درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

چرا بچه ها وارد دنیا می شوند؟


چند شب پیش داشتیم از جایی برمیگشتیم... طرفای ساعت 12 شب... از چارراه پاسداران رد شدیم... سر ایستگاه تاکسی چهار تا پسر بچه نهایتا 12 ساله خوابیده بودن... دو تاشون روی آسفالت... دو تاشون روی نیمکت های میله ای مسافر های تاکسی... خوابم نبرد از فکرشون... اونا خواب عمیق بودن... یکی از بدترین صحنه های این چند وقتم بود :(((


اول صبح بود...


سر دوراهی فریم-سنگده پراید نوک مدادی کنار جاده بود، جوانی به همراه پیرمرد و پیرزنی ساک به دست چشم به ما دوخته بودند پیرمرد بی وقفه دست تکان میداد و تا وسط های جاده ی تقریبا باریک آمده بود. انگار که ما را در عمل انجام شده قرار داده باشد، خلبان ترمز کرد پیرمرد گفت، جوان ما را تا پل سفید میبری؟... خلبان نگاهی به من کرد و بی شک و با گشاده رویی گفت بفرمایید حاجی، پیرمرد فکر می کنم حتی منتظر تایید خلبان نشده بود در را باز کرد. خلبان پیاده شد تا وسایل را جمع و جور کند و جا را برایشان باز کند. پیرمرد و خانومش عقب نشستند و مدام برای ما دعای عاقبت بخیری می گفتند پیرمرد با لهجه شمالیش میگفت آفرین جوون. ممنون جوون.

خلبان پشت فرمان نشست و به محض نشستنش پیرمرد گفت صلوات :)... صلواتی فرستادیم  و حرکت کردیم.


برای اینکه مهمانان ناخوانده موذب نشوند به سمت خانوم برگشتم و گفتم شما از فریم میومدین؟.... به اندازه سنگده قشنگه؟... گفت بهشته بهشت حتما بروید و بحث شروع شد... پیرمرد از مناطق زیبای سوادکوه برایمان گفت و راه های رسیده از فرعی ها را به خلبان توضیح می داد... می گفت همه این ویلا ها مال تهرونی هاس... زمین متری 100 تومنو میان 300 تومن میخرن توش ویلا میسازن تعطیلات میان تفریح... شما زمین نمیخواین؟... خلبان گفت نه حاجی... ما سالی یه بار میایم پول یه متر زمینو میدیم تو بهترین زمینش یه شب می مونیم دیگه رفت تا کی دوباره بتونیم بیایم... همین که زمین ها رو گرون به تهرونی ها بفروشن کارو خراب میکنه اینجوری دیگه بومی ها نمیتونن زمین بخرن... پیرمرد گفت اونایی که زحمت کش بودن روی زمینا کار میکردن دیگه فوت کردن... جوونا راحت طلب شدن... زمینا رو میفروشن میرن ساری یا قائم شهر یه آلونکی میخرن و تو شهر زندگی میکنن...


بحث ها ادامه داشت تا به پل سفید رسیدیم... با کلی تشکر پیاده شدند و رفتند... 


.

.

.


من برخلاف خلبان، واقعا دوست داشتم بعد از بازنشستگی آنجا یک زمین بخریم و یک خانه کوچک بسازیم و تابستان ها برویم ییلاق. کشاورزی کنیم و مرغ و خروس و گوسفند داشته باشیم و بیکار و دور از تکنولوژی باشیم و مطالعه کنیم و استراحت و کنیم و حض کنیم از آن هوای تمیز و خنک و مست کنند.

میگرن

مدت هاست ننوشته ام، شاید آن موقع ها که روز چند بار می نوشتم حالم بهتر بود... حداقل ذهنم روی کیبورد خالی می شد. 

این روزها... هر دم و هر ساعت می نویسم البته در ذهنم.


دیشب قبل از خواب تمام خانه را تمیز کردم تنها جای غیر تمیز باقی مانده دو پیرهن و یک شلوار خلبان بود روی میز اتو، آن هم در اتاق وسطی که شاید درب اش هر چند روز یک بار باز می شود و در ذهن من خیلی روی تمیز یا کثیف بودن خانه تاثیری ندارد. وقتی شب همه چیز دان (done) شده باشد و برای صبح هیچ کاری جز بیدار شدن، کتری را گذاشتن و برگشتن به تخت و خواندن پیام های دیشب گروه ها نداشته باشم شروع بهتری برای روز است. امروز ولی از همان اولش حالم گرفت... طبق معمول متوجه رفتن خلبان نشدم وقتی وای فای گوشی ام را روشن کردم، اول ازهمه پیام همکارم را خواندم... "الی من فردا ظهر میرم شرکت اگه تونستی به جای من بمون به آقای ک هم پیام دادم هنوز جواب نداده..." این را که دیدم دیگر وقت خواندن پیام های دیگران نبود سریع بلند شدم و رفتم تا بجای همکارم آنلاین باشم... و از همان جا بود که روز طور دیگری شروع شد :|


