-
تفاوت سلیقه ها
سهشنبه 11 خرداد 1389 09:14
وقتی تو یه خونه ای ادم های با سلیقه های متفاوت زندگی کنند..... زمانی که میخوان تلویزیون تماشا کنن... با هم مشکل پیدا میکنن..... نتیجه اش این میشه که... مجبور میشن یه تلویزیون دیگه بخرن... و اگه جمعیت خونه زیاد باشه و دو تلویزیون کفاف پاسخ دهی به سلیقه های همه ی اعضای خانه رو نده.... نتیجه اش این میشه که میرن یه...
-
شخصیت و قیافه
دوشنبه 10 خرداد 1389 13:18
نویسندگی دنیایی داره..... ممکنه نوشته ی یه نفرو بخونی و عاشقش بشی و دلت بخاد ببینیش... وقتی میبینیش باز هم حس کنی دوستش داری.... چون حالا دیگه شخصیتش و حرفاش برات مهمه نه شکل و قیافش..... چند تا از وبلاگ ها رو که میخونم.... خیلی خیلی دلم میخواد نویسنده هاشونو ببینم و باهاشون حرف بزنم..... تو ذهنم تجسمشون میکنم........
-
درد دل
یکشنبه 9 خرداد 1389 19:22
نمیدونم تا کی میخوام به نوشتنم اینجا ادامه بدم.... نمیدونم چرا!!!... ولی.... از وقتی که شروع به نوشتن کردم هر اتفاق بدی که برام میوفته... اولین فکری که به ذهنم میرسه اینه که وبلاگمو حذف کنم!.... میام و صفحه ی وبلاگمو باز میکنم... میرم که رو حذف وبلاگ کلیک کنم.... ولی این کارو نمیکنم... بعد از چند روز.... خوشحال میشم...
-
مکالمات!
یکشنبه 9 خرداد 1389 08:59
اولی: چته؟ دومی:براش توضیح میده....(در حالی که دوباره به یاد مشکلش افتاده و چشماش پر اشک شده....) اولی: چه حرفا!!! یه آشنا دارم فردا بی نوبت میبرمت ام آر آی بگیر... مطمئنم سرت خورده جایی دومی: بازم ادامه میده و بقیشو میگه اولی: مامان بزرگم حالش بده بهش دارو میدن توهم میزنه چیزایی میبینه و میگه که... ولی یک صدم حرف های...
-
برق شریف
شنبه 8 خرداد 1389 16:35
چند روز پیش... رفته بودم پیش یه آقایی که کاملا منو میشناخت و از قبل بهم گفته بود نتیجه ی کنکورتو که گرفتی حتما بیا پیشم!.... از اونجایی که پرینتر نداشتیم!.... و حال نداشتم برم کارناممو پرینت بگیرم... رتبه و درصد و تراز هامو رو یه برگه نوشتم رفتم پیشش:دی!!!.... نشستیم حرف زدیم!.... بیسکوییت چایی خوردیم.... اون عموهه هی...
-
افکار لحظه ای
شنبه 8 خرداد 1389 08:43
من ادم گریه رویی نیستم ها!!... آدم احساساتی ای هم نیستم.... کلا تو زندگیم فک کنم انگشت شمار بوده وقتایی که اینجوری گریه کردم اونم به اندازه ی انگشتای یه دستم ها.... نه بیشتر!.... ولی... تحمل بعضی اتفاق ها واسه ادم خیلی سخته... یه وقتایی... یه مشکلاتی پیش میاد.... که... ممکنه ادم خیلی خیلی ناراحت شه... و غصه بخوره و...
-
چشم و بینی
پنجشنبه 6 خرداد 1389 09:37
وقتی که گریه میکنم...... شباهت چشم و بینی: هر دو سرخ میشوند..... از هر دو آب میریزد پایین!!!! تفاوتشان: چشم هایم ریز میشوند و بینی ام بزرگ!!!!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1389 10:19
ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه اونی که...
