فروردینمون آروم و سریع گذشت... همش بخور بخواب... قصدم بود کارای مفیدی انجام بدم و یه چیزی یاد بگیرم ولی همت نکردم :( همش حالت تهوع داشتم و اوضام خوب نبود... تو خونه به فیلم دیدن و بازی با حلما و مطالعه و آشپزی میگذشت... خونه مامان اینا به استراحت مطلق و ورق بازی و بخور بخواب...
انقدر تو خونه بودم و هیشکیو ندیدم و حرف نزدم که هفته پیش رفتم دکتر دو ساعت تو مطب بودم... وقتی برگشتم تا دو روز داشتم از اون دو ساعت تعریف میکردم و اینکه چقدر خوش گذشت :))) دیروزم رفتم سونوگرافی... کمی معطلی داشت منشی گفت برو تو ماشین بشین نوبتت شد بهت زنگ میزنم... اومدم پایین کمی تو خیابون پاسداران راه رفتم خیلی خوش گذشت :))) هوا عالی بود :))
امروز صب ولی ساعت 7 باید پامیشدم تا حلما خواب بود میرفتم آزمایش... مدت های مدید بود این ساعت صبح از خونه بیرون نرفته بودم... خیابونا هم خلوت و عالی ولی چشمام باز نمیشد... تو آزمایشگاه یه مادر جوون با یه پسر بیست و چند ساله بودن و من... با این حال مثکه مسئول پذیرش هم هنوز لود نشده بود و کلی معطل شدم... کارم که تموم شد گفتم آخیش که آقاهه گفت برو خونه صبونه بخود دو ساعت دیگه بیا :|||||
متفاوت ترین اسفندمونو تجربه میکنیم...
چند روزیه اومدیم خونه مامانم اینا... همش جمعه طوره...
دلمون روزهای عادی میخواد :)
بچه که بودم بابابزرگم(بابای مامانم) روضه سالیانه داشت هر یکشنبه تو فک کنم بازه هفت یا هشت ماهه از سال روضه مردونه داشت تو خونه... شب های روضه معمولا ما و خاله ها و دایی هام با خانواده شام خونه بابزرگم بودیم...اکثر هفته ها مامبزرگم برنج شوید میپخت با خورشت نخود... با شوید تازه... خورشی که پر از نخود دو پوسته و گوجه رنده شده بود با خلال های سیب زمینی و روغن خاصی که روش بود... من از وقتی یادم میاد بابزرگم اینا اون روضه رو داشتن تا اینکه بابزرگم فوت کرد... اینکه چند سال قبل ترش هم این روضه برگزار میشده رو نمیدونم...
حالا امروز... به خلبان گفتم برو دو کیلو شوید بخر بیار پاک کنم خرد کنم... هوس شوید پلو کردم با شوید تازه... خلبان رفت و سبزی خرید... حین پاک کردنشون که جونم داشت در میومد... موقع شستنشون به زمین و زمان فحش میدادم... از خرد کردن نگم دیگه :||||
تو تمام این فرایند یه بغضی ته گلوم بود برای مادربزرگ مهربون فداکار زحمت کشم که از بچگی تو خونه پدر بزرگم خرید و پخت و شست و زایید و بچه بزرگ کرد و شوهر داد و عروس آورد و نوه بزرگ کرد و... و به این فکر کردم که برای هر بار که ما خونشون بودیم دو برابر این مقدار سبزی شسته و خرد کرده و پخته و پهن و جمع کرده و هیچ وقت نگفت خستم... هیچ وقت نگفتم وای اینا رو شستم دستم درد گرفت... و از ته قلب دلم خواست پیشم باشه دست و پاشو ببوسم.
رفتیم علائدین.... تقریبا یه ساعت با حلما تو ماشین نشستم تا خلبان رفت گوشیمو برد ال سی دی شو عوض کرد و برگشت :)
زیر پل حافظ یه جای پارک گلابی پیدا کردم و پارک کردم تا برگرده... همونجایی که پارک کردم روبروم یه مغازه ماگ فروشی بود... لعنتی همه ی ماگ هاش یکی از یکی قشنگ تر بودن... رفتم تو مغازه و تا وارد شدم گفتم چقدر مغازتون خوشکله... فروشنده خانم سن بالایی بود :)... مهربون مرتب و تر و تمیز و میکاپ و میکروبلید و قد بلند و.... گفت نظر لطفتونه.... بعد یه ماگ برداشتم... رز گلد بود... عاشقش شدم... خریدمش اومدم بیرون...
از خرید ماگ و درست شدن گوشیم در پوست خود نمیگنجیدم :)...
روز هشتم نوروز 98 خونه پدرشوهر بودیم با خلبان و داداشاش تو حیاط نشسته بودیم.... گوشیم دست حلما بود... آورد گوشیو بهم داد... رو یه چارپایه کوچیک نشسته بودم... گوشیو گذاشتم رو دامنم... مشغول حرف زدن بودیم... یادم رفت گوشی رو پامه... تا پاشدم گوشیم افتاد و ال سی دیش شکست :(....
اومدیم تهران... خلبان یکی دو ماه بعد گوشیمو برد ال سی دیشو عوض کرد...
داشتیم زندگیمونو میکردیم که یه تولد دعوت شدیم... تو تولد گوشیم دست حلما بود... از دستش افتاد یه گوشه بالای ال سی دیش دوباره شکست :(...
بازم به زندگیمون با همون ال سی دی شکسته ادامه دادیم... تا امروز که خواستم از تو تخت بلند شم... گوشی از دستم افتاد و اون یه تیکه ال سی دی که شکسته بود کنده شد و گوشیم دار فانی رو وداع گفت :((((((
زنگ زدم به خلبان گفتم گوشیم خراب شده خیلی ناراحتم... چند بار پشت سر هم گفتم خیلی ناراحتم... یهو حلما گفت مامان ناراحتی؟ ببخشید مامان :)))))
بهش گفتم قربونت برم چون گوشیم خراب شده ناراحتم عزیز جونم...
و دیگه ناراحت نبودم 