیم. این لپ تاب بیچاره سالها همدم من بود...


متن ما را از لپ تاب خلبان میخوانید :|