صب پاشدم.... سرماخورده و کوفته و... اصلا یه وضعی!.... داغون... آنفولانزا.... قیافه مث کزازیا.. مث این آدما که قانقاریای مزمن دارن... از سوالای دی آی پی پرینت گرفتم... با این امید که بخونمشون و حلشون کنم ولی.... عصر که گذشت... الان شبه... من موندم و ۱۰ تا سوال دی آی پی حل نشده:(.... و تمام روز استند بای پای تیوی بودم و چرت زدم و فیلم های ۱۰۰ من یه غاز دیدم:(
سر کلاس نشستیم... از پشت دیوار کلاس صدای مته میاد.... :دی... انقدر صدا بلند و نزدیکه که آدم فک میکنه الانه که دیوار سوراخ شه:دی... تو همچین مواقعی من اصلاااا نمیتونم خودمو کنترل کنم و میخندم:دی... و دیگران هم که دارن خودشونو کنترل میکنن.... خودشونو رها میکنن و کلاس خشک معقولک از حالت خشکی خارج میشه:دی
.
.
.
دوباره یه روز دیگه سر کلاس معقولک نشستیم.. تقریبا غروبه... پنجره بازه.... پنجره رو به پارکینگ کارکنان و اساتیده... یکی از کارکنان که جسم نسبتا کوچیکی داره و صداش تابلوئه.... داره با یه کارمند دیگه حرف میزنه... صداشون تو کلاسه... بعد یهو یه عطسه ی خیلی خیلی بلند میکنه... طوری که حتی معقولک هم نمیتونه جلوی خندشو بگیره:دی... اصلا یه صحنه ایه ها... حالا من خوب توصیفش نکردم
اه ه ه ه ه صبح باید میرفتم پیش معقولک یادم رفت!!.... معقولک جدیده ها.... این ترم ۲ تا سمینار باهاش دارم و.... قراره مقاله بدیم و.... برنامه ها داریم و.... فردا واسه فیکس کردن موضوع میرم پیشش....
هفته ی پیش امتحان داشتیم باهاش.... بعد از امتحان گفت نباید برید میخوام درس بدم.... تمام بچه های کلاس با هم یه ریز حرف میزدیم و میگفتیم استاااااد نه ه ه درس نده و بعد از امتحان کشش درس نداریم.... بعد معقولک هی گیر داد گفت خواهش میکنم در حد ۲۰ دقیقه درس میدم بعد برید... ما هم قبول کردیم... آروم شدیم.. حضور غیاب کرد... بعد جزوشو وا کرد درس بده.... بعد با یه حالت با مزه ای گفت بچه ها متاسفانه حجم درس بالاس و نمیشه تو ۲۰ دقیقه چیزی گفت میتونید تشریف ببرید:دی.... (صدای خنده و شادی حضار)
همون هفته ی پیش ۲ روز قبل از امتحان معقولک... امتحان دی آی پی داشتم.... خیلی خیلی خونده بودم ولی متاسفانه خیلی خیلی بد دادم!!..... از آخر نمره ی سوم من بودم:(.... خب چیکار کنم... کلاسمون همش بچه های دکترا هستن... بعد خیلی مخ اند همشون.... بعد خب سطح کلاس خیلی بالاس.... فک کن.... روز قبل از امتحان رفتم از یکی از بچه های دکترا جزوه بگیرم.... تو سالن مطالعه نشسته بود چت میکرد!.... بهش گفتم برو درس بخون!... گفت دیگه کشش ندارم و اصلا نمیتونم درس بخونم و اینا ... بعد من خیلی دلم براش سوخت!... بعد نمره ماکس کلاس شد....
زندگی سخت شده.... هوا سرد شده....
پ ن) مسعود جان خیلی خیلی ممنونم... حسابی سورپرایز شدم....