-
کله پوک
سهشنبه 6 اردیبهشت 1390 01:23
اصلا یادم نبود که آدرس وبلاگمو داره... خیلی وقت ها ازش نوشته بودم... فکرشم نمیکردم بخونه... اون روز هم طبق معمول... روزمره نوشتم و از شانس بد چیزی نوشتم که نباید اون میفهمید!!.... یعنی گند زدم به همه چی!... خیلی بد شد... فرداش خرمو گرفت که الیییییی چرا فلان قضیه را به من نگفتید؟... من شوکه شده بودم! نه میشد تکذیب...
-
روزمره
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 23:21
دیروز... سر کلاس مدل... استاد یه چیزی گفت... یه چیزی که ما تو خونه کلی در موردش حرف زده بودیم و سوژه مون بود... یه نیگاه به زهرا کردم... اولش اون متوجه نشد!... نخندید!... ولی بعد... یهو یادش اومد... نگام کرد و خندید... بعد من میخندیدم... زهرا میخندید... انقدر خندیدیم که... تابلو شدیم .... زهرا پاشد رفت بیرون... من...
-
از دیگران
شنبه 3 اردیبهشت 1390 20:34
سایه ها دست هایم محکم چیزی را چسبیده اند در حالی که به پیش میروم نا آرام... سایه هایی از روبرو خود را محکم میکوبند سایه هایی که چهره ای ندارند ابریشمان تاریک سمتی را میکوبم گاهی سمت دیگر را مسیر کجاست؟نه نوری هست و نه نشانی چهره ها کجایند؟من سایه نمیخواهم همین بالایی اما یکم سبک تر زندگی من شده مث ماشین سواری تو...
-
:)
شنبه 3 اردیبهشت 1390 14:41
خیلی وقت پیش... ازش خواسته بودم با بابا در مورد یه چیزی حرف بزنه و راضیش کنه... دیروز عصر.. برای اولین بار.... اس ام اس داد... گفت امروز بابات اینجا بود الی... قضیه حله:دی....:) میدونستم بابا خیلی قبولش داره و میدونستم که کارشو خوب بلده... ولی نه تا این حد:دی... راستش اصلا یادم رفته بود همچین کاری ازش خواستم.... دیروز...
-
زخم
جمعه 2 اردیبهشت 1390 02:11
گاهی وقت ها شیرین ترین خاطرات تبدیل به زخم های عمیقی بر قلب انسان میشوند... اگه همه برات کم میزارن... خوب به خودت نگاه کن... شاید تویی که واسه همه کمی...
-
از دیگران...
چهارشنبه 31 فروردین 1390 09:55
همیشه اندکی حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود" کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" مقداری خرد پشت "چه میدونم" و اندکی درد پشت "اشکال نداره"...نهفته است..!! پ ن: عرض تسلیت به احسان عزیز...
-
کیانوش
سهشنبه 30 فروردین 1390 11:50
کیانوش تو راه مدرسه تصادف میکنه و.... تو بلوک کناری... همه چی آرومه... هیشکی صداش در نمیاد... سکوت مطلق و گاهی هم صدای قرآن... تو بلوک ما... دختر ها دارن وسطی بازی میکنن... صداشون آدمو داغون میکنه... همش فکر میکنم مامان کیانوش با شنیدن صدای این دختر ها چه حالی میتونه داشته باشه...
-
بزغاله
دوشنبه 29 فروردین 1390 23:33
دیروز... با همکلاسی های دوره لیسانس دسته جمعی رفته بودیم پارک ساعی... یکی از بچه ها کمی دیر اومد زنگ زد گفت کجایید؟... گفتیم پیش هشت پا:دی.... بعد دیگه راحت پیدامون کرد.... راه میرفتیم... و حرف میزدیم... یه دختری داشت با آهو عکس میگرفت!... کمی اونورتر بزغاله بود!... به یکی از همکلاسیا گفتم این دختره حتما اسمش...
