درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

نودویک

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سال نو مبارک

امروز ۵ امه.... نمیخوااااااااام چقدر زود دارن میرن روزها!!...... 

 

 

سال نو مبارک و از این حرفا.... ایشالا که سال خوبی داشته باشید و..... 

:)

من؟... این منم؟.... باورم نمیشه دارم برنامه مینویسم!!!....:)))) 

 

من؟؟.... این منم واقعا؟؟؟..... صبح زود از خواب بیدار میشم و میرم کنکور پی اچ دی میدم... با اینکه نخوندم و میدونم قبول نمیشم امسال... ولی حس خوبی بهم مده:).... و بعد از دیدن سوالا احساس میکنم که نه... مثکه آدم اگه بخونه میتونه:)... و بعد از امتحان هر کی بهم زنگ میزنه میگه سلام خانم دکتر:)

 

من؟.... آره این منم... کارای مقاله داره رو به راه میشه:)....  

 

من؟.... یکی از دوستان تماس میگیره... پیش دوستاشه... تا میگم سلام.... میگه تلفن رو اسپیکره و چند تا از دوستان کنارم هستن.... یه چیزی میگه و ازم میخواد در موردش واسشون توضیح بدم:).... چند دقیقه ای در مورد اون چیزی که خواسته صحبت میکنم... تشکر میکنه و خداحافظی.... پر از حس های خوب میشم.... شاید اگه  

 

اگه چند سال پیش... یکی از اتفاق هایی که اون روزها آرزوم بودن میافتاد.... الان... هرگز این چیزا رو تجربه نمیکردم:)... و هرگز به این موقعیتی که الان دارم نمیرسیدم:).... 

 

وقتی به موقعیت هایی که دوس دارین نمیرسین..... غصه نخورین.... موقعیت های بهتری در انتظارتونه است... هست.... میباشد... خواهد بود...... و از این حرفا

تقویم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزمره

تو ماشین.... سرشو رو پام گذاشته بود...  گفت امشب میای خونمون؟.... گفتم امشب نه ولی یه شب دیگه میام... گفت دوستاتم با خودت میاری؟.... گفتم بیارمشون؟.... گفت آره دوستاتم بیار... بعدش گفت اسم دوستات چین؟.... گفتم سارا و زهرا... گفت منم دو تا دوست دارم!.... اسماشون قازقولنگن!!! 

 

 

تو اتاق داشتم باهاش بازی میکردم... مثلا اون غذا میپخت... من بچه رو میخوابوندم و اینا.... بهش گفتم من بچه رو خوابوندم... دیگه برم... گفت نه خواهش میکنم پیشم بمون... گفتم به شرطی که یه بوس بهم بدی.... پاشد اومد بوسم کرد و منم بوسیدمش.... یه کم بعد... جدی بهش گفتم خب دیگه من برم کمی درس بخونم.... اونم خیلی جدی نیگام کرد و گفت نمیشه بری من بهت بوس دادم!!! 

 

 

هر بار میبینمش از دفعه ی قبل شیرین زبون تر میشه و  آدم از پس زیونش برنمیاد... مثکه دیروز بود.... داشتم درس میخوندم.... اومد تو اتاق... زیر چشمی نیگام میکرد.... تحویلش نمیگرفتم... میخواس یه کاری کنه بهش توجه کنم.... آروم گفت ایلایه درس بوخونی؟... گفتم آره دارم درس میخونم برو بیرون.... دوباره گفت ایییلایییه درس بخونی؟.... گفتم آره برو بیرون.... دوباره اونجوری شیطون نیگام کرد و گفت اییلایه درس بوخونی؟... منم دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سراغش و..... 

 

خیلی زود داره بزرگ میشه... عاشقشم.... 

 

بعد از چندین روز خیلی خیلی بد.... که یه اتفاقایی افتاد که باعث شد خیلی بهم سخت بگذره و... و خیلی اذیت بشم و... تمام برنامه ریزی هام به هم بخوره و.... اصلا نمیخوابیدم و یه ریز گریه میکردم و امتحانامو افتضاح دادم و.... دیروز یه روز خیلی خوب و آروم بود.... خیلی آروم....