-
آسمان یک روز پر خاطره
چهارشنبه 1 دی 1389 10:31
-
روزمره
دوشنبه 29 آذر 1389 19:59
دیشب تو قطار برای اولین بار... شب تا صبح یه ریز خواب بودم!!!... تازه از ساعت ۹ رفتم بالا به صرف لالا!!!... تو کوپه همه دانشجو بودیم جز یه خانم که دزفولی بود ولی ساکن تهران... صبح طبق معمول ساعت ۱۱ رسیدیم... . . . خسته و با قیافه ی قطاری!!!(مانتو و شال چروک!!) وارد اتوبوس شدم... یه صندلی بود برای نشستن!!... رفتم بشینم...
-
روزمره
یکشنبه 28 آذر 1389 15:22
از وقتی رفتم تهران از جاده ی دزفول اندیمشک متنفرم!!!... همیشه تمام طول مسیر خونه تا راه آهن یا فرودگاه بغض گلومو فشار میده... و منتظرم برسیم تا بابا پیادم کنه و بره و اونوقته که.. دونه های اشک یکی یکی میریزه پایین!!!... فکرشم نمیکردم دوری از خونه انقدر سخت باشه... تازه من که هیچ کمبودی ندارم و دورو برم حسابی شلوغه ولی...
-
مناسبتی
شنبه 27 آذر 1389 15:27
حالا که عاشورا تاسوعا تموم شد چقدر بعضی ها پست های قشنگ قشنگ مرتبط تو وبلاگشون دارن... ولی دست من خالیست!!!.... اینجا و اینجا و اینجا
-
غروب جمعه
جمعه 26 آذر 1389 22:19
وقتی چند روز پشت سر هم تعطیلی باشه.... همیشه آخرین روز دلگیره... حتی اگه آخرین روز تا ظهر آدم مهمون داشته باشه.. بعدش نهار با یه جمعیت باغ باشه... شبش هم بره پیتزا قیفی بخره با بچه های فامیل ببره پارک خانواده!!!!!... نه؟؟ باز خوبه ما مثل بچه مدرسه ای ها نیستیم و فردا آف هستیم!!!
-
طعم های خوش زندگی
پنجشنبه 25 آذر 1389 23:55
طعم یه چیزایی همیشه به یاد آدم میمونه..... مثل ذاق پیتنک هایی که یواشکی از اون پیرمرده که یه مغازه ی کوچیک پیش مسجد امیرالمومنین داشت میخریدیم.... مثل آلوچه هایی که از یه پیرمرد دیگه تو خیابان دهقان میخریدیم... مثل پاستیل هایی که بابا هر بار از بازار تهران برام میخرید... مثل شانسی هایی که توشون آرد نخودچی بود و از مش...
-
دردسرهای روزمره نویسی
دوشنبه 22 آذر 1389 17:46
امروز وقتی اومدم کامنت هامو چک کنم دیدم فقط یه کامنت دارم اونم با این مضمون که از من دعوت شده که تو مسابقه ی انتخاب وبلاگ سال دزفول شرکت کنم!... خیلی خوشحال شدم... خیلی وقته همچین ایده ای تو ذهنم بود که قسمت نظر سنجی تو وبلاگم بزارم... حالا دوستان به جای ما... شرکت کردن تو این مسابقه شرایط خاصی داره که من همه ی اون...
-
دینگ دینگ
یکشنبه 21 آذر 1389 16:47
اینجا دزفول است!!... دیروز احساس کردم دیگه اصلا توانایی اینو ندارم که تهران بمونم!... دیگه دلم خیلی تنگ شده بود و آروم و قرار نداشتم!.... منم بدون اینکه به خانواده اطلاع بدم رفتم بلیط گرفتم و پیش به سوی دز..... کلاس ها هم که طبق معمول پیچونده شد و .... مامانم وقتی دیدم به شدت سورپرایز شد... خواهرم از خوشحالی جیغ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 آذر 1389 17:35
این هفته دارم میام دز کسی چیزی احتیاج نداره براش بیارم؟... تعارف نکنید هااا... این سری به خودم قول دادم با خودم کتاب متاب نبرم دز!... هر بار الکی بار خودمو سنگین میکنم و هیچی نمیخونم... اینبار که دیگه محرمه و ... خیابان ها شلوغه و سر و صدا تا نصف شب تو خونمونه... و .... ولی اینجا هیچ خبری نیست!.... انگار نه انگار......
