چند سال پیش اون موقع ها که دانشجوی کارشناسی بودیم... یه کیف جدید خریده بودم... با خودم بردمش دانشگاه... بچه ها خیلی خیلی مسخرم کردن همشون!!!... من کیفو خیلی دوس داشتم!... ولی خب راست میگفتن خیلی بزرگ بود و کمی خنده دار...
تو دفتر انجمن نشسته بودیم و کیف من سوژه ی جمع!!!....
اون روز کلی با هم خندیدیم و....
عصر رسیدم خونه که دوستم اس ام اس داد...:
(الی ناراحت شدی که ما کیفتو مسخره کردیم؟
.
.
.
.
خب بالاخره دوستا یه وقتایی یه شوخیایی با هم میکنن
.
.
.
.
ولی این دفه از اون دفه ها نبود!... جدی جدی گفتیم. بایدم ناراحت شی با اون کیف ضایعه پهنه سپره گردالی داره چرخ گوشتت!!)
کلا هلاک این اس ام اس هاشم....
اینم عکس کیف مذکور البته اون موقع نو بود!.. الان داغون شده دیگه...:
حالا دیشب بعد چند سال این اس ام اسو تو گوشیش دیده و ... یاد روزهای قدیم و... شبطنت های دوران کارشناسی و ...
قطار آروم حرکت کرد.... خانواده ی یکی از هم قطاری ها از پشت پنجره ی کوپه با نگاه هاشون خانم جوانی که کنار ما نشسته بود را بدرقه میکردند و اشک های خانم جوان آرام و بی صدا میریخت رو گونه هاش... یه لحظه نگاش کردم دیدم داره گریه میکنه... گفتم آخی گریه نکن... یهو همه ی خانم ها برگشتن نگاش کردن... یه خانمی حدود ۳۰ ساله... بهش گفت گریه نکن... خدا را شکر کن که مامانتو داری و میتونی هر روز باهاش تلفنی صحبت کنی مامان من تازه فوت کرده!... و زد زیر گریه!!!....
.
.
.
تو همین حین... حاج خانم هم دلش گرفت و گفت... دارم میرم تهران... پسرم خوزستانه... باز هم باید برم و چشم به راهش بشینم!!... و بغض کرد و این یکی بر خلاف دو تای دیگه با صدا گریه میکرد!!...
خانم دیگری که حدود ۵۰ ساله بود هم احساساتی بود و اونم شروع کرد به گریه کردن!!...
من موندم و یه خانم جوان و باحال!...
جو سنگینی بر فضا حاکم شد... ولی چند دقیقه ای طول نکشید تا همه از این رو به آن رو شدند.... و تا نیمه های شب حرف میزدند و میخندیدند و ما گوش میکردیم و تجربه کسب مینمودیم!...
خب!...اول یه کم حرف غیر درسی بزنیم!....
چند روزه که ساکن کرج هستم... اگه این چند روز ادامه پیدا کنه به زودی ورشکست میشم بس که تو مترو لواشک جومونگ میخرم و نوش جان میکنم....
یه خانمی میگفت سوزن نخ کن... بدون نیاز به عینک... بدون نیاز به چشم... بدون نیاز به منت بچه:دی...
.
.
.
.
هوا بینهایت سرده... یعنی اگه چند ثانیه بی حرکت بمونه آدم قطعا منجمد میشه.... تمام آسفالت کوچه پر از یخه... حالا اگه شد عکس میگیرم و میذارم ببینید من دارم تو آلاسکا زندگی میکنم!.. البته خونه گرم... و همه چی اماده و ...
دیشب از تهران برمیگشتم... مبایلم زنگ خورد.... زن عمو گفت میام مترو دنبالت... مثکه دنیا را بهم داده بودن.... هوا یخ.. سوز میومد... پریدم تو ماشین... بخاری... گرم.... هی خدا را شکر کردم!...
.
.
.
.
فردا امتحان هام تموم میشه... استراحت میکنم... ۱۱ تا قلب یخی رو لپ تابم دارم میبینم... خونه ی دوستام میرم... خرید میرم.. جونم خرید!.... بعدشم میام دز....
.
.
.
دیگه؟
تو مترو... یه دختری کنارم نشسته بود... زنگ زد به دوست پسرش و شروع کرد به دعوا کردن باهاش... بهش گفت چرا منو بیرون نمیبری.... اگه نمیتونی منو بیرون ببری بگو که برم با یکی دیگه دوست شم!!:دی... بعدشم بهش گفت جمعه باید منو ببری بیرون... اگه جرات داری نبر!!!.... بعد دختره تو یه ایستگاهی پیاده شد...
.
.
.
چند دقیقه بعد... یه دختر جلوم نشسته بود... جو گیر شده بود:دی... مبایلشو برداشت... زنگ زد به یکی.. بهش گفت چرا جواب تلفن های منو نمیدی؟... حالا که اینجوریه دیگه منم جوابتو نمیدم.. الان تلفنو که قطع کردم گوشیمو خاموش میکنم دیگه هم روشن نمیکنم:دی....
.
.
.
دیگه؟
تو قطار هم این سری خوش گذشت.... بعدا مینویسم ازش....
دیگه؟... حرف درسی هم نمیزنم!.. خوبه؟... خوشحال شدی؟... هان؟.. هان؟
قبول دارید که از دست دادن جلسه ی آخر کلاس یکی از اتفاقات ناگوار برای دانشجوهاس...؟
.
.
.
این ترم اصلا قصد نداشتم بین فرجه ها برم دز..! خیلی اتفاقی تو یه شب بارونی... وقتی بعد از خرید نوار تست قند خون برای یکی از اقوام... از جمهوری به سمت خونه میومدم... یهو زد به سرم که بلیط بگیرم و... و همین کار را هم کردم... و اینگونه شد که قید جلسه ی آخر التراسوند و بیواینسترومنت را زدم!... و برگشتم خونه... غافل از اینکه هیچ کدوم از همکلاسی ها تو دادن جزوه باهام همکاری نمیکنن!...
.
.
.
روز امتحان دی اس پی یکی از همکلاسی های عزیز جلو اومد و گفت خانم فلانی شما جلسه ی آخر التراسوند نبودین... استاد یه جزوه داد... ایمیلتونو بدین براتون کنم!... منم ایمیلمو دادم و ایشون برام جزوه را همراه با 5صفحه دست نویس ایمیل کردند... منم براش پیامکی سرشار از تشکرات ویژه ارسال کردم... و با حسن نیت تمام... بدون اینکه این5 صفحه دست نویس را خودم بخوانم برای 8 نفر دیگر که قبلا از همه ی شان جزوه ی دست نویس خواسته بودم و همه میگفتند ما نداریم.. ایمیل کردم.... فک کردم گناه دارند شب امتحانی بی جزوه هستند... فاقل از اینکه هیشکی قد خودم گناه نداره... و همشون...
.
.
ول کن!.. بقیه اش را نگویم بهتر است!... خودتان حدس بزنید