درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

4 امین سالگرد بابزرگ

موبایلم زنگ خورد... یه شماره نا شناس از خوزستان... جواب دادم پیرمردی پشت خط بود... نفس نفس زنان و با لهجه دزفولی ولی فارسی گفت شما کی هستی؟ گفتم امرتونو بفرمایید... گفت اشتباه گرفتم؟ گفتم بله مثکه اشتباه گرفتین... گفت ببخشید دخترم و قطع کرد.

صداش شبیه بابزرگم بود... شاید خودش بود... باز اسفند شد و من دیوونه شدم...

دیشب تو تی وی یه صحنه نشون داد یه نفر تو پارچه سفیدی که از بالا تا پایین سه چار جاشو با یه تیکه پارچه دیگه بسته بودن... شبیه آخرین باری که بابزرگمو دیدم.... باز دیوونه شدم...

.

.

.

 چند شب پیش داشتم به الناز میگفتم بچه که بودیم یه وقتایی وقتی میرفتیم علی کله برگشتنی از تو شهید آباد رد میشدیم... من میترسیدم... تا وقتی بزرگ شدم از تاریکی شهید آباد و از شب هاش میترسیدم... از روزیی که با چشم خودم دیدم که بابزرگمو گذاشتن اونجا دیگه نمیترسم... یه تیکه از وجود من باهاش خاک شده... 

جو گیرانه

دیروز تو یه حرکت جو گیرانه خمیر نون درست کردم... شب که خلبان اومد خونه نشوندمش پای وردنه و چونه گرفتن :)))) نون تافتون درست کردیم تو ماهی تابه خیلی باحال بود :) 

.

.

.


زندگی هامون چقدر در گذر زمان متفاوت میشن... 4 سال قبل همه وقتمو با آدمایی میگذروندم که کلا سبک زندگیمو تغییر داده بودن...  به شدت وابستشون بودم... یه جورایی مث هم شده بودیم... دوستشون داشتم و دلم براشون تنگ میشد... الان هر چند ماه یک بار حتی خبر هم از هم نمیگیریم... ولی با اینکه تو یه شهر زندگی میکنیم حتی تلاشی هم نمیکنیم برای دیدن همدیگه.


یه حالت دیگه هم دارم اینکه هر روز و هر روز دلم واسه بعضی از آدما تنگه و هر روز و هر روز ناراحتم از اینکه ما چقدر کم همدیگه رو میبینیم.... و حتی اگه سالها نبینمشون دلم گرمه به بودنشون و همیشه خیلی خیلی دوستشون دارم... مث عطیه مث مهرانگیز مث دایی محمدرضا مث دایی علی مث عمو سعید و عمو فریدون... آدمایی که هیچ وقت کمک هاشونو تو روزهای سخت زندگیم فراموش نمیکنم.


.

.

.


چند روز پیش دایی محمدرضا یه عکس گذاشته بود اینستاگرام،... براش نوشتم خوشتیپ منی تو... بهم پیام داد و گفت جاتون همیشه خالیه و پیام هاتونو که میخونم اشک تو چشمام میاد.... بعدش واقعا فکر کردم ما چقدر داریم به خودمون و عزیزامون ظلم میکنیم که دور از همه فامیل زندگی میکنیم... و انقدر کم میریم دزفول.

روزمره

دختر خاله ها از دزفول اومدن... همه جمع شدیم خونه مامانم اینا... جای بقیه و خاله ها هم واقعاااا خالیه...

کاش هممون دزفول زندگی میکردیم... خسته شدم از دوری و دلتنگیشون

.

.

.


دیشب تو هال کنار شوفاژ خوابیدم.... صبح با صدای در از خواب پاشدم... اصلا توانایی بلند شدن نداشتم... به زور پاشدم.. دیدم گلی پشت دره و میگه سرویسم نمیدونم چرا نیومده... مامان و بابا با صدامون از خواب پامیشن و میان... بابا به گلی میگه خب به سرویست زنگ بزن ولی غر نزنی بهش شاید خواب مونده... گلی زنگ میزنه با لحن خاصی به سرویسش میگه آقای... کجایین؟... نمیدونم طرف چی میگه ولی گلی پشت سرهم میگه کجایین... ما هم خیره شدیم به گلی... گلی یهو لحنش عوض میشه میگه ببخشید باشه... گوشیو قطع میکنه و میگه ماماااااااااااااان بجای 5:30 منو 4:30 بیدار کردی... بعد کلی غر میزنه... مامانم میگه خب خودت نگاه نکردی به ساعت... میگه نه من فقط عقربه بزرگه رو نگاه میکنم... بابام بهش میگه دخترم حالا اشکالی نداره یه ساعت بخواب تا سرویست بیاد... گلی غر میزنه همچنان و میگه خواب از سرم پریده... مامان و بابا خندشونو پنهان میکنن و میرن دوباره بخوابن... گلی با غرولند رو کاناپه دراز میکشه... 

رادین

پرده اتاق کارو کنار میزنم... هوا وحشتناک آلودس... دلتنگ زمستون های دزفول میشم...


.

.

.

واحد روبروییمون امروز بنایی داشت، صبح با صدای تلفنش از خواب پاشدم... گفت میخوان تخریب کنن بچه میترسه بیا نگهش دار برام... بچه رو ازش گرفتم... آوردم نشوندم صبونه گذاشتم... چقد سخته به بچه ها صبونه دادن!!... نمیخورد... مامانش همیشه میگفت صبونه بهش پنیر میدم!... من بهش میدادم روشو برمیگردوند... کیک آوردم یه تیکه کیک بهش دادم خوشش اومد... یه گاز خودش میخورد یه گاز اشاره میکرد که تو باید بخوری... بعد با قاشق چای شیرین بهش میدادم حال میکرد... :))))


بعد شروع کرد بهونه گرفتن و اشاره میکرد به در خونه و میگفت مامان... بهش گفتم باشه خاله الان میبرمت پیش مامان... شالمو سرم کردم نیشش تا بنا گوش باز شد... بغلش کردم رفتیم خونشون... تا مامانشو دید بال بال میزد از خوشحالی... یه کم نشستم پیشش... کار تخریب تموم شده بود... پاشدم که بیام خونه آویزونم شد باز :)))  بهش گفتم با مامانت بای بای کن بریم خاله... بای بای کرد خنگووووووولم.... بغلش کردم آوردمش خونه... تا اومدیم درو بستم گفت مامان... یه کم مشغولش کردم ول کن نبود... بازم با هم رفتیم خونشون... یه الف بچه تا ظهر درخدمتش بودیم دوتایی... آخرشم وقتی خواستم بیام خونه مامانش درو بست صدای گریه اش اومد که میخواست باز بیاد خونه ما...




زمستون

امسال یکی از سردترین پاییز و زمستون ها رو داشتم... 

همش ته دلم خالیه...

 دل تنگ قدیم تر ها شدم... 

دلتنگ روزهای خوب... 


دلتنگ خنده های از ته دل مادرم.