-
روزمره
جمعه 19 آذر 1389 11:49
قیافه ی بچه های کلاس برای هماهنگی کنسل کردن امتحان قیافه ی اونایی که درس خوندن و الکی گفتن نخوندیم قیافه ی اونایی که نخوندن و الکی گفتن خوندیم قیافه ی اونایی که نخوندن و حال میکنن با کنسل شدن قیافه ی الی پلی چهره ی زیبای استاد پس از موافقت با عقب انداختن امتحان قیافه ی اونایی که تو ترافیک موندن و تمام راه دوییدن تا به...
-
تنبل ها
چهارشنبه 17 آذر 1389 14:47
مراحل امتحان دادن الی پلی: قبل از امتحان وقتی استاد وارد کلاس شده وقتی استاد داره برگه ی سوالاتو توزیع میکنه وقتی به برگه ی سوالات نگاه میکنه وقتی شروع میکنه به خوندن سوال ها وقتی با مسئله ها کلنجار میره وقتی وقت امتحان رو به پایانه وقتی استاد داره برگه ها را جمع میکنه بعد از امتحان وقتی نمره ها را تو برد میزنن...
-
روزمره
سهشنبه 16 آذر 1389 17:41
اول اینو بگم!... بعدازدانشجو شدنم... اولین باری که رفتم دز... تا رسیدم.. شب اول.. یهو بابا با جدیت تمام رو به خواهرم کرد و گفت بیارشون هی گفتید باید صبر کنی تا الی بیاد!!!... هیچ کس حق نداره بهونه ی دیگه ای بیاره!!.. من هاج و واج موندم که چه خبره تو خونه!!... دیدم خواهرم با یه نایلکس حاوی ۵تا واکسن آنفولانزا اومد!!......
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 آذر 1389 08:44
تو یکی از کوچه پس کوچه های پشتی خیابان طالقانی جایی که اغلب روزها ماشین اونجا پارک بود.. هر روز پیرزنی را میدیدم که یه گوشه مینشست.. چادرشو مینداخت تو صورتش دستشو به حالت گدایی دراز میکرد... همیشه که نه ولی خیلی وقت ها وقتی رد میشدم از پیشش یه کم پول بهش میدادم... این دفعه که رفته بودم دز ندیدمش!... نمیدونم چرا!.. ولی...
-
بازی وبلاگی!
یکشنبه 14 آذر 1389 09:36
عادات نوشتن(به دعوت رامک ) درسته هر روز یا یه روز در میون یا گه گاه روزی 2تا پست جدید دارم و مرتب مینویسم و گاهی هم نوشته هامو به عنوان چکنویس ثبت میکنم... و به نوشتن عادت کردم ولی!!... نوشتن برای من همیشه روزمره نویسی بوده و هیچ وقت هم عوض نشده... از وقتی که 14سالم بود هر روز روزمره مینوشتم... اون موقع ها نمیدونستم...
-
روزمره
چهارشنبه 10 آذر 1389 20:50
وای خدای من!!... مردم از خستگی!... ببین سارینا تو بزرگ شدی باید بیای واسه تولد بچه ی من سبزیجات واسه ماکارونی سبزیجات سرخ کنی... خیارشور و کالباس و هویج واسه سالاد ماکارونی خرد کنی... واسه کشک بادمجون پیاز پاک کنی و بادمجون سرخ کنی... تازه مرتب ظرف های کثیفو بشوری... بعدشم هر دقیقه بچه ی من میاد بهت میگه بغل و تو باید...
