درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

روزمره

عاشق روزایی ام که باهم صبونه میخوریم :))... 

بین روزهای بودن و نبودنش خیلی فرقه... 5 شنبه خیلی یهویی نرفت سرکار... 


صبونه خوردیم و رفتیم دوروبر خونه قدم بزنیم... هوا کمی ابری بود... راکت ها رو برداشتیم و رفتیم تو زمین ورزش بدمینتون.... کمی باد میومد... بازی میکردیم الکی مثلا باد نمیاد... بعد نم نم آروم بارون... بازم بازی میکردیم الکی مثلا بارون نیست... بد دیگه شلقلقی شد... البته نه مث شلقلقی های خودمون... به سرعت دویدیم به سمت خونه :)))


کلا خیلی روز به یاد موندنی ای شد :)))



.

.

.


جمعه غروب یکی از دوستامون بلیط تئاطر طنز خریده بود برامون، کلی هم تعریفشو کرد، رفتیم اونا زن و شوهری کلی خوششون اومده از تئاطره!! ولی من و خلبان همش داشتیم ساعتو نگاه میکردیم که کی تموم میشه!! من یه چرت زدم وسطش، خلبان کندی کراش بازی میکرد!!

یعنی تئاطر فقط تئاطر دزفولی :))


بعد کلی از تئاطر بله برون یاد کردیم که یه شب مونده به حنابندونمون، با همه فامیل رفتیم دیدیم و تو فاز عروسی بودیم و چقد بهمون خوش گذشت :)))



خداحافظی با عینک

صبح بیدار شدیم، یه صبونه تپل خوردیم و رفتیم کلینیک ونک، یه سری عکس از چشمم گرفتن و تعیین نمره و این صوبتا، بعدش رفتیم اتاق لازک، یه خانمی گفت لوازمتو بده به همراهت و بیا تو، عینک و کیف و گوشیمو دادم به خلبان و رفتم تو، دید نداشتم کلا، همون خانومه یه لیاس استریل آورد کمک کرد تنم کردم و نشستم پیش بقیه آدمایی که اومده بودن عمل کنن چشاشونو،


.

.

.


همه بی وقفه حرف میزدن و شیطونی میکردن، یه خانم خارجی اومده بود دخترشو عمل کنه سوژه اش کرده بودن، بعد بهشون گفتم شماها انقد سرخوشین اگه میبینین برا چی اومدین عمل کنین؟ بعد همه گفتن ما هم دید نداریم... دیگه نشستیم و حرف زدیم و یکی یکی صدامون میکردن میرفتیم تو اتاق عمل،


.

.

.


خیلی عمل جالب و سریعی بود.


الان یه 10 روزی گذشته و هنوز دید ندارم :((( گاهی وقتا خوبه گاهی وقتا تار:((


دکتره گفته خوب میشه... منم امیدوارم :|


.

.

.


البته من به شخصه هییییچ مشکلی با عینک نداشتم... تازه دوستشم داشتم.... تو این دوازده سیزده سالی که باهم بودیم، یار همیشه در صحنه بود و هیچ وقت منو تنها نذاشت، تازه این عینک بی فرم آخریه که بیچاره 6 سال تک تک لحظه ها به جز خواب همرام بود... 


این روزا خیلی بی اختیار همش دستمو می برم تا کمی بکشمش بالاتر میبینم نیست :دی.... پریشب چراغای اتاقو خاموش کردم رفتم بخوابم، کلیپسمو دراوردم، دستمو بردم سمت چشمم عینکمو در بیارم دیدم نیست:دی طفلی.


این بود داشتان خدافظی با عینک.

روزمره

کار این شرکت جدیده عین پایان نامه شده... فقط ازش فرار میکنم! شانس آوردم جز مدیر عامل، هیشکی اطلاعاتی راجب کار من و اینکه اصلا کار میکنم یا نه نداره!!... مدیر عامل هم رفته سفر خارج از کشور... یعنی برگرده فسخ قرارداد.... جالبه برای شرکت قبلیه که هم پول کمتری میدن هم کار بیشتری میخوان مث اسب کار میکنم! ولی کار این شرکته شده هول مهول :(( دلیلشم نمیدونم... با ذوق و شوق رفتم مصاحبه بعدشم تمام تلاشمو کردم که هر طور شده قرار داد ببندن باهام، حالا هم هیییییییچ!!!.... سمت کاراشونم نمیرم.... خیلی زشته واقعا!!

.

.

.


برای انباری قفسه خریدیم... خلبان کلی زحمت کشید تا تنهایی نصبشون کرد... حالا هنوز من شروع نکردم به چیدن وسایل همه وسایل انباری رو زمین اتاق گرمه!


.

.

.


یه دیشب شام نخوردیم مثلا!!  انقد هله هوله خوردیم که دو برابر شام شد... آخرشم ادعامون می شد ما شب شام نخوردیم... تمام شبم داشتم خواب ته دیگ نونی باقالی پلوی مامان پز میدیدم با خورشت قیمه 


.

.

.


امروز دیگه تصمیم گرفتم حداقل دو ساعت براشون کار کنم... نشستم پای لپ تاب گفتم اول یه پست اینجا بنویسم بعد برم سراغ کاروشون :دی 

خونه، تنهایی و یه دنیا آرامش

تمامِ دنیا باید خلاصه شود

در یک چهاردیواری

پر از گلدان و عطر و عشق

تمامِ خوشی باید خلاصه شود

در صدایِ پایی که از راه پله ها

به سمتِ خانه می آید

و دخترکی که پشتِ در

یک بارِ دیگر خودش را در آینه برانداز می کند

یک لبخند می زند

و بی آنکه منتظرِ زنگِ در باشد

در را باز می کند

خوشبختی یعنی

اشتیاقِ دیدنِ چشمهایِ منتظر

و یک

خسته نباشید

از زبانِ کسی که با فکرش

تمامِ مسیر را میان بُر زده ای

زندگی یعنی اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد

تو بجایِ او بخندی

تا خدا فردایتان را

رنگین کمانی کند


(نویسنده ناشناس)

روزمره

5 روز بدون خلبان رفتم اهواز خونه مامانش اینا.... طفلی مامان باباش و داداشاش تمام تلاششونو کردن که به من خوش بگذره :)


یه روزشم نذری داشتن و ملت اونجا بودن...


یه روزشم بخاطر اهواز رفتن من دوستام برنامه دور همی گذاشتن رفتیم خونه نوشین:)


یه روز دیگشم باز بخاطر من یکی دیگه از دوستان دعوت کرد رفتیم خونشون :))


باقیش به کار و بار و پای لپ تاب نشینی گذشت.... روزهای خوبی بودن :)


فقط شب ها خوابم نمی برد!!.... یه کم هم مادر شوهر سیستم زندگیمو عوض کرد، شب ها تا نصف شب با هم حرف میزدیم و صبح ها تا نزدیک ظهر لالا :)


از بعد از عقدمون اولین بار بود 5 روز پشت سر هم تنها باهم بودیم :) تحزبه خوبی بود.


خونه نوشین هم پسرشو دیدیم و کلی نی نی بازی کردیم :)


خونه زهرا زود رفتم و بچه اشو گرفتم تا غذا درست کنه :)


دوستام بهم کادو عروسی دادن (آیکون شرمنده شدن)


یه شبم خونه دختر خاله خلبان دعوت بودیم...:)


همین.