-
چرا بچه ها وارد دنیا می شوند؟
چهارشنبه 9 تیر 1395 19:18
چند شب پیش داشتیم از جایی برمیگشتیم... طرفای ساعت 12 شب... از چارراه پاسداران رد شدیم... سر ایستگاه تاکسی چهار تا پسر بچه نهایتا 12 ساله خوابیده بودن... دو تاشون روی آسفالت... دو تاشون روی نیمکت های میله ای مسافر های تاکسی... خوابم نبرد از فکرشون... اونا خواب عمیق بودن... یکی از بدترین صحنه های این چند وقتم بود :(((
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 15:56
اول صبح بود... سر دوراهی فریم-سنگده پراید نوک مدادی کنار جاده بود، جوانی به همراه پیرمرد و پیرزنی ساک به دست چشم به ما دوخته بودند پیرمرد بی وقفه دست تکان میداد و تا وسط های جاده ی تقریبا باریک آمده بود. انگار که ما را در عمل انجام شده قرار داده باشد، خلبان ترمز کرد پیرمرد گفت، جوان ما را تا پل سفید میبری؟... خلبان...
-
میگرن
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 16:43
مدت هاست ننوشته ام، شاید آن موقع ها که روز چند بار می نوشتم حالم بهتر بود... حداقل ذهنم روی کیبورد خالی می شد. این روزها... هر دم و هر ساعت می نویسم البته در ذهنم. دیشب قبل از خواب تمام خانه را تمیز کردم تنها جای غیر تمیز باقی مانده دو پیرهن و یک شلوار خلبان بود روی میز اتو، آن هم در اتاق وسطی که شاید درب اش هر چند...
-
تربچه نقلی های من
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 10:19
تو تراس خونه تربچه نقلی کاشتم :))) اینا شدن همه دلخوشی این روزای من :)
-
تربچه نقلی های من
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 10:19
تو تراس خونه تربچه نقلی کاشتم :))) اینا شدن همه دلخوشی این روزای من :)
-
روزمره
چهارشنبه 25 فروردین 1395 15:39
سر سفره صبحانه بودیم... بابا از بابابزرگش میگفت... از زمانی که داداش بابزرگش یعنی عموی باباش فوت کرده بود حرف میزد... و حال و روز اون روزهای بابزرگش... یهو نتونست ادامه بده و زد زیر گریه... گوله گوله اشک از چشاش میومد و یاد بابزرگش افتاده بود البته نمیگفت بابزرگ میگفت بوه حجی... ما بهت زده بابامونو نگاه میکردیم که یه...
-
کدوم وری
سهشنبه 24 فروردین 1395 11:23
شما با دندون های کدوموری غذا میخورید؟ من تا حالا بهش فکر نکرده بودم ولی الان میبینم قبلا با دو طرف میخوردم یعنی همزمان با وارد شدن قاشق زبونم نصفشو میده یه ور نصفشو میفرسته یه ور دیگه!!!... بعد حالا سخته با یه طرف غذا خوردن. بعد سرمو کج میکنم غذاها نرن اونور اصلا یه وضعیه... اینم حال و بال این روزای ما.
-
ماجراهای دندون پزشک رفتن 2
یکشنبه 22 فروردین 1395 12:27
امروز قورباغه بزرگتری رو قورت دادم. عکس دندونا رو بردم کلینیک، فکر میکردم خانم دکتر میخواد روی عکس برام توضیح بده و ازم نظر بخواد که حالا از کجا شروع کنیم. ولی در کمال ناباوری یه خانم خیلی خوش چهره اومد صدام زد و منو راهنمایی کرد و گفت بشین رو این یونیت تا خانم دکتر بیاد. دکتر اومد و گفت از دندون های جلو شروع کنیم یا...
-
یک روز در کیلینیک دندان پزشکی
پنجشنبه 19 فروردین 1395 13:30
امروز بعد از سالها رفتم دندون پزشک، آخرین بار کلاس سوم ابتدایی بودم، مطب دوست بابا بود، یه دندنمو پر کرد... بعد از چند سال اون مواد تو دندونم یهو درومد بعد از اون هیچ وقت نرفتم دندون پزشک.... حالا هم نه که مشکلی باشه ها... به اصرار خلبان که باید بریم به دندونامون برسیم و از این صوبتا رفتم چکاب... اول اینکه وقتی وارد...
-
سیزده به بالکن
یکشنبه 15 فروردین 1395 21:30
سیزده بدر امسال تو بالکن خونمون برگزار شد اونم بصورت رفت و برگشت. یه جایی تو بالکن انداختیم. انقدر هوا سرد بود که چند دقیقه بیرون بودیم و چند دقیقه تو خونه. اولش که برای صبونه الی اینا خونمون بودن و نهار و جوجه و منقل و این چیزا تا عصر که رفتن خونشون. ما هم خونمونو جمع و جور و تمیز کردیم و رفتیم دنبالشون. به سان خاله...
-
30 ساله می شویم.