-
روزمره
شنبه 27 فروردین 1390 20:20
رو پیاده رو بزرگراه سردار جنگل راه میریم... سربالایی... هر کدوم یه کیف و یه لپ تاب سنگین دستمونه... به سختی راه میریم.... یه پسر و دختر... از رو به روی ما میرن به سمت پایین... سرازیری... کیف پسره دست دخترس... کیف دختره دست پسره... پسره داره تو کیف دختره را برانداز میکنه و دختره کیف پسره را!!... هر از چند گاهی هم یه...
-
دغدغه های یک دانشجوی......
پنجشنبه 25 فروردین 1390 23:35
استاد مدلسازی به عنوان تکلیف به هر نفر ۳۰ صفحه از یه کتابو داده که ترجمه کنه!... قسمتی که برای من افتاده یه قسمت خشک در مورد رگرسیونه!... که هیچی ازش نمیفهمم در حدی که اصلا نمیتونم بعد از ترجمه جملاتشو ویرایش کنم... امروز ۱ساعت وقت صرفش کردم... فقط ۱ صفحه ترجمه کردم!.... این استاد ها دلشون خوشه!... فکر میکنن ما...
-
روزمره
پنجشنبه 25 فروردین 1390 17:11
همه ی بچه های کلاس به طرز عجیبی با هم دوست و یکدل شده بودن.... همه نزدیک هم نشسته بودن... طوری که ۲ردیف جلو خالی خالی بود.. علی جون اومد!... برگه ها دستش بود... نامرد!... ۱ سوال ۳ قسمتی... از این چرت تر نمیتونست باشه!... فک کنم خودشم بلد نبود حل کنه این سوالو... یعنی این همه خوندیم... هیییچ فایده ای نداشت... امیدوارم...
-
عکاس:خودم
پنجشنبه 25 فروردین 1390 12:38
-
احساسات متفاوت
چهارشنبه 24 فروردین 1390 11:07
احساس هرگز نمی تونه دو طرفه باشه... آدم ها متفاوتند و احساساتشون متفاوت تر... این خود ادم ها هستند که به خودشون تلقین میکنن که طرف مقابلشون همون احساسی را داره که خودشون دارند... مثلا!.... وقتی میخوام برم پیش علی جون... کلا هیجان زده و هولم!.. ولی اون ریلکس و بی تفاوته... و من براش یکی هستم مث بقیه ی دانشجوهاش!... ولی...
-
روزمره
سهشنبه 23 فروردین 1390 17:57
ظهر تو اتاقم نشسته بودم حس کردم صدای گریه میاد!!... رفتم میبینم مریمم داره گریه میکنه!!.... بهش میگم چیییی شده مریمی؟.... میگه فلشم گم شده الی!!... بهش میگم خب باشه حالا چرا گریه میکنی!.. بگرد تو وسایلته!... بعد کمکش میکنم کمی وسایلشو اینور اونور میکنیم... مبایلشو برمیداره زنگ میزنه به مامانش با گریه میگه مامی فلشم گم...
-
دبدار اول
یکشنبه 21 فروردین 1390 20:47
هیچ وقت دوس نداشتم رابطه هام تو دنیای مجازی... به دنیای واقعی کشیده بشه.. طوری که این رابطه ها باعث شه تو نوشتن معذب شم!!... و نتونم چیزی که دلم میخوادو بنویسم... همیشه هم از اونایی که منو میشناسن و منو میخونن خواستم چیزایی که اینجا میخوننو بیرون به روم نیارن تا تو نوشتن راحت باشم... ولی... امروز با یکی از دوستان...
-
روزمره
جمعه 19 فروردین 1390 22:09
صبح واسه اولین بار تو عمرم رفتم گوشت خریدم!... از قصابی سر ۴راه نزدیک خونمون!... رفتم تو... یه تیکه گوشت رو پیشخون مغازش بود... چند تا هم ببعی عریان تو یه سردخونه داشت!... آویزون!... به فروشنده گفتم یه کیلو گوشت واسه خورشت میخوام!.. گفت گوسفند یا گوساله... گفتم گوساله!... بعد همون گوشتو که رو پیشخون بود وزن کرد بهم...
