درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

ادم ریوی

دارم یه مقاله در مورد روش های تشخیص زود هنگام ادم ریوی (آب آوردن ریه) میخونم... حالات بیمار... مشکلاتش... طرز نفس کشیدنش... حالات چهره... صدای نفسش... همه ی اینا را از نزدیک دیدم... حالا که اینا را میخونم... همش دارم فکر میکنم که چطور این همه مشکلو تحمل کرده بود!!!... وقتی دارم مقاله میخونم... همش دارم به اون فکر میکنم... و تمام سختی هایی که سالهاست داره تحمل میکنه... و سالهاست که با دیدن حالت هاش یه چیزی گلو و دلمو فشار میده... کاش این موضوعو انتخاب نکرده بودم!... کار کردن روش داره برام سخت میشه... ممکنه تو دراز مدت اذیتم کنه!...  

 

 

امروز زنگ زدم... مبایلش خاموش بود!... نمیدونم چرا دلم یهو ریخت!... خیلی ی ی دلم براش تنگ شده... چند بار زنگ زدم خاموش بود!...

روزمره

روز قبل از امتحان... رفتم پیش علی جون.. بهش گفتم که من خیلی درس خوندم دوست دارم ۲۰ بشم!... از امتحانای شما میشه ۲۰ گرفت؟.... علی جون خندید و گفت اگه خوب خونده باشی میشه!... فرداش سر امتحان... اومد بالای سرم و آروم با نیش تا بناگوش باز شده گفت ۲۰ میشی دیگه؟... منم پر رو!... بهش گفتم اگه بهم بگید تو این تابع تبدیل از کدوم قسمت باید فاکتور گرفت که صورت و مخرج به سینوس تبدیل بشه آره!!... گفت نمیخواد به سینوس تبدیلش کنی... بزار همینجوری باشه!!... امتحانو دادیم... بعد امتحان رفتم پیشش گفتم علی جون من حرفمو پس میگیرم.... از امتحانهای شما میشه پاسی گرفت!!... باز خندید!!!.... 

 

 

غروب... بارون خیلی آروم مث شبنم میومد... هوا فوق العاده بود... با بچه ها شام رفتیم سپید... جدیدا علاقه ی شدیدی به سپید پیدا کردیم!!... بچه ها هم همیشه پایه...

روزمره

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خانم آرام

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزمره

دختر عمو زنگ میزنه... خوشم میاد از اینکه زنگ زده فقط حالمو بپرسه و باهام هیچ کاری نداره... خداییش... از وقتی اومدم تهران... همیشه هر وقت میبیندم یا هر از چند گاهی که بهم زنگ میزنه... همیشه ازم میپرسه که الی چیزی احتیاج نداری؟...:دی.. خوشم میاد از این عادتش... 

 

 

جمعه دایی مریم میاد دنبالش.. با خانواده نهار میبرنش بیرون... برگشتنی هم از سر راه داییش براش گل میخره... مریمو میرسونه خونه!... ما هم کلی سر به سرش میذاریم میگیم مریم تو با داییت اینا بیرون نبودی... زود باش بگو با کی بودی و... بعد تو دلم میگم داییه با چه انگیزه ای براش گل خریده!... بعد به این فکر میکنم که تا حالا هیچکدوم از دایی های من برام گل نخریدن!... ۲روز بعد.... عمو از دزفول میاد... برام یه چیزایی آورده... زنگ میزنه... میگه دره خونه ات هستم بیا وسایلتو ببر بالا... میرم پایین... عمو یه دسته رز قرمز برام خریده!!!..... باورم نمیشه!!!....