شنبه 14 فروردین 1395 19:59
هر چند 5 ماهی از اینکه وارد 30 سالگی شدم میگذره ولیکن با تحویل سال بیشتر 30 سالگی رو حس کردم. امسال شروع خوبی داشتیم. سومین سال تحویل در کنار خلبان و آخرین تحویل سال در خانه پدربزرگ و خانه بچگی هایم. عید امسال بیشتر از هر وقت دیگر دزفول را دوست داشتم. هوای فوق العاده، بوی هوا، بوی شکوفه و بهارنارنج، بوی باران های...
-
گل پامچال
سهشنبه 18 اسفند 1394 23:16
خلبان چند روز پیش یه گلدون کوچک پامچال خرید. یه گلدون مشکلی با گل های بنفش، دقیقا رنگ کوسن ها و تم خونمون. گلدونو گذاشتم رو میز و وقتی کار میکنم جلوی چشممه. انقدر حس دارم نسبت بهش که نمیتونم توصیف کنم. فک کنم هفته دیگه خواستیم بریم دز با خودمون ببریمش :) ولی کلا گلدون خیلی بهمون نمیفته. اولین بار که خاله بزرگ خلبان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفند 1394 10:48
چقدر اسفند زود اومد دوباره. به قول خاله معصومه ی مامانم، سال ها دیگه سال نیستند مث ماه شدن مث همه چی که دیگه مث قدیما نیس، سال ها هم مث قبل نیستن دیگه. انگار دیروز بود که گلی از نیمه اسفند میگفت آجی سال تحویل خونه ما می مونی یا میری خونه داداش اینا؟ مث دیروز بود که دو روز قبل از عید مامان در تدارکات شدید اولین عید بعد...
-
روزهای شلوغ من
پنجشنبه 15 بهمن 1394 13:09
مشخصا من هنوز نتونستم فراموش کنم ولی روال زندگی تقریبا عادیه... ولی ته دلم ناراحته :( هنوز نتونستم اون روزو فراموش کنم. . . . دیروز تاسیسات اومده بود خونه همسایه روبرویی، بچشون از صدای دریل می ترسید، صبح زنگ زد بیدارم کرد گفت نی نی میترسه اگه میشه بیارمش خونه شما... دیگه تا عصر که کار تاسیسات تموم شد مادر و پسر خونمون...
-
من بودم و دل بود و کناری و فراغی، این عشق کجا بود که ناگه به میان جست.
پنجشنبه 24 دی 1394 15:40
نه که دلم براش تنگ نشده باشه ها... دلم که تنگ شده... ولی دوس ندارم ببینمش... میترسم دلتنگی به ناراحتیم غلبه کنه و فک کنه دیگه ناراحت نیستم ازش...
-
16 دی 94
چهارشنبه 16 دی 1394 19:23
استرس مسخره ای دارم. انقدر زیاد که شب ها از استرس خوابم نمیبره.
-
تعجب به احوال روزگار
سهشنبه 1 دی 1394 22:58
امشب پر از ترس ام. آدم اگه نمیره همه چی میبینه (آیکون بهت زده)
-
بدون شرح
دوشنبه 30 آذر 1394 19:32
گوشی اش را دستش گرفته است و در همه گروه ها متن زیر را ارسال میکند: خواهشا یه امشب بیخیال گوشی هامون بشیم.
-
یلدای ما
دوشنبه 30 آذر 1394 19:01
میون این همه پست یلدایی من فقط میتونم بگم از یلدا متنفرم. از عید متنفرم. از روزهای خاص متنفرم. من فقط میخوام همه چی روزمره و عادی باشه. همین. . . . یه آدمیو که جزو آدم های زندگیم بود از زندگیم حذف کردم. به همین راحتی. . . . پرم از تنفر. خلبان میگه باید ببخیش... و به جای اینکه ناراحت باشی از خدا بخوای اونو ببخشه تا...
-
تولد خلبان
سهشنبه 17 آذر 1394 12:14
صبح خلبان که داشت میرفت سرکار تو خواب و بیداری حس کردم داره آماده میشه،..، بعد از سلام و صبح بخیر گفت ماشینو نمیخوای؟... گفتم نه... بعد با کمی مکث صداش کردم برگشت بهش گفتم تولدت مبارک، از اونجایی که داری ماشینو میبری امروز نه کیک خواهیم داشت نه کادو نه سوپرایز، امشبم تا 12 شب من سرکارم دیگه از الان دیگه تولدت مبارک......
-
گذشت زمان همه چیو حل میکنه.
یکشنبه 15 آذر 1394 12:20
فقط چند ثانیه طول کشید.... با ذوق و شوق رفتم تو و با گریه اومدم بیرون... اولش نمیخواستم باور کنم ولی بعد باورم شد. اولش بی وقفه اشک میریختم ولی بعدش آروم شدم... اولش ته دلم خالی بود ولی الان محکمم... اولش تلفنمو ا زدسترس خارج کردم و جواب هیشکیو ندادم ولی الان تلفنم در دسترسه... اولش پر از ترس بودم ولی الان برام یه...
