هر چند 5 ماهی از اینکه وارد 30 سالگی شدم میگذره ولیکن با تحویل سال بیشتر 30 سالگی رو حس کردم. امسال شروع خوبی داشتیم. سومین سال تحویل در کنار خلبان و آخرین تحویل سال در خانه پدربزرگ و خانه بچگی هایم. عید امسال بیشتر از هر وقت دیگر دزفول را دوست داشتم. هوای فوق العاده، بوی هوا، بوی شکوفه و بهارنارنج، بوی باران های بهاری، دیدن گل های بابونه و گل های زرد روی گندم ها، حیاط خانه پدری، سپری کردن روزها در کنار عزیزانم همه و همه برایم پر از لذت بود. لذتی که با تمام وجود قدرش را میدانم.
خلبان چند روز پیش یه گلدون کوچک پامچال خرید. یه گلدون مشکلی با گل های بنفش، دقیقا رنگ کوسن ها و تم خونمون.
گلدونو گذاشتم رو میز و وقتی کار میکنم جلوی چشممه. انقدر حس دارم نسبت بهش که نمیتونم توصیف کنم. فک کنم هفته دیگه خواستیم بریم دز با خودمون ببریمش :)
ولی کلا گلدون خیلی بهمون نمیفته. اولین بار که خاله بزرگ خلبان میخواست بیاد خونمون برامون یه گلدون فلفل آورد خیلی قشنگ بود و چند تا فلفل رنگی به بوته آویزون بود. گذاشتمش تو پنجره آشپزخونه، خیلی خوشم میومد ازش. باهاش حرف میزدم موقع آشپزی، ولی بعد از چند هفته نابود شد.
بعد تر عمه اینا یه گلدون خیلی خوشکل با یه گل سبز خیلی خوشرنگ برام آوردن... فکرشم نمیکردم خراب بشه ولی اینم سر چند هفته عمرشو داد به شما.
ولی این پامچاله کلا قضیش فرق میکنه. اول اینکه خلبان خریده بعدا دقیقا ست شده با خونمون. ببینم این یکی چقدر دووم میاره.
چقدر اسفند زود اومد دوباره. به قول خاله معصومه ی مامانم، سال ها دیگه سال نیستند مث ماه شدن مث همه چی که دیگه مث قدیما نیس، سال ها هم مث قبل نیستن دیگه. انگار دیروز بود که گلی از نیمه اسفند میگفت آجی سال تحویل خونه ما می مونی یا میری خونه داداش اینا؟ مث دیروز بود که دو روز قبل از عید مامان در تدارکات شدید اولین عید بعد از عروسیمون بود و ماشینو بار کردیم بردیم خونه خلبان اینا و وقتی دیدیم خونشون خیلی شلوغه و موقع سال تحویل همه دور مامان باباشن خیالمون راحت شد و عصرش خلبان آروم در گوشم گفت آماده شو بریم دزفول، و وقتی رسیدیم دزفول مامان اینا بسی خوشحال شدن از برگشتنمون. سال تحویل دیر وقت بود و همه خوابمون میومد... هر کی میخواست بخوابه اون یکی نمی ذاشت... تو تراس خونه بابا اینا نشسته بودیم و حرف میزدیم... تا سال تحویل... بعدشم همه به هم عیدی دادن و لالا. این همه استرس ها و این همه کی کجا باشه ها و ناراحتی ها و تلاش های مامان واسه تمیز بودن خونه و لباس نو پوشیدن و ... همه فقط واسه این یه ربع بود.
.
.
.
حالا باز اسفند اومد و من استرس همه چیو با هم دارم. واقعا هم نمی دونم برای چی.
مشخصا من هنوز نتونستم فراموش کنم ولی روال زندگی تقریبا عادیه... ولی ته دلم ناراحته :( هنوز نتونستم اون روزو فراموش کنم.
.
.
.
دیروز تاسیسات اومده بود خونه همسایه روبرویی، بچشون از صدای دریل می ترسید، صبح زنگ زد بیدارم کرد گفت نی نی میترسه اگه میشه بیارمش خونه شما... دیگه تا عصر که کار تاسیسات تموم شد مادر و پسر خونمون بودن و همش داشتم با بچه، بازی میکردم... فقط دو سه بار وسطش چرت یه ربعی زد... خدا قوت میگم به همه مادران بچه دار... عصر هم که مادر و پسر رفتن، تمام روزم رفت هیچ کاری نرسیدم انجام بدم. :| بعدشم از 5 شیفت بودم تا 9، طرفای 7 خلبان زنگ زد گفت یا شب نمیام یا خیلی دیر میام... :|... ساعت 9 بچه ها زنگ زدن اومده بودن ماشینشونو ببرن. از شب قبل که خونشون بودیم و من میخواستم برم دنبال خلبان و ماشین نداشتیم، با ماشینشون رفتم و دیگه برنگشتیم ماشینشونو بدیم و آوردیمش خونه خودمون! خلاصه بچه ها اومدن و کمی نشستن برقا رفت!! تو بی برقی بی آسانسور رفتن پایین! بعد از رفتنشون تا ساعت 1 اتاقمونو مرتب کردم بعدم شهرزاد دیدم تا بیهوش شدم.
.
.
.
از وقتی از دز اومدم هنوز یه روز عادی و خلوت نداشتم. هفته دیگه هم یکشنبه احتمالا مهمون دارم از دز، چند روز می مونن
نه که مهمون دوست نداشته باشمااا، ولی خستم.
نه که دلم براش تنگ نشده باشه ها... دلم که تنگ شده... ولی دوس ندارم ببینمش...
میترسم دلتنگی به ناراحتیم غلبه کنه و فک کنه دیگه ناراحت نیستم ازش...