-
بهترین دوست های دنیای(۱)
سهشنبه 9 آذر 1389 20:20
امروز سر امتحان فاطی پیشم نشسته بود... استاد اومد برگه ها را داد.. وقت امتحان کم بود.. انقدر کم که تقریبا هیچکس فرصت تقلب نداشت... یه ربع گذشت استاد از کلاس بیرون رفت و در را بست!.. اولش فکر کردم الان از تو قسمت شیشه ای درِ کلاسو زیر نظر داره.. بعد که دیدم خبری نیست... رو کردم به فاطی!... من هیچی بلد نبودم... از رو...
-
جیب دانشجویی
دوشنبه 8 آذر 1389 21:04
به مامان زنگ زدم... بهش گفتم به بابا بگو برام پول بفرسته!... چند ساعت بعد بابا زنگ زد!!:دی... گفت عزیزم چرا به خودم نگفتی:دی... هر وقت هر چقدر خاستی به خودم بگو!!.. گفتمش بابا روم نمیشد بهت بگم!!... گفت روت میشه بگی روم نمیشه!!:دی.... بعد گفت حالا چقدر برات بفرستم!... گفتمش نمیدونم هر چقدر میتونی.... گفت هر چقدر...
-
روزمره
یکشنبه 7 آذر 1389 11:29
دز رمان های قدیم وبلاگ ما روزی 100 تا بازدید کننده داشت!!... الان دیگه روزانه به 30 تا هم نمیرسه!... قبول دارم براتون تکراری شدم! ولی چه میشه کرد! روزمره نویسیه دیگه!... . . . خب بگذریم!... اوضاع مالی بسیار خراب است ولی روم نمیشه زنگ بزنم به بابا بگم لطفا برام پول بفرست!... نمیدونم چرا من تو این موارد انقدر خجالتی...
-
روزمره
شنبه 6 آذر 1389 17:50
هفته ی پیش سر کلاس ابزار دقیق استاد یه سوالی پرسید!... من جوابشو میدونستم! ولی جواب ندادم... بعد دیدم هیشکی جواب نداد... بعد جو گیر شدم جوابو گفتم!.... بعد جواب من دقیقا همون جوابی بود که مد نظر استاد بود!!!... بعد حال کردم... بعد از کلاس فاطی گفت الی تو جواب این سوالو از کجا بلدی!.. بعد من خیلی حال کردم!!... من خیلی...
-
آنتی رفلکس
چهارشنبه 3 آذر 1389 11:05
رفتیم خیابون فلسطین عینک فروشی ها را ببینیم... دست رو هر عینکی میذاشتیم میگفت مارک داره و فلانه و فلانه همه بالای ۵۰۰ تومن بودن!!!... ما هم فک کردیم بهتره بریم چشامونو لیزیک کنیم و بیخیال عینک خریدن بشیم... . . . اومدیم دزفول.. رفتیم عینک فروشی یکی از آشناها... اولا که خارج از ساعت کاریش اومد و مغازشو برامون باز...
-
روزمره
سهشنبه 2 آذر 1389 19:10
اون روزی که قطارمون از ریل خارج شد دختر عمه گفت الی برگشتنی با هواپیمای ما نیا تو آدم بد شانسی هستی.. طیاره دیگه بازی نیست... خراب شه سقوط میکنیم... این حرفشو به شوخی گرفتیم و خندیدیم.... و اصلا پیش بینی هیچ اتفاقی را نکرده بودیم.... . . . شب بابا رسوندم فرودگاه رفت... رفتم تو دیدم پرواز کنسل شده!!!.... زنگ زدم به عمو...
