درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

روزمره

دیروز دوباره رفتم شرکت قبلی... خیلی خوب بود.. اصلا مث مصاحبه های روز اول نبود... یعنی در واقع اصلا مصاحبه ای نبود... مستقیم رفتم سر میزی که قبلا داشتم.... خانمی که به جای ما آمده بود از من خجالت میکشید... سریع میز را ترک کرد و گفت این جای شماست!! بعد کمی تعارف برای هم تیکه پاره کردیم و دوباره نشست و اصول کارهای جدید را برایم توضیح داد... همه چی خیلی آرام و خوب بود... احتمالا مجددا همکاری را آغاز میکنیم.


.

.

.


بعد با خلبان قرار گذاشتیم و رفتیم توپ خونه... و برای منزلمان یک گوشی تلفن خریدیم. بعد از توپ خانه تا میدان شهدا پیاده رفتیم(آیکون خیلی گریه) به همین خاطر خلبان مجبور شد برایم جایزه بخرد... دو شمعدان کریستال خیلی خیلی خوشکل... شب هم طبق معمول لو باتری رسیدیم خونه...

یک سیب و دو مزه

چند روزه که مدام حالت تهوع دارم و امونمو بریده.... دیروز سعی کردم هی بخورم و بخورم و بخورم تا بلکه حالت تهوعم بره!!... امروز اما تصمیم گرفتم هیچی نخورم الان از فرط گرسنگی رفتم از تو یخچال یه سیب آورم که یه قسمتاییش یه کمی سرخ بود... به طرز باور نکردنی هر گازی که از سیب میزدم یه مزه مختلف با گاز قبلی داشت!!... خیلی چسبید!!

روزمره

صبح زود بیدار شدم راهیش کنم سر کار.... لباس جدید پوشیده داره از خونه میره بیرون... یه لحظه خودشو تو آینه جا کفشی نگاه میکنه میگه نه بابا مثکه این تیپ لباس هم بهم میادا!!... یعنی این اعتماد به نفس پسرا کشته منو... تا چند دقیقه بعد از رفتنش دارم به لحن حرف زدنش و تیپش و اعتماد به نفسش لبخند میزنم...

روزمره

با دوستامون بیرون رفتیم تنها متاهل جمع ماییم بقیه همه سینگل.... خلبان کلی همشونو تشویق به ازدواج میکنه... تو مسیر برگشت ترافیک شدیده... آهنگ در حال خوندنه... طبق معمول خلبان خیلی از این سکوت تو ماشین و فقط صدای موزیک خوشش نمیاد و همه تلاششو میکنه تا همه سرنشینانو مجبور به حرف زدن کنه.... و من و محمد رضا داریم از خاطرات الیمستان میگیم و یهو من میگم که تو الیمستان وقتی بچه ها همه پانتومیم بازی میکردن خلبان به من زنگ زد!!... دقیقا یه سال پیش بوداااا و بعد ماجراهای قبل از خاستگاری رو باهم مرور میکنیم و دوستامونم کلی استقبال میکنن و .... خیلی حس خوبیه.... اینکه دقیقا به کسی که فکرشم نمیکردی میرسی....


.

.

.


صبح روز 5 شنبس؟ یا جمعه یادم نمیاد حالا... داریم صبونه میخوریم... رو نیمکت میز نهار خوری کنار هم نشستیم.... بعد تصور میکنیم چهار 5 تا بچه ی قد و نیم قد داریم و روبرومون نشستن و جلوی اونا داریم باهم حرف میزنیم.... کلی باهم میخندیم.... ظهرش میریم پارک موقع نهار بازم تصور میکنیم بچه هامون باهامونن و کلی از تصورش میخندیم.... و این خوده خوده زندگیه....


.

.

.


میریم فشم... چهارتایی لب رودخونه روی تنه درخت نشستیم و پاهامونو تو آب گذاشتیم... یه خانواده ای دقیقا روبرومون اون ور رودخونه هستن یه آقا و خانومش و دوتا دختر بچه... آقاهه داره ماشینشو میشوره خانومشم آب بازی میکنه با بچه ها و همش باباشونو خیس میکنه... ماهم نگاشون میکنیم و میخندیم... یه دختر بچه ی بابایی دارن که وقتی مامانه باباهه رو خیس میکنه زودش میاد و به باباش میگه ماهم بریم خیسشون کنیم.. مرده هم فقط زنشو تهدید میکنه ولی دلش نمیاد خیسش کنه.... صحنه ی جالبیه... نمونه کامل یه خانواده خوشبخت....

عروسی

تقریبا یه ماه قبل از عروسی به خلبان گفتم بیا بیخیال عروسی شیم.... ما که عقد مفصلی داشتیم دیگه عروسی نگیریم آخه من تحمل استرس های عروسی رو ندارم... خلبان متقاعدم کرد که حتما باید عروسی بگیریم.... الان بسیار خوشحالم که اون موقع خلبان حرفمو گوش نکرد...


.

.

.


حنابندونمون یه شب فوق العاده بود.... مهم این بود که به همه خیلی خوش گذشت و همه ترکوندن... از لحظه ای که وارد تالار شدیم همه اش انرژی مثبت بود تا آخر شب وقتی گیر مویی ها رو به سختی از تو موهام در میاوردم... و تا اون موقع که دختر عمه ها و دختر عموهام اومده بودن تو اتاقم و اون شبو باهم تجزیه تحلیل میکردیم همه اش انرژی مثبت بود....


.

.

.


و اما عروسی...


اینکه بهترین روز زندگی آدم ها روز عروسیشونه خیلی حرف درستی نیست فکر میکنم.... با وجود اون همه استرس و حرف و حدیث و اون همه کار... روز عروسی واقعا روز خسته کننده ایه ولی... وقتی تموم میشه و بهش فکر میکنی میبینی که واقعا ارزششو داشته.... اینکه برای شروع زندگی مشترکمون همه شادی میکنن و موقع خدافظی برای خوشبختیمون دعا میکنن خیلی خوش یمنه.... اینکه هر جا بری قبل و بعد از عروسی همه تحویلت میگیرن و با دیدنت شادی میکنن خیلی حس خوبیه... و مهم تر از همه فکر اینکه یه نفر هست که با تمام وجود عاشقشی و مال خودته و تا ابد کنارته حس بی نظیریه....


.

.

.


و شروع زندگی مشترک...