چقدر دلم برای این روزها تنگ شده بود... برای اینکه با مردم سرو کله بزنم... امسال به طرز عجیبی نقطه جوشم بالا رفته.... باز هم نسبت به قبل تر حرفه ای تر شدم... با اینکه امسال لباس ها با طرز ناجوری گرون شدن و وقتی به بلوز بچه گونه را رو ویترین میذارم روم نمیشه قیمتشو به مشتری بگم ولی باز هو توانایی اینو دارم که مشتری از هر قشری که باشه نزارم دست خالی بیرون بره...
کلا من نمیفهمم چرا دارم درس میخونم!...فک میکنم فقط دارم وقت خودمو تلف میکنم...
امروز رفتم پیش علی جون(استاد راهنمام)... براش از قرار دیروز با دکتر گفتم... از دکتر گفتم... از ایده هایی که بهم داده و از ایده هایی که به ذهن خودم رسیده... علی جون عاشق دکتر شد!!... حالا قراره طی یه پروژه علی جونو با دکتر آشنا کنم... ولی علی جون کجا دکتر کجا...
علی جون... مرتبه ولی همیشه تکراریه... ۲تا تیشرت تامی داره یکیش سرمه ایه یکیش قهوه ای با یه دست کت شلوار... کت شلواره که همیشه ثابته ولی تی شرتاشو ۲روز در میون عوض میکنه... موهاش مشکیه ولی کنار گوشش چند دونه تار موی سفید داره خیلی بهش میاد... فکر میکنم مهربون ترین و آروم ترین استاد راهنمای دانشکدس... که جز خودم هیشکی کشفش نکرده هنوز.. جز من یه دانشجو داره... که اون دانشجورم اصلا تحویل نمیگیره.. ولی وقتی من میرم پیشش... میگه بفرمایید تو اتاقم تا بیام... تو اتاقش می ایستم تا بیاد... وقتی اومد میگه خواهش میکنم بشین!... بعد میگه چایی میخوری بگم بیارن!... منم همیشه میگم نه مرسی دکتر!.. بعد نگام میکنه... من حرف میزنم حرف میزنم.. حرف میزنم... بعد میگه میشه من حرف بزنم!... میگم بفرما دکتر... میاد شروع کنه... میگم ببخشید فقط یه چیزی بگم بعد شما بگو... بعد اون یه چیزم میگم... بعد دکتر ۲ سه جمله میگه.... میگه برو رو اینا فکر کن!... منم میگم دکتر خل شدم بس که فکر کردم... شب ها خواب ندارم... میگه باز هم فکر کن.... خب این از علی جون!
دکتر... یه آدم خیلی گرفتار.... یه دکتر به شدت به روز... هم تو اطلاعات.... هم تو لباس پوشیدن و مدل مو و ..... وقتی میرم پیشش... از اونجایی که همیشه مزاحم کارش هستم... میرم یه گوشه میشینم... و منتظر میمونم تا منشیش بگه برو تو ولی... دکتر همیشه بیمارهاشو تا دم در بدرقه میکنه... و از بیمار بعدی دعوت میکنه که بره تو!... تا چشمش به من میوفته میگه بیا ببینم باز چه دردسری برام داری!!.... منم میرم حرف میزنم حرف میزنم حرف میزنم... اونم هی میگه نه!... بیخوده... به درد نمیخوره... قدیمیه... تکراریه... اینا رو ول کن کاری که من میگمو انجام بده!!!.... و بعد شروع میکنه به حرف زدن... منم دارم صداشو ضبط میکنم که بعدا گوش بدم... چون تو اون لحظه اصلا حواسم به حرفهاش نیست!... چون هر بار که میرم یه چیز جدید داره... دیروز ۲تا انگشتر دستش بود تمام وقت داشتم انگشترهاشو بررسی میکردم! خیلی خوشکل بودن... لنز رنگیش که یه چیزی بین آبی و توسی بود قیافشو فضایی کرده بود... موهاش فر... و مش سفید!... پیراهنش مشکی چروک ولی کراوات سبز گلگلیش با نمک بود!...
موقع رفتن هم گفت سلام مخصوص به بابات و بابابزرگت و استادت برسون... ولی من به علی جون نگفتم دکتر سلام رسونده...