-
آرزوهای من......
سهشنبه 4 خرداد 1389 15:49
وقتی به چیزی که میخوای میرسی... میبینی فکر کردن به رسیدن به اون چیز... شیرین تر از رسیدن به اون چیزه.. این یه فکر احمقانه است....... من نمیخوام همش فکر کنم و خیال پردازی کنم... من با تمام وجود میخوام به همه ی ارزو هام برسم!... و بالاخره یه روزی به همشون میرسم.... . . . یکی از آرزوهام اینه بتونم به جایی برسم..... که...
-
پسر ۶ ساله
دوشنبه 3 خرداد 1389 08:57
تو ماشین نشستن..... بابا پیاده شده بره یه چیزی بخره..... پسر ۶ ساله..... به یه نقطه خیره شده..... میگه مامان..... بیا یه تیکه زمین بخریم!..... مامان میگه زمین بخریم؟..... پسر میگه آره مامان بیا یه تیکه زمین بخریم..... مامانه میگه زمین برای چی؟...... بازم پسره اصرار میکنه که بیا بریم یه تیکه زمین بخریم..... . . ....
-
روزمره
یکشنبه 2 خرداد 1389 08:38
خب!... دیگه هرچی خودمو اذیت کردم کافیه... دیگه اشکام تموم شدن...:دی!... اه اه.. چه دختر لوسی!.. په چم بید هی به گریوسوم؟... میگم!... حالا رتبم خیلی هم بد نشده ها... نه؟...:دی... انتخاب رشته میکنم...:دی... ولی جدی!.... این اولین سالی بود که کنکور ارشد دادم من!... دوستام دفعه ی چندمشون بود همه... من اولین بار!... خب...
-
نتایج!
شنبه 1 خرداد 1389 08:52
ساعت: 7:15 عصر جمعه... تو خونه تنها نشستم.... دارم میمیرم از فکر!... من هیچ وقت برای هیچ کاری استرس نداشتم!... اصلا من ادم استرسی ای نیستم هااااا... تا 45 دقیقه دیگه نتایجو میزنن.... یه کم نگرانم و عصبی.... امشب مهمونیم.... تا برم همه میگن چیکار کردی!.. نه!.. اصلا هنوز نرسیدم همه زنگ میزنن میگن چیکار کردی!... حالا من...
-
روزمره
جمعه 31 اردیبهشت 1389 10:17
صبح... از خواب بیدار شدیم!... مبایل دختر عمه زنگ خورد... همسرش بود... دختر عمه حرف میزد... بهش گفت دیشب اصلا بازی نکردیم فقط حرف زدیم!.... شوهرش نم چه گفتش!... دختر عمه گفت نه ه ه ه ما اصلا از شوهرامون حرف نزدیم!.... حالا تمام طول شب 2تا دختر عمه داشتن از شوهراشون میگفتن و مادر شوهر و خواهر شوهر و ....... ما هم تجربه...
-
علاقه؟
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 12:36
علایق ادم و هدف هاش... هر روز ممکنه دستخوش تغییراتی باشه که فکرشو نمیکنه!... تو زندگی یه اتفاقاتی میوفته که روند زندگی رو عوض میکنه.... یه چیزی که قبلا همیشه آرزو داشتی بهش برسی... امروز دیگه برات زیاد مهم نیست.... ممکنه با یه شخصیت نه چندان مهم و یه شخص خیلی معمولی برخوردی داشته باشی که مسیر زندگیتو عوض کنه......
-
دغدغه های یک مرد
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 08:53
تو رستوران نشستیم!... غذا میخوریم... حرف میزنیم.... برای ماهایی که غذای چرب نمیخوریم... غذا زیادی چربه!... اون غذاش زودتر از من تموم میشه... من همچنان دارم میخورم...نگام میکنه... میخنده!... میگه الی اگه گفتی این غذا چی میخواد؟.... ظرف غذاشو میبینم!... همشو خورده!... هرچی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه!... میگم نمک؟.....
