اس ام اس داده میگه کی میای؟
میگمش ۱ماه دیگه
میگه تا اون موقع که من میمیرم
لبخند میزنم و براش مینویسم خب!... تا ۳ هفته دیگه میام!...
میگه حالا که اینجوریه من میام پیشت!
صورتشو تصور میکنم... هر سری که میبینمش تپل تر و خوشگل تر میشه... میخواست به بابا بگه باراکا بخره.. بهش گفتم نه!!... چاق میشی!... گفت اصلا تو چیکار داری؟... تو برو تهران!!... :دی... نگاش کردم گفتمش برم؟... گفت برو!!... حالا میگه دلم برات تنگ شده!... ولی میدونم اگه برم باز هم با هم دعوامون میشه!!
و اینجاس که میگن
وا تو خوشم نی بی تو نمگرم جا!!!
خیلی وقت بود دنبال یه کتابی بودم... که اسمشو نمیدونستم... فقط اسم نویسندشو میدونستم!!.... دیروز رفتم تو سایت کتابخونه ملی میخواستم مدارک لازم واسه ثبت نام و شرایطشونو ببینم... یهو به سرم زد تو سرچ سایت اسم نویسنده را بزنم ببینم چیزی میاد یا نه... خیلی اتفاقی دیدم که بله... ۲تا کتاب دارن ایشون و ۲تاش تو کتابخونه ملی موجود هستند... این شد که انگیزه ی بیشتری واسه ثبت نام دارم الان!!.... میگم نویسنده ها بفهمن ما دنبال خوندن کتابهاشون هستیم خوشحال میشن نه؟؟.... اصلا آدم ها کتاب مینویسن واسه خونده شدن دیگه.. نه؟؟....
چند روز پیش به دوستم زنگ زدم... میگمش چیکار میکنی؟... میگه الی من بدبخت شدم... خیلی کار ریخته سرم.. یه عالمه پروژه... موندم چیکار کنم... درس دارم!!... بعد منم میگمش ببین!... مگه ما همکلاس نیستیم؟... چرا من احساس بدبختی نمیکنم؟... میگه الی خوش به حالت بیخیالی...
ولی من بیخیال نیستم!!.. مگه خل شدم... باید حدود ۳۰ تا مقاله دانلود کنیم... بعد بشینیم ترجمه شون کنیم.... واسه ۱ نمره!!... نمیخوام ۱ نمره رو!!... من چند تا مقاله فارسی کپی پیست میکنم تو ورد... الکی هم چند تا منبع میزنم تنگش... میزنم رو سیدی میدم به استاد... نمره داد که دستش درد نگنه... نداد هم فدای سرش... آخه مگه استاد بیکاره بشینه دونه دونه سیدی ها را باز کنه و ببینه توش چی هست؟؟....
شما بودین ترجمه میکردین؟؟؟....
--------------------------------------------------
این مطلب را از دست ندهید... (با اهالی شهر عاشورا ـ نوشته ی سید حبیب حبیب پور)
وقتی واسه یه چیزی یا یه اتفاقی لحظه شماری کنی... جونت بالا میاد و اون روز نمیاد... ولی وقتی لحظه شماری نمیکنی.... یه روز اتفاقی بیدار میشی به تقویم نگاه میکنی و با خودت میگی عه!!.. چه زود گذشت!!....:دی....
----------------------------------------------------
سر کلاس... یه آقایی کنارم بود... استاد تمرین حل میکرد... کمی دیر رسیده بودم نمیدونستم این تمرینا که داره حل میکنه مال کجاس!... بهش گفتم ببین اینا همون تمریناییه که استاد برامون میل کرده؟.... گفت مگه استاد برامون تمرین میل کرده؟.... گفتم آره!!... گفت نه!!.. فک کنم اینا اون تمریناییه که کپی زدیم!... گفتم مگه تمرین کپی زدیم!... گفت آره!!... بعد کلاس فهمیدیم اینا نه اوناییه که میل زده نه اوناییه که کپی زدیم!!!....
---------------------------------------------------
آخی!.... دیروز یکی از دوستامون داشت درد و دل میکرد و از مشکلاتشون تو خونه دانشجویی میگفت!!... گفت یکی از دخترا همدانیه!... مامانش براش ظرف یه بار مصرف میخره یه وقت بچه ظرف نشوره!!!.... چه مامانی
خب... اینکه چیزی نیست!... مامان منم دیروز زنگ زد گفت عمو میخواد بیاد تهران چی احتیاج داری بدم برات بیاره!!... منم بهش گفتم ظرف یه بار مصرف
.. با یه مقداری قرمه سبزی فریز شده!!....
----------------------------------------------------
شما بفرمایید شام نگاه میکنید؟.... من که جمعه از ساعت ۳ تا ۸ شب میخکوب بودم پای تیوی!.... مدت ها بود انقدر با علاقه پای تیوی ننشسته بودم... بعد تمام هفته نمیبینم که جمعه یه باره با هم ببینم!!... برنامه ای فوق العاده جذاب برای آدم های شیکمو و اهل آشپزی!!..... به همه دیدنشو پیشنهاد میکنم....