-
روزمره
شنبه 29 آبان 1389 08:05
انقدر بهم خوش میگذره که دیگه عذاب وجدان گرفتم!!!.... میگم!.... وقتی شب ها تا دیر وقت همه دور هم هستیم... وقتی همش با بازی و خنده میگذره... وقتی پیش خانوادم هستم.... وقتی هوا خوبه.... آدم لذت میبره از بیرون رفتن... وقتی ارده اومده که ما با خودمون ببریم تهران.... وقتی قطار از ریل خارج شده ولی ما خوش شانس بودیم و زنده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1389 18:09
خدا جون حالا که وایرلسو آفریدی یه کاری کن لپ تابامون نیاز به شارژر نداشته باشه..... سیم شارژر دست و پای آدمو میبنده اخه....
-
روزمره
دوشنبه 24 آبان 1389 08:20
تنهام... درس میخونم... درس میخونم... درس میخونم... ظهر میشه... امیر میاد.. نهار میخوریم... امیر میره.. مهتاب میاد... مهتاب نهار میخوره.. پیشش میشینم براش حرف میزنم... برام حرف میزنه.... از خبرها و اتفاقات تو مدرسشون میگه.. من حال میکنم... منو با خودش میبره به دوران تینیجری... و هزار تا خاطره را برام زنده میکنه... . ....
-
همقطارها(۱)
یکشنبه 23 آبان 1389 16:29
اینو دفعه قبل که تو داشتم میومدم دز تو قطار نوشتم.... . . . اینجا قطار است... سردمه... مردم... یه خانمی هم کوپمونه... مغازه لباس فروشی داره تو اندیمشک... همش داره تبلیغ جنساشو میکنه... ملت هم خنگ... سوالای چرت و پرت ازش میپرسن... خانمه یه ریزکلاس میذاره... خانم دیگه ای هست میگه پرستار بچه هستم ماهی 170 تومن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1389 12:54
۵شنبه کلاسمون تموم شد.. داشتیم از طبقه ی بالا میومدیم پایین که... دیدیم دو دانشجوی محترم تو پله ها نشستن و فوتبال بازی میکنن.....:دی لابد دانشجوی مذکور به باباش گیر داده و گفته ددی جون... من برای پروژه های دانشگام لپ تاب نیاز دارم و ..... ددی جونشم معطل نکرده و ..... کیفیت پایین عکس را بر ما ببخشایید!!....
-
روزمره
شنبه 22 آبان 1389 08:57
اینجا هیچ سوژه ای نیست... زندگی با یه روند خیلی آروم در جریانه....(همین آرامششو دوس دارم)... میریم دانشگاه میایم خونه... کار میکنیم... میریم بیرون.. خرید... گردش... رستوران... مهمونی... میایم خونه... درس میخونیم... حرف میزنیم... لباس میشوریم... لباس شستن کار سختیه... شب ها زود میخوابیم... صبح ها زود بیدار میشیم و از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 آبان 1389 10:58
این روزها... شدیدا دلم میخواد یه کتاب بخونم که نویسندش یه پیرمرد باشه که درمورد دغدغه ها و احساساتش نوشته باشه.... معرفی کنید ممنون میشم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1389 15:10
امروز رفتم بلیط بگیرم واسه ۳شنبه آینده... خانمه گفت بلیط نیست... حالا من چیکار کنم؟ ------------------ فردا نوشت: جور شد!!!!!!:دی
-
روزمره
شنبه 15 آبان 1389 11:59
(صبح) عمو:الی تو چرا خونه ای؟ الی:خب کلاسام تشکیل نشدن! عمو:خودتی... ما یه عمر این کاره بودیم... الی: جدی میگم ها باور کن کلاسام تشکیل نشدن... عمو:خودتی... الی: خب میدونی.. مامانم اینا اومدن!!... دلم طاقت نیاورد دانشگاه بمونم... حالا صداشو در نیار بابا نفهمه . . . . . (عصر) الی: سلام سارا استاد حضور غیاب کرد؟...