خلبان که اومد کلا کلی آرامش با خودش آورد... از وقتی اومده کمتر چیزی اذیتم میکنه :)))
.
.
.
دیروز رفتیم آتلیه یه عروس دومادی اومده بودن جلوی ملت سر فیلم عروسی و قراردادشون باهم بحث میکردن!!!... انگار که از هم متنفرن!.... کلا نمیدونم فاز این آدما چیه و اصلا جرا ازدواج میکنن!!... هر دو عصبی!!... خلبان وسط ماجرا نتونست طاقت بیاره... کمی با دوماده صحبت کرد... بعد کمی دوتاشون آروم شدن و بعد سعی کردیم کمی بخندونیمشون... و بگیم بیخیال باشید مث ما... همش میگذره و .... ولی وقتی رفتن همه میگفتن خدا آخر و عاقبتشونو به خیر کنه!!...
.
.
.
دیگه کمش مونده 
انقدر اتفاقا بده که اصلا نمیتونم بنویسمشون :(((( نوشتنشون بدترم میکنه
تو آشپزخونه دارم بادمجون پاک میکنم گریم میگیره!!... دلم واسه بادمجون پاک کردن تو خونه پدری هم تنگ می شه... سختمه قبول مسئولیت زندگی... خیلی سختمه.... دلم واسه خودم میسوزه شاید... زندگی دو نفره انرژی زیادی ازم میگیره.... کلی مسئولیت... کلی کار... این چند وقتی که تهران بودم بس که تو روز کار داشتم خیلی شب ها میشد حتی سفره رو نمیتونستم جمع کنم و خوابم میگرفت... همه ظرف ها میموند رو میز یا روی سینک... خیلی شب ها غذا بیرون میموند و یادم میرفت بزارمش تو یخچال... لباس های چرک رو هم جمع میشد و تنبلیم میشد بشورمشون و .... من آمادگی اداره کردن یه خونه رو ندارم فکر کنم :(((
من تو خونه یه مامان میخوام:((
ته دلم خالیه.... گری میبینم.... با اینکه از کریستینا خوشم نمیاد ولی وقتی حسودی میکنه بعد از دیدن دوست اون یکی دکتره و وقتی دارن زیر بارون باهم میخندن نگاشون میکنه دقیقا حسشو میفهمم و میفهمم ته دلش خالیه... چقدر با اومدن آدم های جدید این سریال قشنگ تر شده به نظرم... دکتر بیلی داره با رئیس دعوا میکنه... ایزی داره با الکس بحث میکنه... هرکدومو که میبینم انگار حس همه رو درک میکنم.... ته دلم خالی میشه :(( دیوونه شدم امشب
چند شب پیش یه اتفاقی افتاد که بسیار ناراحتم کرد... ته دلم خالی شد... و تپش قلب... و فکر و فکر و فکر... و بعد از مدت ها بی خوابی به علت فکر رو تجربه کردم
.
.
.
اعتراف میکنم که بعد از عقدمون آرامش خاطر عجیبی دارم. اعتراف میکنم که بعد از عقدمون از اون بی خوابی های شبانه خبری نیست... اعتراف میکنم که بعد از اون شبی که چند هفته قبل از عقدمون با خلبان رفتم بام تهران و اون بالا زیر نور زرد توی اون محوطه ی باز هی راه رفتیم و حرف زدیم و هی راه رفتیم و حرف زدیم... همش یه مسیرو رفتیم و برگشتیم... راجب انتخابم اصلا مطمئن نبودم ولی اصلا نمیتونستم بهش نه بگم!!... اعتراف میکنم که این 10 ماه خیلی زود گذشت و من هنوز نمیشناسمش.
پ.ن : احتمالا تا سه هفته آینده اینجا هر روز آپ میشه