ایمیل شروع کار را فرستادم و مشغول شدم... یک ساعت بعد خلبان زنگ زد و گفت از یک دکتری که وقتش گیر نمی آید وقت گرفته برای نیم ساعت دیگر... جیغم رفت روی هوا... من چطور نیم ساعت دیگر خودم را به بیمارستان برسانم... اصلا کی اول صبحی حال رانندگی دارد.. من نمیروم. اصلا حالم خوب است. اصلا سردرد ندارم... اصلا لعنت به میگرن... لعنت به سردرد های همیشگی... لعنت به دکتر رفتن.... خلبان اصراااار که باید بروی... گفتم تنها نمی روم این تنها بهانه ای بود که می توانستم بیاورم برای نرفتن... خلبان گفت اومدم و گوشی را قطع کرد... دوست داشتم چند بار محکم سرم را به دیوار بکوبم.... کلا از این چیزهای یهویی بدم می آید... وقتی بگویند این کار باید سریع انجام شود اصلا انگار دوست دارم اسلوموشن انجامش بدهم... دوست دارم بمیرم ولی آن کار را انجام ندهم. مثلا زمین دهن باز کنم و مرا ببلعد.... به قول نوشین دقیقا رم میکنم.


خلبان چند بار زنگ می زند و من فقط گریه می کنم... خودم هم نمی دانم چرا ولی اشک امانم نمی دهد سردردم بدتر می شود... به یاد تمام روزهایی که سردرد داشتم و نمی شد قرص بخورم... به یاد تمام شب هایی که با سردرد خوابیدم و صبح با سردرد بیدار شدم اشک می ریزم... ولی مقاومت فایده ندارد... نیم ساعت بعد دم در بیمارستان لبافی نژاد هستیم... مانتوی سفید با حاشیه گل های رنگی رنگی ام را پوشیده ام... کلا وقت هایی که خیلی حس و حالم خوب نیست این مانتو را می پوشم تا هر کس ببیندم متوجه این حس و حالم نشود... نمی دانم چرا ولی چادرم را هم می زنم امروز.... بدون حتی یک قلم آرایش....


وارد می شویم... هیچ تابلویی  نشان دهنده درمانگاه مغز و اعصاب نیست... اطلاعات آدرس یک جایی را می دهد که وقتی می رویم نوشته درمانگاه چشم. حدود 80 نفر نشسته اند همه مریض های چشم پزشکی اند. من می نشینم و خلبان دو سه بار برای پرداخت و غیره و غیره می رود طبقه پایین و می آید... خسته شده ولی برای اینکه من چیزی نگویم هر بار از کنارم رد می شود به پهنای صورت میخندد و شکلک در می آورد... هر بار در دلم قند آب می شود ولی به روی خودم نمی آورم... نوبتمان می شود و می رویم توی اتاق پزشک.


پزشک آقای نسبتا خوش اخلاقی است.... برایش از سردرد هایم می گویم.... برگه های دفترچه بیمه ام را چک می کند... اولش چند سوال غیر مرتبط می پرسد بعد می گوید من چند سوال ازت می پرسم و به آقاتون نگاه می کنم تا جوابشو بگیرم. خیلی گیر میدی؟!!!! زیاد عصبانی میشی؟... کلا عصبی هستی؟!!!!  خلبان همه را انکار می کند... می گوید خانومم نه گیر می ده... نه عصبانی میشه... همیشه هم خوش اخلاقه!!... انگار همه غر های اول صبح ام را فراموش کرده است. دکتر ام آر آیم را می بیند و می گوید مشکل حادی نیست ولی این داروها رو بخور یک ماه دیگه می بینمت.


این بار امیدوارم... به اینکه واقعا از شر این سردرد ها خلاص شوم.

به حرف های دکتر فکر می کنم و به فکر های همیشه در سرم.... شاید دکتر راست می گوید.

تربچه نقلی های من

تو تراس خونه تربچه نقلی کاشتم :)))


اینا شدن همه دلخوشی این روزای من :)


تربچه نقلی های من

تو تراس خونه تربچه نقلی کاشتم :)))


اینا شدن همه دلخوشی این روزای من :)