-
روزمره
پنجشنبه 18 فروردین 1390 19:57
+خسته شدم از این سرماخوردگی و حساسیت لعنتی که نمیدونم چرا دست از سرم برنمیداره... در مقابل همه ی این قرص و آمپول های کوفتی داره مقاومت میکنه... دیروز ظهر تو خواب عمیق بودم یهو از خواب پاشدم... پشت سرهم عطسه... عطسه... عطسه... فکر کنم بیشتر از ۵۰ تا عطسه کردم... نفس نداشتم دیگه!!... با خودم گفتم دیگه این قرص ها هیچ...
-
لحظه های ناب
پنجشنبه 18 فروردین 1390 10:32
یه لحظه نگاه به ساعتش کرد... به خودم اومدم و گفتم وااای ساعت چند شد؟... دیرم نشه!!.... تو اون چند دقیقه فارغ شده بودم از مکان و زمان!!.... این یعنی اوج لذت بردن از مصاحبت کسی که کنارته... اینکه تمام حواست مشغول اون باشه و اصلا نفهمی کجایی و....
-
!٬٫¤٪×،*)(
دوشنبه 15 فروردین 1390 15:25
رتو شهر میگردوندمش... از اینور شهر به اونور شهر... گفت برو سمت میدون بار... فکر کردم میخواد از میدون خرید کنه(آخه سر راهمون هزار تا معازه ی پلاستیک فروشی بود)... ولی بعد دیدم نزدیک میدون پیش یه مغازه ی پلاستیک فروشی گفت بزن کنار... هرچی اصرار کردم که بزاره من برم کیسه زباله و فریزر بخرم قبول نکرد!... تو این مواقع دوست...
-
بی مرام ها
جمعه 12 فروردین 1390 01:43
کلا کشته مرده ی اینم که بی برنامه بریم بیرون...:دی عصر باغ یکی از آشناها بودیم... موقع برگشت از میزبان تشکر کردیم که یهویی همه را دور هم جمع کرد... میزبان هم از همه تشکر کرد که پایه بودن و هیشکی ناز نکرد... بعدش دیدیم جو صمیمیه... باحاله تصمیم گرفتیم شام بخریم با خودمون ببریم یه جای دیگه دور هم باشیم... تو ۳ دقیقه این...
-
سکوت
دوشنبه 8 فروردین 1390 23:58
امشب به خودم استراحت دادم... و نرفتم مهمونی!!... نمیدونم چرا ولی خسته شدم!... آرامش و خلوتی خونه را به مهمونی شلوغ و خنده ها و تفریح ترجیح دادم... حالا تنها... کمی تیوی میبینم... میام میل و صفحه فیس بوک و وبلاگمو چک میکنم... دراز میکشم و به سکوت خونه گوش میدم... همه چی آرومه... . . . عصر مغازه بودم... یکی از بچه های...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 فروردین 1390 02:26
-
روزمره
یکشنبه 7 فروردین 1390 02:48
تا حالا شده مدت ها منتظر یه اتفاق باشید؟... بعد درست وقتی میخواد اون اتفاق بیوفته با خودتون بگید.. کاش بشه یه مدت عقب بندازمش و هییییچ راهی نباشه واسه عقب انداختنش!!... . . . وبلاگمو باز کردم آمار بازدیدم ۳۳۳۳۳ نفر شده بود:دی خب بگذریم!... دیشب خونه دایی بزرگه بودیم... بزرگ که میگم یعنی خیلی بزرگ!... از اون دایی ها که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 فروردین 1390 21:01
فک کن... ۷۰ نفر آدم... مهمونی... یه جای دور از شهر... صاحب خونه قاشق چنگالو فراموش کرده باشه... . . . خب میشه تو همچین مواقعی میزان خلاقیت افراد را برای غذا خوردن با یه چیزی غیر از قاشق و چنگال سنجید... میشه دور هم با دست غذا خورد و خندید... و این اتفاقو جزو خاطرات ثبت کرد... احتمالا تا یه عمر.. هر وقت میخوایم بریم...