-
16 آبان 94
شنبه 16 آبان 1394 13:00
مامان یه بسته خرمای عالی خیلی نرم و پر از شیره با یه قوطی ارده برام فرستاده.... من نمیتونم خرما ارده بخورم و به خاطراتم فکر نکنم.... اولین چیزی که یادم میاد خنده های پدر بزرگه که به جای خرما ارده، ارده خرما می خورد و همه غر میزدن بهش که نخور برات ضرر داره و اون مث بچه ها با خنده ارده خرما میخورد و من اون خنده هاش برام...
-
روزمره
یکشنبه 29 شهریور 1394 20:28
5 شنبه با دوستای قدیمیم رفتیم باشگاه انقلاب بولینگ... تو اکیپ، یکی از دوستای دوران لیسانس هم اومده بود ما رو برد به 8 سال پیش... نه مثکه 10 سال پیش!!! خیلی سال پیش!!... چقدر اون موقع بچه بودیم و الان بزرگ شدیم....اصلا من رفتم تو فاز خاطرات روزهای اول دانشگاه :)))))) . . . . شب هم الناز اینا اومدن شب خونمون خوابیدن......
-
خستم.
چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:46
سه هفته پشت سر هم مهمون داشتیم... همزمان مریضی خلبان و روحیه افتضاح خودم... همزمان کار زیاد و مرخصی های همکاران و به جاشون کار کردن... همزمان تماس های مکرر دوستان و فامیل ها که باید شرایط خلبانو براشون توضیح می دادیم... همه اینا به کنار... دیگه نشت آب حموم دستشویی تو سر طبقه پایینی یه ور دیگه... :| . . . . به شدت...
-
اندر احوالات خانه نشین شدن خلبان
یکشنبه 4 مرداد 1394 19:12
محاله بشینیم تی وی ببینیم و تی وی یه چیزی به جز اخبار باشه خلبان روی جمله به جمله ای که می شنویم کامنت نذاره!!.... مثلا یه فیلیمی میبینیم گیر میده که این چه دیالوگیه... یا مثلا چه کارگردانی ایه یا هر کامنت دیگه ای.... امروز داشتیم به خانه برمیگردیم میدیدیم.... مربی آشپزیش داشت اسموتی آموزش میداد... یعنی روی تک تک...
-
هوم سوییت هوم
شنبه 3 مرداد 1394 19:51
هنوز چمدونامون رو زمینه و لباسای توش ولو تو اتاق.... دل و دماغ تمیز کردن هم ندارم... عاشق روزایی بودم که خلبان خونه بود و لازم نبود بره سرکار... الان ولی... دوس دارم زودتر خوب شه بره سرکار... غمگینم که همش خونس... از صبح هر کی زنگ زده حالشو بپرسه گریه ام گرفته :(... خیلی غمگینم...
-
آشوبم... آرامشم تویی
سهشنبه 16 تیر 1394 12:43
مرخصیو گرفتم اوکی شده، خونه هم ای تقریبا تمیزه،... وسایلمم جمع کردم... مونده چند مدل غذا بپزم بزارم تو یخچال واسه خلبان که لاغر نشه تا من برگردم... دلم واسه خواب تو اتاقم تو خونه مامان اینا تنگ شده... دلم واسه خاله هام خیلی خیلی تنگ شده... دلم واسه رفت و آمد های دزفول یه ذره شده،... واسه مامان بزرگ... و خیلی های...
-
عروسیشون
دوشنبه 15 تیر 1394 14:51
ماه رمضان پر از حس خوبه.... فقط!...گلی استیتوسشو زده بود من آجی هامو می خوام و از تنهایی سحری خوردن متنفرم.... یه عالمه غصه خوردیم برای تنهاییش:(... ما ولی اکثر شب ها رو پیش هم بودیم... یا مهمونی بود و اگر مهمونی نبود یا ما پیش اونا یا اونا پیش ما . . . پریشب من و خلبان رفتیم خونه عروس دوماد و کمکشون خونشونو چیدیم و...
-
خسته خسته خسته....
یکشنبه 10 خرداد 1394 18:56
کافئین غلیط میخوام... . . . الان زنگ زدم به الناز... داشتیم حرف میزدیم گفت شب ممکنه یه سر بیایم خونتون.... بهش گفتم من خیلی خستم لطفا برای شام بیاید... اونم درجا نکته رو گرفت و گفت باشه شام درست میکنم میارم میایم:دی... اصلا خستگیم رفت:دی
-
باید چشم زخم بخرم :دی
چهارشنبه 6 خرداد 1394 11:12
تعداد ساعات کاریم زیاد شده... در واقع تمام روز درگیر کارم :|| یه کم همه گله میکنن که نیستی و کم زنگ میزنی و بیشتر اونا زنگ میزنن تا من... حتی واسه تولد انگیزه با اینکه تولدش یادم بود نرسیدم حتی یه پیام تو وایبر بهش بدم... در این حد یعنی... ولی اگه این کار نباشه و مشغول نباشم خل و چل میشم فک کنم.... بعد از مهمون داری...