-
بدون شرح
سهشنبه 28 اردیبهشت 1389 07:45
مکان: میدان افشار ساعت ۶ صبح یه وانت میاد.... حدود ۱۰ تا مرد با لباس کار با سرعت میدوند سمت وانت.... از دیدن این صحنه چه حسی بهتون دست میده؟
-
دختره
دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 09:08
دختره از اون دخترای پر رو بود... که مثکه همه بده کارشن..... اصلا ازش خوشم نمیومد... یه بار خیلی اصرار کرد تمرین های هوش مصنوعی رو میخواست... جواب تمرین ها رو فلشم بودن... من به سختی جواب تمرین ها رو گیر اورده بودم.... دلم نمیخواست فلشمو بهش بدم... خیلی اصرار کرد.... فردا صبحش هم باهاش کلاس داشتم.... گفتم من فلشمو نیاز...
-
سفرنامه
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 12:24
دچار اعتماد به نفس شدیدی شده بودم.... از عمه خدافظی و تشکر کردم.... وارد حوزه شدم.... نیشم تا بنا گوش باز بود!... زود رسیده بودم.... دنبال آشنا میگشتم.... رفتم مبایلمو تحویل بدم... دیدم عه.... همه ی بچه ها جمع شدن یه گوشه... همشن خوابالو!!... رفتم پیششون خیلی وقت بود ندیده بودمشون... حرف زدیم... همه میگفتن تو چرا...
-
یک نوکته!
شنبه 25 اردیبهشت 1389 23:36
ازمه!... این همه راه رفتیم همش مواظب پلیس راه بودیم که جلوش سرعت نریم!... به نظرتون کجا جریمه شدیم؟؟؟..... یه جایی که فکرشم نمیکردیم پلیس باشه!!!..... . . . . . . . . . . زیر پل عابر پیاده دانشگاه آزاد!!!..... فکرشم نمیکردیم اونجا پلیس باشه!!.... . . . . نمیدونم چرا اولین چیزی که به ذهنم رسید بنویسم این بود!... ولی...
-
اینو داشته باشید تا بیام....
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 12:13
مرسی... بخاطر کامنت های... از همتون ممنونم ... فردا کنکوره ۲مرحله صبح و عصر... برام دعا کنید.....
-
روزمره
جمعه 17 اردیبهشت 1389 17:03
دیشب رفتیم باغ.... شب خوبی بود... خوش گذشت... نشستیم پیش خانم ها و حرفای خاله زنکی گوش دادیم!.... خانم ها اس ام اس های رو گوشیاشونو واسه هم میخوندن و میخندیدن و همشون واسه ما تکراری بود ولی به خنده های خانم ها میخندیدیم.... :دی . . . . دیروز عصر...رفتیم دره رستوران.. ما تو ماشین نشسته بودیم.... بابا رفته بود غذا رو...
-
روزمره....
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 17:35
پنج شنبه شب نوشت: فردا نمیریم!!!!!!....... سفر یه روز به تعویق افتاد خوش بختانه!! -------------------------------------------------------------------------- تا یکی دو ساعت دیگه قراره بریم باغ!!.... با دوستای خانوادگیمون!.... خیلی معذب هستم!.... اصلا حسش نیست!... گرچه دفعه ی قبل که رفته بودیم(تقریبا ۳سال پیش).... کلی...
-
روزمره
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 20:18
من... ۲تا کابل یو اس بی دارم!.... یعنی داشتم!... گم شدن!.... چه معنی داره کابل یو اس بی گم شه؟... همیشه جلو چشمم بودن ها.... ۲هفتس تمام خونه رو گشتم... ندیدمشون!.... از اون جایی که شدیدا نیاز داشتم.... الان رفتم خریدم!.... ۴تا مغازه رفتم نداشتن... و همه میگفتن داشتیم تموم کردیم..... بعد دیگه دست اخر!!.... یه لوازم...
