از چند هفته پیش... گلی ازم خواسته بود براش ساعت بخرم... چند روز یه بار زنگ میزد.. میگفت آجی ساعت خریدی؟... منم بهش گفته بودم که چند تا ساعت انتخاب کردم... باید برم و یکیشونو برات بخرم و این روند ادامه داشت... و یه روز که گرم درس خوندن و حسابی کلافه بودم زنگ زد گفت آجی ساعت برام خریدی؟... منم دق و دلیمو سر گلی بیچاره خالی کردم و گفتم تو فقط واسه ساعت به من زنگ میزنی بچه!!... و پشت تلفن یه دعوای جانانه کردیم و گلی تلفنو بدون خدافظی قطع کرد!!... چند روز بعد اس ام اس داد و گفت به اندازه ی تمام ستاره های آسمون دلم برات تنگ شده آجیه بد اخلاق!!... منم برای اینکه از دلش در بیارم... زنگ زدم و بهش گفتم برات ساعت خریدم و تمام نشونی های ساعتی که قصد خریدشو داشتمو بهش دادم... ولی متاسفانه دیروز رفتم ساعته را بخرم!... به فروش رفته بود!!... دیگه هم اصلا از اون ساعتا نداشت... با خودم گفتم لعنت به دهانی که بی موقع باز شود!!....
داوود!!!... پسر خاله ای که هیچ وقت آدم حسابش نمیکردیم و همچنان نخواهیم کرد... داره به عشقش میرسه!!... اینو که شنیدم... هزار بار به خودم گفتم چاره ی ذغالت الی!... داوود هم به عشقش رسید!!!...
---------------------------------
میگم آهنگ های علی هایپر خیلی فاز میده بعضی وقتا... خیلییییی
شاعرش میگه: خوش قد و قواره... بنز کروک سواره... آمارشو گرفتم دوس پسرم نداره:دی
علی هایپر پر پرادو داره.... پیمان اف سی سی سیلو داره:دی
برنم دوس پسرشو لهش کنم؟... بیخیال گناه داره...
حوصلش که سر میره... یه تک پا میاد دره خونمون... زنگو میزنه در میره:دی
کلاس اسب سواریش تموم شده... جدیدا کلاس خر میره:دی
این آهنگه موقع ظرف شستن و آشپزی چند نفره خیلی فاز میده...
----------------------------------------
هفته پیش علی جون تو سالن بود... گوشیش دستش بود... داشت به دوستش یه فیلم نشون میداد!... فیلم گریه ی نینی بود!... علی جون با عشق فیلمو نگاه میکرد!... فکر کنم تازه بچه دار شده!!....
----------------------------------------
خیلی سال پیش یه فیلمی نشون میداد تیوی... (باز مدرسم دیر شد)... نو.تا.ش وقتی میاد تو کلاس مث اکبر عبدی تو اون فیلمه س!... یه کوله پشتی داره... مثل بچه هاس با اون کوله!... خیلی خنده داره... بعد من فکر میکنم چرا زنش صبح که میبینه اینجوری از خونه میاد بیرون بهش چیزی نمیگه:دی.... مطمئنم وقتی دانشگاه تموم شه... دلم براش تنگ میشه!... خیلی دوست مهربونیه.... تازه سر کلاس شبکه پیشم نشسته بود... هر موضوعی که آسون بود واسه سمینار بهم میگفت اینو بردار.... آسونه!!.... تازه کمکم کرد تا حال خانم آرامی را بگیریم... نمیدونم چرا قبلا انقدر ازش بدم میومد!....
چوب دیگری را میخورم...
میخورم.... آخ هم نمیگویم...
جا خالی هم نمیتوانم بدهم...
.
.
.
زندگیه داریم؟
ده تامون دوره هم نشستیم... سمت راستم نشسته... درست بعد از من باید ورق بازی کنه... شاه پیک میام... یه نیگاه دلسوزانه میکنه... آروم میگه شاه پیک مال توئه؟... میگم آره ولی چه فرقی داره مال کی باشه تو بازی خودتو بکن... یه لبخند مرموز میزنه میگه... یه ورق معمولی میاد!... آخر دست متوجه میشم که بیبی تو دستش بود و بخاطر من نیومد!!... بعد بش میگم این چه کاری بود کردی؟... خب میومدی... من اگه بودم بهت رحم نمیکردم و میزدم.... حالا ۱۷ امتیاز منفی میگرفتم چی میشد!!.... تو دلم میگم از دلسوزی متنفرم... حتی اگه از روی علاقه ی شدید باشه...
جاده چالوس... ارنگه... باغ... ساختمون ویلایی... سکوت... درختان سبز سربه فلک کشیده... گیلاس های نرسیده... خاطرات شیرین سالها قبل... صدای پرنده ها... جوی آبی که خیلی سال پیش وقتی کنارش نشسته بودیم من افتادم توش و مرضی کلی بهم خندیده بود... دستشویی ای که سالها پیش... ساعت ها توش گیر کرده بودم و ستاره کلی مسخره ام بعد خودشم گیر کرد توش... و کلی سوژه ی خنده مون شده بود... دور هم بودنمون.... شومینه ی ذغالی ای که هر چند دقیقه باید توش هیزم میریختیم... شب... حشره ها... هوای سرد.... با کلی آدم مهربون دورو برم... آدم هایی که مهربونی و دوست داشتنو تو لبخند چهره ی تک تکشون میبینم... همه شون خیلی هوامو دارن و دوستم دارن.... قارچ های خودرویی که وقتی بچه بودیم کلی از دیدنشون ذوق میکردیم.... بوی نم شمال.... هوای بی نظیرش... صدای شدت آب رودخونه... دنبال کردن جوی های آب تا رسیدن به رودخونه... خوابیدن روی تخت فنری دو طبقه با اعمال شاقه... تا نصف شب بازی کردن و یه ریز بردن... و رو دور شانس بودن... و صبح کله ی سحر بیدار شدن و تو بالکن صبحانه خوردن...
.
.
.
.
همه شون برام مث یه مسکن بود که تو این روزها خیلی بهشون نیاز داشتم....
ادامه مطلب ...