خب چی میگفتم؟
آهان...
امروز علی جون گفت عید برو واسه خودت استراحت مطلق فقط بین این استراحت هات ۷۵ تا مقاله ی تخصصی ترجمه و بررسی و خلاصه نویسی کن بعد از عید برام بیار... گفتم چشم امر دیگه ای؟.... گفت هیچی بقیه ی وقتتو خوش باش دوپینگ کن که بعد از عید حسابی باهات کار دارم
شمارشو بهم داد... گفت هر کاری داشتی هر وقت شبانه روز باهام تماس بگیر...
سال خوبی داشته باشی....
باز هم قطار... تحمل یه سری آدم خنگ... اونم به مدت ۱۴ تا ۱۵ ساعت!... خل شدم خو!
این سری... تو قطار یه آرایشگر بود... ۳۰ ساله... اندیمشکی... یه دختر ۲۳ ساله... معلوم نبود لره یا دزفولی... بیشتر لری حرف میزد... یه خانم ۲۹ ساله.... دانشجوی ارشد با اصلیت خرم آبادی و همزمان معلم تو یه شهر کوچیک نزدیک دورود... و یه دانشجوی حسابداری ۲۰ ساله دزفولی... و من!!... و یه خانم مسن لر.
دختره که معلوم نبود لره یا دزفولی... تمام وقت از خودش و خانوادش و اینکه تهران که بوده چیکارها کرده و کجاها رفته و حتی خرید هاشو دراورد نشون داد... حتی زنگ زد به خواهرزادش و گوشیشو گذاشت رو اسپیکر که ملت ببینن خواهر زادش شیرین میزنه موقع حرف زدن!!!... و مدام عکس های تو گوشیشو به همه نشون میداد!... از نامزدش که نامزدیش باهاش به هم خورده بود گفت تا اینکه زن بابا داره و مامانش فوت کرده و خیلی چیزای دیگه.... خیلی بی ملاحظه بود... تمام شب تا صبح بیدار بود و همش در رفت و آمد بین بیرون کوپه و تو رخت خواب... کشت منو...
.
.
.
خانم آرایشگر... صورت ناز و شیطونی داشت... با نمک بود... ولی اونم تو حرف زدن و بلند حرف زدن و تو حرف بقیه پریدن با اون دختر دزفولیه که لری حرف میزد رقابت میکرد... اون هم کادوی ولنتاینی که پیشاپیش گرفته بودو به بقیه نشون داد... از شکلات هاش به بقیه تعارف کرد... عکس های عروسی داداشش را بهمون نشون داد!.... عکس خواهر زاده و برادر زاده هاشو... و یه مدت نیم ساعت هم از اس ام اس هاش برامون خوند...
.
.
.
.
خانمی که دانشجوی حسابداری بود.... از خواهرهاش میگفت... از شوهر خواهرش که دکترا داره و با خواهرش تو خوابگاه متاهلین زندگی میکنن... از مامان و باباش... از خوابگاه... از اینکه به زودی قراره تهران بره سره کار... ولی این یکی از بقیه ی هم سفرها بهتر بود... به دل ما نشست...
.
.
.
خانم معلم... از سختی مسیر رفت و آمد میگفت... و گفت شب باید زود بخوابم که فردا سر کلاسا خسته نباشم.... کمی که روش باز شد... از جلسات خواستگار های متعدد اش گفت... و ما بسیار تجربه کسب نمودیم... از خاطراتش تو ۵سال تدریسش گفت... از خوابگاه و دانشگاه و ... ولی حرف هاش خوب بود... خوشم اومد...
.
.
.
.
خانم مسن هم گهگاه از پسر و دخترهاش و نوه اش میگفت... ولی خانم کم حرفی بود...
.
.
.
همقطاری های محترم... پس از هر چند دقیقه صحبت کردن... به من گیر میدادند و میگفتند این خوبه... آرومه گوش میده.. آدم هایی که گوش میدن موفق تر هستند... ولی از شما چه پنهان... من ادم حرف زدن با این جور ادم ها نیستم... حرفهایشان را ضبط میگردم تا فردای آن روز حرف هایشان را جهانی کنم!!.... یکیشان گفت... نترس از آنکه های و هو دارد... بعد دوباره گیر دادند بهم... که راستش را بگو و از شیطنت هایت بگو... و همجنان لبخند تحوبل میگرفتند...
