فقط چند ثانیه طول کشید.... با ذوق و شوق رفتم تو و با گریه اومدم بیرون...
اولش نمیخواستم باور کنم ولی بعد باورم شد. اولش بی وقفه اشک میریختم ولی بعدش آروم شدم... اولش ته دلم خالی بود ولی الان محکمم... اولش تلفنمو ا زدسترس خارج کردم و جواب هیشکیو ندادم ولی الان تلفنم در دسترسه... اولش پر از ترس بودم ولی الان برام یه تجربه شد...
الان بعد از گذشت تقریبا یک ماه... اصلا انگار نه انگار... انقدر دوباره مشغول روزمرگی شدم که همه چی داره یادم میره... حالا این بار این تلفن ها و سوال جواب های دیگرانه که دوباره همه چیو یادم میندازه... من میخوام فراموش کنم... ولی نمیذارن... دوباره با هر تلفن بغض میکنم ولی حالا دیگه گریه نمیکنم...
مامان یه بسته خرمای عالی خیلی نرم و پر از شیره با یه قوطی ارده برام فرستاده....
من نمیتونم خرما ارده بخورم و به خاطراتم فکر نکنم.... اولین چیزی که یادم میاد خنده های پدر بزرگه که به جای خرما ارده، ارده خرما می خورد و همه غر میزدن بهش که نخور برات ضرر داره و اون مث بچه ها با خنده ارده خرما میخورد و من اون خنده هاش برام یه دنیا بود... و به یاد دورهمی هامون و بازی ها و روزهای خوش.... :)))
بعدشم یاد سیمین و زهرا پایه همیشگی خرما ارده و اون فیلمی که نصف شب ضبط کردن و زهرا داره خرما ارده با آب جوش میخوره و به سیم میگه هیییییس الی خوابه :)))
اینا برای من یه دنیاس.
پ.نون1: دیروز داشتیم سن آدم های سن بالا رو با سن رفتگانمون مقایسه میکردیم... هر چی فکرشو میکنم نوبت بابزرگم نبود که بره ها.... حیف بود زود رفت هرچند که با تمام وجود قدرشو می دونستم و از تک تک ثانیه های بودن باهاش استفاده کردم و لذت بردم.
پ.نون2: قدر روزهای با دوستان دورهم بودنو تو یه خونه زندگی کردنو ندونستم.
5 شنبه با دوستای قدیمیم رفتیم باشگاه انقلاب بولینگ... تو اکیپ، یکی از دوستای دوران لیسانس هم اومده بود ما رو برد به 8 سال پیش... نه مثکه 10 سال پیش!!! خیلی سال پیش!!... چقدر اون موقع بچه بودیم و الان بزرگ شدیم....اصلا من رفتم تو فاز خاطرات روزهای اول دانشگاه :))))))
.
.
.
.
شب هم الناز اینا اومدن شب خونمون خوابیدن... فرداش از صبح با هم خونه رو تمیز کردیییییییم... تا نزدیک ظهر که بارون شلقلقی بود... بارون شلقلقی بود و تو بالکن نهار خوردیم... صحنه قابل وصف نیست... بی نظیر صدای بارون شدییییییید.... فوق العاده بود.... فقط حض؟ حظ؟ میکردیم... دقیقا احساس شمال داشتم....
.
.
.
.
شبش اما از بینی مبارک کشیده شد بیرون:||||
سه هفته پشت سر هم مهمون داشتیم... همزمان مریضی خلبان و روحیه افتضاح خودم... همزمان کار زیاد و مرخصی های همکاران و به جاشون کار کردن... همزمان تماس های مکرر دوستان و فامیل ها که باید شرایط خلبانو براشون توضیح می دادیم... همه اینا به کنار... دیگه نشت آب حموم دستشویی تو سر طبقه پایینی یه ور دیگه... :|
.
.
.
.
به شدت خستم. دلم تنهایی میخواد و سکوت و جاده شمال و دریا و جنگل و سکوت و خونه تمیز و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی و سکوت و تنهایی
محاله بشینیم تی وی ببینیم و تی وی یه چیزی به جز اخبار باشه خلبان روی جمله به جمله ای که می شنویم کامنت نذاره!!.... مثلا یه فیلیمی میبینیم گیر میده که این چه دیالوگیه... یا مثلا چه کارگردانی ایه یا هر کامنت دیگه ای.... امروز داشتیم به خانه برمیگردیم میدیدیم.... مربی آشپزیش داشت اسموتی آموزش میداد... یعنی روی تک تک کارایی که این بدبخت انجام میداد کامنت میذاشت و میخندید!!!!... خلاصه اینکه در اینجا فقط خبر از اخبار است و اخبار و اخبار :|
کلا من فاز آدمایی که تی وی میبینن و با مجری یا بازیگر حرف میزننو نمیفهمم!!