درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

ناراحتی های ناخواسته

هفته پیش هفته خیلی بد و سختی بود. سر یه چیز الکی یه نفر چنان اذیتم کرد که ترکش هاش تا مدتی تو زندگیمه فک کنم. هنوز عمیقا ناراحتم و فک کنم طول میکشه تا ناراحتیم بره.... شایدم تا همیشه این تو دلم بمونه. نمیدونم.


امروز یهو انقدر دوباره این ناراحتی بهم فشار آورد که طبق معمول وقتایی که ناراحتم رفتم تو گروه دوستای صمیمیم تا باهاشون حرف بزنم و ارامش بدن بهم...  یهو سیمین گفت الی یه عکس از حلما بفرست... رفتم تو گالری گوشیم و چنان غرق فیلم و عکسای حلما شدم که یهو همه ناراحتیم تبدیل شد به ذوق بی حد و اندازه از داشتن حلما. 


یه فیلم براشون فرستادم. بعدش همون فیلمو پشت سر هم چند بار پلی کردم و دیدم و بازم حس عاشقی مادرانه غیر قابل توصیف لذت بخش....

غرق در روزمرگی

این خیلی بده که خیلی حس خاصی نداشتیم.... چند بار با الناز راجبش صحبت کردیم... یعد به این نتیجه رسیدیم که بیشتر راجبش صحبت کنیم تا حس پیدا کنیم بهش... نه فقط این... خیلی چیزای دیگه هم هست :| در نهایت ماها به شدت به روزمرگیمون و به این جمع کوچیکمون عادت کردیم و این اصلا خوب نیست... هر چیز کوچیکی که روزمرگیمونو بهم بزنه یا باعث خستگی و کمبود خوابمون بشه... یا باعث بشه تو روند کار و زندگیمون اختلال ایجاد بشه رو مخمونه...


حالا دیگه به این نتیجه رسیدیم که هر طور که شده باید بریم... باید انقد بهش فکر کنیم تا هیجانشون داشته باشیم... اگه این یکی رو هم نریم دیگه کلا از اینی که هستین تنبل تر میشیم... حسمون باز هم کمتر میشه... 

.

.

.


ولی اینکه میگن از دل برود هر آنکه از دیده برود در مورد آدمای دم دستیه... اون آدمایی که آدم رابطه عمیقی باهاشون داره هیچ وقت از دل نمیرن... و تا ابد آدم بهشون حس داره


روزمره

دیروز برای اولین بار تنهایی حلما رو بردم بیرون... با کالسکه رفتیم پیاده روی... اولش تو شوک بود بعد کم کم عادی شد بعد گیج شد بعد خوابید :)


این روزا دخترم قهقهه میزنه :)

آواز میخونه :)

اسباب بازیاشو میگیره

یه ربع رو زمین میمونه بدون بهانه گیری و تو پارکش بازی میکنه


اینا همه ی دنیای منن این روزا... با خنده هاش میخندم با خوابش آرامش میگیرم با گریه هاشم میخندم و بهش میگم ماماااان تو بلد نیستی گریه کنی چه ناز گریه میکنی :))))))

مادرانه عاشقانه

تا من تو را بدیدم

دیگر جهان ندیدم

گم شد جهان زچشمم

تا در جهان نشستی



روزمره

حلما رو خوابوندم و به سبک روزهایی که هنوز بچه نداشتم نهارمو آوردم روی میز کار یه قسمت فرندز گذاشتم از نهار خوردن و فرندز دیدنم لذت بردم :)


کمش مونده تا همه چی به روال عادی برگرده... در حال خونه تکونی ام مثل همیشه.... 


دیروز داشتم باهاش بازی میکردم برای اولین بار قهقهه زد یکی از بهترین لحظه های زندگیم بود.... زندگیم با حلما پر شده از بهترین لحظه ها که نمیدونم کدومشون بهترینه...