فردا هم همین آش است و همین کاسه....
((به گزارش شبکه خبری دزفول بنقل از پایگاه اطلاع رسانی دولت، به منظور بهره مندی هر چه بیشتر فرهنگیان گرامی و دانش آموزان عزیز از مراسم عزاداری وسوگواری پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ، حضرت امام حسن محتبی (علیه السلام) و حضرت امام علی ابن موسی الرضا (علیه السلام)، روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹، همه مقاطع تحصیلی مدارس در سراسر کشور تعطیل است))
من هستم و این اتوبان پنج بانده و شب ملبورن. مهربانی هست سیب هست ایمان هست. اینها را من نمیگویم. ضبط فریاد میزند.
بی تعلل انگشتهایم را میکشم روی دکمهی ولوم، صدا را بلندتر میکنم و میگذارم استریو بخواند از اینجا به بعدش را. شیشهها میلرزند از هیبت صدا… پای راستم را بیشتر فشار میدهم بر پدال گاز. نباید بیشتر از صد کیلومتر رفت، اما جنون سرعت شبانه و جادههای بیعابر مرا میگیرد باز. صد و ده. صد و بیست… دوازده نیم هم گذشته و کسی جز خودم در این اتوبان شرقی نیست. دماسنج روی پنل، گرمای هوای امشب را 24 درجهی سانتیگراد نشان میدهد. اولین ساعت از اول فوریه دوهزارویازده است، درست وسط تابستان… هر چهار شیشهی ماشین را تا آخر میکشم پایین. باد ملسِ دیوانهکنندهای از همهی جهات میپیچد در انبوه موهای تابدارم و با شهوتی غیرقابل کنترل، از دَم، آشفتهشان میکند. دستم را به عادت معمول از پنجره بیرون میبرم… مثل مسخ شدهها به نورهای زرد مسیر خیره ماندهام… کمی جلوتر، از پشت تارهای مویی که وحشی و شلاقوار بر صورتم میخورند، امتداد خطوط سفید اتوبان را تا انتهای ممکن، نگاه میکنم…
اینطور نمیشود. جاده میطلب، صدا میکند. به وضوح دارد حرف میزند با آدم. میگوید بیا، با من بیا و نترس… عصیان میکنم…. یکهو صاف مینشینم، دو دستی فرمان را میچسبم وسرعت را ده تای دیگر بالا میبرم؛ در همان اوج برای ثانیهای چشمهایم را میبندم، عمیقترین نفس زندگیام را فرو میدهم… در این لحظه، هیچ نیستم جز کاسهای از حسهای ناب… بوی بادِ مرطوب از تمام منافذ پوستم میرود جایی درونم، بسط مینشیند… ای وای که هوای امشب بوی کاج میدهد و خوب که هضمش کنی، تهبویی دارد از لیموی زرد شیرازی… با شهرام ناظری همفاز میشوم. با سازش و آوازش، هم کوک. درست منطبق بر صدایش، من هم مستانه از قعر وجودم فریاد میزنم… « زندگی خالی نیست»…هیاهویی دارند این بادهای چهار جهته که محاصرهام کردهاند در آن سرعتِ غیر مجاز… یک آن حس کردم که جانم دارد از حنجرهام بیرون میآید و جلوی چشمانم پَر و بال میگیرد…نفسم بند میآید…«مهربانی هست»… چه اتوبان بیپایانی شده این اتوبان… در برابرش مقاومتی ندارم. خروجی خانهام را هم خیلی وقت پیش رد کردم. فقط دارم بیاراده میروم. این راه دارد مرا میبرد و در این خلوت شبانه، پوشیده از چشم مردم، بر وجودم تجاوز میکند. نمیدانم چطور بگویم که چه شیرین است این بالاجبار بردن و دستکشیدن بیاجازهی جاده، بر تن و بدنِ جانم…
چنین حجمی از هوای تازه را قطعاً تا به حال بو نکرده بودم. خوبم و این همه زندگی را نمیدانم کجای جانم بچپانم که سرریز نکند.