درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

روزمره

یه احساس شکست خیلی بد دارم.... تو زندگیم کمتر پیش اومده همچین احساسی رو تجربه کنم... ولی خیلی حس بدیه.... اینکه میدونی تو یه کاری شکست خوردی.... شکستو با تمام وجود حس کردی... ولی بازم داری ادامه می دی.... فکرش داره داغونم می کنه.... ولی... درست می شه... مطمئنم :))) اصن گاهی وقتا یه چیزایی پیش میاد آدم واقعا نمیتونه تشخیص بده چی درسته چی غلط....


.

.

.



دیشب برای اولین بار بود با این همکاران بیرون می رفتیم.... حتی یکیشونو من فقط یه روز دیده بودم.... ولی جمع خوبی بود.... از همه بهتر وقتی بود که همکاران جدید رفتن و من موندم و مدیر و خانومش و یکی از فامیلاشون.... بعد کلی تحویلم گرفتن و گفتن هیچ همکار جدیدی جای شما رو نمیتونه پر کنه و .... تو چنین مواردی واقعا ذوق می کنم... اینکه این همه ازم تعریف میکنن و به ادامه همکاری این همه تاکید دارد و احساس رضایتی که بارها و بارها زبونی بهم گفتن خوشحالم میکنه.... و بهم انگیزه میده که دوباره برم :))))  دیشب تو جمع.... گفتم این مهمونی گودبای پارتی من از شرکته؟؟..... بعد همه گفتن نه ه ه ه ه ه باید دوباره بیای :))))) الان به شدت انگیزه دارم که کارامو راست و ریس کنم و دوباره برم :)))))

افطاری شرکت

امشب برای اولین بار در عمرم یه مهمونی کاری دعوتم از این ضیافت هایی که شرکت ها میگیرن... تو یه رستوران نه چندان خوب!!! بریم ببینیم چجوریاس

حرفای دیگران

بدتر از همه چی حرفای دیگرانه.... پس چی شد؟ تموم نشده هنوز؟ کی تموم میشه؟ بعدش میخوای چیکار کنی؟


دیگه هیچی برام مهم نیس فقط میخوام تموم شه.... به هر قیمتی که شده :(((


پ ن : 


این اولین پستیه که با گوشی آپ میشه

روزمره

اون روز تو دفتر دکتر ش.... خیلی افسوس خوردم.... افسوس روزهایی رو که از دست دادم..... ولی خب... خیلی صحبت کردیم... تمام تلاشمو کردم تا راضیش کنم... ولی نشد.... منم اصلا ناراحت نشدم.... و بهش گفتم خب دلیل شما واسه نه گفتنتون منطقیه و این صحبت ها.... وقتی هم جلسه تموم شد با اینکه من فقط جواب منفی شنیده بودم ولی حس منفی نداشتم و ازش تشکر کردم و بهش گفتم استاد جلسه امروز عالی بود.... شاید به خاطر همین برخوردم بود که وقتی تو مسیر برگشت به خونه بودم زنگ زد و گفت میتونی برگردی :)))))))))))))).... منم خوشحاااال..... بهش گفتم معلومه که میتونم.... برگشتم....  گفت خیلی به حرفات فکر کردم.... باشه قبول میکنم ولی..... ولی n تا شرط برام گذاشت!!.... یعنی تنها چیزی که میتونستم بگم دو نقطه خط بود..... حالا من موندم و قول هایی که بهش دادم و هییییچ راهی ندارم جز عمل کردن به قول هام.... و به همین دلیل شد که عملا اصلا فرصتی برای دزفول رفتن نموند..... خیلی ناراحتم.... خیلی دوس داشتم ماه رمضون حداقل یه هفتشو دزفول باشم.... حداقل یه هفته .... :( .......ولی نشد.... با اینکه ماه رمضون امسال همش مهمونی بود و هر هفته همه پایتخت نشین های فامیل دور هم جمع میشدیم ولی من خیلی دلم تنگه هنوز.....




بازی جدید

دیشب من تقریبا زود رفتم بخوابم.... بچه ها بیدار بودن.... طرفای ساعت ۲ اینا بود.... پاشدم اومدم بیرون.... رفتم پیش بچه ها نشستم میبینم دارن یه بازی جدید میکنن!!!.... اولا که خواب از سرم پرید با این بازیشون.... بعدشم... اصلا نمیشه بگم چه بازی ای بود!!.... اصلا یعنی راه نداره!!.... یعنی خداااا این لحظه ها رو از این جوونا نگیر :).... یعنی من این دوستا رو نداشتم چیکار میکردم؟؟.... یعنی اگه یه روزی دیگه ماها با هم زندگی نکنیم.... من اونوقت نصف شب بیدار شم به کی بگم خدا شفاتون بده؟؟ 

یعنی عاشقشونم.... حرف ندارن :) 

  

یعنی بدش که رفتم دوباره بخوابم همش حرفاشون یادم میومد و بعدش همش لبخند تو تاریکی و تنهایی :دی