درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

من مادر قوی ای خواهم بود.

 یه روزی بچم کپشن میزنه:


مادرم همیشه برای مشکلاتی که هیچ علاجی نداشتند راه حلی داشت.


غافل از اینکه من واقعا یه وقتایی هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه... فقط زمان می تونه مشکلاتو حل کنه.

آدم ها هر روز عوض می شوند

تغییر وضعیت برایم جزو سخت ترین کارهاست، این سختی به تمام کارهای روزمره ی شخصی و شغلی و رفتاری ام بسط داده می شود، مثلا اینکه یک چیزی در خانه نیاز باشد و آن را نداشته باشیم، بیرون رفتن از خانه حتی تا سوپر سر کوچه در حد مرگ برایم سخت است، اگر به خودم باشد ممکن است هفته ای یک بار از خانه خارج شوم آن هم فقط برای رفتن به خانه پدری و لاغیر. 

به همین خاطر، دورکاری از لذت بخش ترین شغل هاست، مثلا اگر می بایست هر روز صبح بیدار شوم و برم شرکت، ترجیه میدادم بمیرم! یا مثلا برای پیاده روی، حاضرم یک ساعت دور میز جلوی مبل ها بچرخم ولی مانتو و روسری نپوشم که بروم بیرون.... یا مثلا کارهای شرکت را فقط و فقط با روش های خودم انجام بدهم و وای به روزی که یکی از همکاران پیشنهادی برای تغییر در روند کار بدهد،... در این حالت سریعا عکس العمل نشان می دهم و با تشکر از پیشنهاد کاربردیشان،  تمام تلاشم را می کنم که ثابت کنم حداقل برای من، انجام روند قبل، بهینه تر است.

از آخرین باری که گوشی خریدم بیشتر از 3 سال می گذرد، نه اینکه گوشی خیلی خوبی باشد و نه اینکه نیازی به گوشی جدید نداشته باشم، حدودا یک سال است که گوشی ام همیشه هنگ است، مدتی وای فای اش کار نمی کرد،... بعد از چند هفته بی محلی بصورت خودکار درست شد،... حدودا دو ماه است که دوربینش و چراغ قوه اش هم از کار افتاده، ولی این دو با بی محلی درست نشدند.... برای امور کاری نیز به شدت به گوشی جدید نیاز دارم، ولی... بحث همان تغییر است... اصلا اینکه بخواهم یکهویی همه چیز را از یک گوشی به گوشی دیگر منتقل کنم هم برایم وحشتناک است...

نمی توانم فکرش را کنم که چطور دو سال هر روز صبح تا عصر به شرکت میرفتم!.... یا قبلش هر روز دانشگاه!... یا قبلش هر روز مغازه... 

خب! آدم ها عوض می شوند ولی فکر نمی کنم دوباره یک روزی بیاید که علاقه به بیرون رفتن از خانه داشتم باشم. نه مطمئنم نمی آید.

در آستانه 30 سالگی

قدیم تر ها فکر می کردم 30 سال خیلی زیاد است... دیروز که یکی از دوستانم متنی با عنوان "کارهایی که بین 30 تا 40 سال باید انجام بدهیم" را برایم فرستاد، فهمیدم که هنوز خیلی زود است و 30 سالگی واقعا سن کمی است. مدتی است تمام نکرده هایم را جمع کرده ام و میریزم سر گلناز،

از من گذشته است حرف درستی نیست ولی به نظرم خیلی از نکرده هایم، دیگر در مسیر زندگی ام نیستند و دنبالشان رفتن کار عاقلانه ای نیست...

وقتی شب زود میرسه

کاش میشد روزها بلند بودن و هوا خنک... حالا هوا خنک شده ولی روزا کوتاه... 



لعنت به فضای مجازی

در حال نوشتن کارت عروسی...


بابام:

سی کوکون خولو حج حسین پن تا دام... سی دخترونش هم  سو تا...

سی محمد حسین خاله هاجرو سعید عمه طوبی و بچونشون هم 6 تا ون کنار تا روم دهامشون...

سی همسائون محله قدیم هم یه ده دوزه تا ون تا روم بینم کی ویستس...

یه 20 کارت تا هم مخوم سی بچون اومو بابام!... باقی دگه کارت نخن همینطور زنگ زنوم دعوتشونه کنم.


این آخریو که گفت یهو هممون باهم گفتیم اینا دیگه کین!... بابا حالا حتما باید دعوتشون کنیم؟ من اگه بیان تو عروسی عمرن اگه بشناسمشون... بابا عصبانی شد و با تندی گفت ما خونه یکی بودیم... همه بچگی و جوونیمونو باهم گذروندیم... و شروع کرد از خاطرات مسافرت های 50 نفره شون گفت و از اینکه فلانی تو جنگ دوماه خونمون بوده..... فلانیو ما زنشو بردیم بیمارستان بچشو به دنیا بیاره خودش نبوده... فلانی همیشه واسه عروسیاشون ما رو دعوت کرده و... و... و...


.

.

.


اینکه دایره رفت و آمدهای نزدیک بابا اینا از عموهای بابا بزرگشون فقط رسیده بود به عمه و عموهاشون واسه ما جای تعجب نداشت... هیچ حسی هم به بودن با نبودنشون نداشتیم(که نبودنشون بهتر بود البته). ولی بابا همیشه زنگ میزد حال همه رو می پرسید... یه بار که بیمارستان بستری شد یه آدمایی اومدن پیشش که ما هیچ وقت ندیده بودیمشون... تو عروسی هامون یه آدمایی میومدن بهمون تبریک میگفتن که شاید آخرین بار ما رو نهایتا 4 یا 5 سالگی دیده بودن.... یا تو مراسم بابزرگم یه آدمایی به شدت ابراز همدردی میکردن که من به یاد نداشتم مثل تو عید نوروز سالیان اخیر یکیشون اومده باشه عید دیدنی خونه بابزرگ!... باز خوبه... هر چند سال یه بار حداقل تو عروسی ها همو میدیدن... یا برای فوت عزیزان همدیگه تو مراسما شرکت میکردن...


اما حالا چی؟


از فامیل های خیلی نزدیک و رفت و آمد ها و دورهمی ها الان فقط مونده یه گروه تلگرام و یه گروه واتس اپ و یه گروه زنونه و دخترونه و... فامیل ها بجز فلانی و ... خاله ها به جز فلانی و....


واقعا به کجا داریم میریم؟