-
سیب سرخ
جمعه 5 فروردین 1390 02:41
اینو یادم رفته بگم!!!... میخواستیم سفره ۷سین بچینیم... یه دونه سیب سرخ بیشتر نداشتیم... اون یه دونه را گذاشتیم رو سفره... رفتیم بیرون.. گلی تنها خونه بود... بعد از یه ساعت زنگ زد... گفت آجی سیب میخوام!!... شدیدا هوس کردم!!... اگه سیب نخورم میمیرم!!... میشه سیب رو سفره ۷سینو بخورم!!!... . . . خب اینو ول کنید! اومدیم یه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 فروردین 1390 12:24
بچه تر که بودیم... شیرینی این روزها برامون ۲چندان بود... نه که حالا شیرین نباشه ها... باز هم شیرینه... ولی... اون موقع بیشتر فاز میداد همه چی... . . . حالا چیزایی که فاز میده... چیزای جدیدی شدن... یکیش اینه که من واسه علی جون اس ام اس تبریک عید نفرستم... خودش برام بفرسته و شرمندم کنه!! یکی دیگش اینه که ایمیلمو باز...
-
قوانین(۱)
چهارشنبه 3 فروردین 1390 01:18
تو زندگی هر آدمی یه سری قانون هست... نه؟ یه قانونی که تا حالا میدونستم هست... ولی سعی میکردم به خودم تلقین کنم که نه ه ه... اینطوریا نیست... این نمیتونه یه قانون باشه... اینه که: (اول اینو بگم!!... وقتی ادم یه جایی باشه که خیلی بهش خوش بگذره... همیشه دوس داره دوباره بره اونجا و دوباره اون اتفاق ها تکرار شه ...نه؟...)...
-
مودم جی اس ام
سهشنبه 2 فروردین 1390 13:12
راستی!... یه مودم جی اس ام خریدم... با سیم کارت ایرانسل... فک میکردم به دردم میخوره!!... از من به شما نصیحت... اگه از بی اینترنتی خفه شدید مودم جی اس ام نخرید!... چیز بیخوده بیخودیه... سرعتش افتضاحه... جز چت کردن هیچ کاری نمیشه باهاش انجام داد!... تازه خیلی وقت ها مسنجرم باز نمیکنه.. وی پی انم باز نمیکنه... یعنی نخرید...
-
روزمره
دوشنبه 1 فروردین 1390 18:36
از وقتی ار تهران اومدم... تو هر ۲۴ ساعت کمتر از ۴ ساعت نخوابیدم... روزها همش کار و شب ها هم از شدت خستگی خوابم نمیبرد... صبح ها با اینکه خوابم میومد از خواب بیدار میشدم تا به موقع سرکار باشم و حقوقی که قراره شب عید بگیرم حلاله حلال باشه... همین جوریا شد که... دیروز... داشتم واسه یه خانمی جوراب تور دار دخترونه از تو...
-
ساعت شمار...
یکشنبه 29 اسفند 1389 19:54
سال ۸۹ داره نفس های آخرشو میکشه هاااا.... ساعت ها ناجوانمردانه میدوند.... پیش به سوی سال ۹۰... عمرن اگه سال ۹۰ مث ۸۹ بشه هااا... سال ۸۹ برام سال خیلی خوبی بود... پر از تجربه های جدید... آشنایی با آدم های جدید... محیط جدید.. دوستای جدید... همه چی خوب بود... . . . از جون سال ۹۰... سلامتی میخوام و آزادی... . . . بچه که...