-
مرگ تدریجی یک رویا
سهشنبه 14 اردیبهشت 1389 15:59
من این روزا تو افسردگی حاد به سر میبرم.... خداییش بیکاری بد دردیه... من دیگه خسته شدم بس که نشستم نقشه کشیدم و برنامه ریختم و هیچ وقت بهشون عمل نکردم.... این چند سال اخیر... خیلی زود تر از چیزی که فکرشو میکردم گذشت.. بچه که بودم... همیشه فکر میکردم یه ادم 17 ساله 18 ساله... 20 ساله... چقدر بزرگه.. همیشه دوست داشتم 18...
-
روزمره
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 10:25
میرم تو اتاقش... میبینم تختش خالیه.... میرم تو اتاقم.... تا وارد میشم ملافه رو میکشه رو خودش..... میبینم یه پتو پهن کرده رو زمین و روش خوابیده.... خندم میگیره.... میگم بد نگذره.... راحت باش... لازم نیست اجازه بگیری.... بی صدا میخنده.... زیر ملافه تکون میخوره.... میخندم.... میگم ببینمت؟.... بی صدا میخنده و بازم ملافه...
-
نایس!
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 09:09
نمیدونم چه رابطه ای بین اتاق من و آشپزخونه وجود داره!!.... حدود ۱۰ متر با هم فاصله دارن... اتاق های دیگه ای هم هست!!... ولی... هر چی تو آشپزخونه باشه... در حالی که هود روشنه.... بوش مستقیم میره تو اتاق من!!... تا جایی که دیشب از بودی بادمجون سرخ کرده خوابم نبرد!!.... و صبح هم از بوی لوبیا!!!.... فک کن!... ادم صبح با...
-
هفته معلم
شنبه 11 اردیبهشت 1389 18:47
هفته ی معلمو به همه ی معلم های عزیز تبریک میگیم... به خصوص خانم معلم عزیز خودمون.. مریم خانم... . . . میگم... معلم ها خیلی کارشون درسته!... البته نه همشون ها.... بیشترشون!.... از اون شغلهاست که از منزلت اجتماعی بالایی برخورداره.. ولی متاسفانه... حقوقش خیلی خیلی کمه... و اغلب معلم ها... واسه تامین زندگیشون... باید...
-
دیکته
جمعه 10 اردیبهشت 1389 21:47
ته باغ... پشت اتاق... یه کنده ی درخت دراز بود... ردیفی روش نشسته بودیم.... همه حرف میزدن... عمم که دبیر ادبیاته... کیفشو برداشت... از تو کیفش... یه دسته برگه دراورد... بعد متوجه شدیم که عه... برگه امتحانای شاگرداشه که میخواد صحیحشون کنه.... همه میگفتن بده من صحیح کنم برات!!!.... من چند تاشونو گرفتم... دیدم دیکته های...
-
تکرار.....
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 20:50
بس که پای این سیستم بود چشمام تار میبینه همه جا رو.... روزهای فیلتر نشده ی یک دختر تهرونی رو میخونم.... چقدر بعضی از احساساتش با احساساتم همخونی داره... چقدر بعضی از پست های وبلاگش به دلم میشینه... بعد با خودم فکر میکنم.. که چقدر احساساتشو قشنگ مینویسه و راحت.... چشمام خستن... کمرم درد گزفته بس که خشک پای کامپیوتر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 16:30
از دیروز.... به خاطر یه اتفاقی که قراره بیوفته حالم گرفته شده..... همش هم تقصیر خودم بود.. خودم پیشنهادو دادم... خودمم پشیمون شدم... حالا هم هیچ کاریش نمیشه کرد... فقط میشه گفت لعنت به دهانی که بی موقع باز شود!!!!!!...... ای خدااااااا........ چرا من هیچ وقت یاد نمیگیرم سکوت کنم!!!......