درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

یه تصمیم بزرگ

تصمیم خودمو گرفتم.... اینکه تصمیم درستیه یا نه رو نمیدونم ولی... ولی مطمئنم بهترین کاری بود که میشد انجام داد.... باید زودتر از اینا این تصمیم گرفته می شد. خیلی فکر کردم و خیلی مشورت کردم تا به این نتیجه رسیدم.... هنوز عملی نشده ولی حس خوبی دارم نسبت بهش....


سیم و سپیده

 دو شب پیش.....

 

آخر شبه.... بچه ها دارن حرف میزنن.... من و سپیده تو اتاقیم... حرفاشونو میشنویم ولی نظری نمیدیم.... سپیده به حرف یکیشون گیر میده.... و حرفشو واسه من تجزیه تحلیل میکنه.... هر دومون رو مود خنده ایم... و شروع میکنیم بلند بلند میخندیم.... بچه ها کنجکاو میشن... میان میگن به چی میخندین... من و سپیده که نمیخوایم حرفی بزنیم... همچنان به خنده ادامه میدیم.... سیم گیر میده به چی میخندین.... ما همچنان داریم میخندیم... سیم میگه بگید وگرنه زندانیتون میکنم.... ما همچنان داریم بلند بلند میخندیم.... سیم کلید دره اتاقمونو از پشت در برمیداره.... میگه میگید یا؟؟.... ما همچنان داریم میخندیم.... سیم درو قفل میکنه.... و میره... ما همچنان در حالت روده بُر داریم میخندیم.... :))))))))  

 

خداااااااا این حالو از ما نگیر....... 

 

حالا دیشب..... دوباره سیم اومده تو اتاقمون... حالا من و سیم داریم سر یه قضیه ای سپیده رو اذیت میکنیم.... سپیده سرخ میشه... بنفش میشه.... حرص میخوره.... میخنده.... سیم همچنان به اذیت هاش ادامه میده..... منم همراهیش میکنم.... سیم به سپیده میگه تنها در یه صورت دیگه ادامه نمیدم.... اونم اینه که بگی دیشب به چی میخندیدین.... تا اینو میگه من و سپیده دوباره میخندیم.... بعد دیگه سپیده کوتاه میاد و قضیه دیشبو بهش میگه.... ولی سیم زیرقولش میزنه و همچنان ادامه میدیم و سپیده رو اذیت میکنیم.... :)))))

 

 

خداااااا این حالو از ما نگیر......... 

 

حالا اینکه سپیده رو چرا اذیت میکردیم بماااااندددددد.......... 

 

داره یه اتفاقای جدیدی میوفته :))))) 

 

چشامون وا نمیشه

امروز صبح خیلی به سختی بیدار شدم... خیلی... اصن چشام وا نمیشد.... اصن این روزا هر روزش همینجوریه... هر روز صبح به این امید از خونه میام بیرون که عصر که رسیدم خونه میخوابم... بعد عصر هم که میشه... با خودم میگم فردا از سرکار که برگشتی میخوابی.... بعد هیچ وقت این اتفاق نمیوفته و من همیشه خستم :( 

 

 

امروز... همکارمم مث منه.... الان سر میزش بهش میگم چایی میخوری؟؟... میگه نه.... میگم بخور خواب از سرت بره.. میگه نه کار از این حرفا گذشته.... چای هم کاری ازش بر نمیاد.... این سعت هم انگار چسب ۲ قلو ریخت روش!!.... بعد هر دوتامون بلند بلند خندیدیم :) 

 

کنسرت

دیروز عصر با جوونای پایه ی فامیل رفتیم کنسرت خواجه امیری... خیلی ی ی ی فاز داد.... :)  حتما برید.... ولی دسته جمعی برید که خیلی بهتون خوش بگذره... ما حدود ۲۰ نفر بودیم فک کنم :) ولی قبلش حتما همه ترانه هاشو گوش بدین و حفظ کنید:دی  

 

بعدشم هممون شام رفتیم بیرون.... بعدشم جای فریناز اصلن خالی نبود :دی 

 

 

هم خانه ای ها

دیشب با بچه ها حرف میزدیم..... حرف از تمدید دفترچه بیمه بود!!... فاطی گفت هر دفعه که میخوام دفترچه بیمه مو تمدید کنم باید شناسناممو ببرم تا متوجه بشن ازدواج نکردم و برام تمدیدش کنن!.... من گفتم عه... اتفاقا این سری که بابام دفترچه بیمه منو تمدید کرده اول اینکه شناسنامه نبرده دوم اینکه فک کنم حدود ۲ ساله تمدیدش کردن برام.... 

 

سیمینم صاف برگشته میگه الی میدونی چیه؟..... دیگه بیمه هم از تو قطع امید کرده و امیدی به باز شدن بخت تو نیست!! 

 

بله.... یه همچین رفقایی داریم ما.... در جریان باشید.... 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

  

از الان تا عصر که میرم دانشگاه باید فکر کنم که چی سرو هم کنم واسه علی جون!!!.... آخه این هفته جز یه کم تحلیل اس پی اس اس هیچ کاری نکردم!!!..... اصن نمیدونم امروز برم پیشش یا نه!!...... 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

یه چیزیو خیلی وقت بود میخواستم به بابا بگم.... ولی اگه میگفتم میگفت دیدی بهت گفتم.... دیروز عصر بالاخره.... فک کردم خب... حتی اگه دلخور بشه ازم یا دوباره همون صحبت های همیشگی رو مجبور بشیم یه دور با هم مرور کنیم ولی باید بهش بگم.... بهش زنگ زدم.... اولش الکی راجب خونه و مامان اینا و اون شبی که تو جاده بودن و روزمره و اینا حرف زدیم.... بعد بهش گفتم بابااااااا میدونی چیه:دی..... بعد اون حرفا رو گفتم.... بعد گفت بابا منم مث تو بودم... منم وقتی بابام یه چیزی بهم میگفت سخت بود قبولش برام..... ولی عزیزم وقتی یه چیزی بهت میگم بدون بخاطر خودته و ............... بعد دیگه خوب شد همه چی :)..... ولی یه چیزی این وسط واسم نامعلومه.... اینکه چطور باباها از اول آخره یه چیزو میدونن!!.... من هر چیزی به ذهنم میاد به بابا میگم تهشو میدونه.... و واقعا همیشه به حرفاش میرسم.... فک کنم یه روزی هم میاد که بچه ی ما هم میگه نمیدونم مامانم از کجا متوجه آخر همه چی میشه..... البته با حرف سیمین فک کنم ما اون روزو نمیبینیم :دی