-
روزمره
سهشنبه 2 اردیبهشت 1399 11:48
فروردینمون آروم و سریع گذشت... همش بخور بخواب... قصدم بود کارای مفیدی انجام بدم و یه چیزی یاد بگیرم ولی همت نکردم :( همش حالت تهوع داشتم و اوضام خوب نبود... تو خونه به فیلم دیدن و بازی با حلما و مطالعه و آشپزی میگذشت... خونه مامان اینا به استراحت مطلق و ورق بازی و بخور بخواب... انقدر تو خونه بودم و هیشکیو ندیدم و حرف...
-
اسفند 98
دوشنبه 26 اسفند 1398 14:18
متفاوت ترین اسفندمونو تجربه میکنیم... چند روزیه اومدیم خونه مامانم اینا... همش جمعه طوره... دلمون روزهای عادی میخواد :)
-
سبزی پاک کنون
پنجشنبه 8 اسفند 1398 21:48
بچه که بودم بابابزرگم(بابای مامانم) روضه سالیانه داشت هر یکشنبه تو فک کنم بازه هفت یا هشت ماهه از سال روضه مردونه داشت تو خونه... شب های روضه معمولا ما و خاله ها و دایی هام با خانواده شام خونه بابزرگم بودیم...اکثر هفته ها مامبزرگم برنج شوید میپخت با خورشت نخود... با شوید تازه... خورشی که پر از نخود دو پوسته و گوجه...
-
روزمره
دوشنبه 9 دی 1398 22:38
رفتیم علائدین.... تقریبا یه ساعت با حلما تو ماشین نشستم تا خلبان رفت گوشیمو برد ال سی دی شو عوض کرد و برگشت :)زیر پل حافظ یه جای پارک گلابی پیدا کردم و پارک کردم تا برگرده... همونجایی که پارک کردم روبروم یه مغازه ماگ فروشی بود... لعنتی همه ی ماگ هاش یکی از یکی قشنگ تر بودن... رفتم تو مغازه و تا وارد شدم گفتم چقدر...
-
ال جی وی 20 قشنگم
شنبه 7 دی 1398 13:39
روز هشتم نوروز 98 خونه پدرشوهر بودیم با خلبان و داداشاش تو حیاط نشسته بودیم.... گوشیم دست حلما بود... آورد گوشیو بهم داد... رو یه چارپایه کوچیک نشسته بودم... گوشیو گذاشتم رو دامنم... مشغول حرف زدن بودیم... یادم رفت گوشی رو پامه... تا پاشدم گوشیم افتاد و ال سی دیش شکست :(.... اومدیم تهران... خلبان یکی دو ماه بعد گوشیمو...
-
روزمره
سهشنبه 26 آذر 1398 17:52
یه هفته تلاش کردم حلما رو از پوشک گرفتم بالاخره :) یعنی در حد خودش مرحله ای بودا... هر بار که با مادرم تلفنی صحبت کردم تمام جزئیات دفع های بچمو براش توضیح دادم دفعات و مقدار و نحوه و همه چی.... هنوزم تمام تمام نشده ولی خب خیلی خوب پیش رفتیم :)تقریبا یه ماهه که درگیر پروژه بازسازی آشپزخونه هستیم... اولش میخواستیم یه...
-
آذر 98
سهشنبه 26 آذر 1398 17:32
آذر 98 برامون پر از اتفاق بود...پر رنگ ترینش عقد گلناز بود هنوزم باورم نمیشه که گلی انقدر زود ازدواج کرد.... اصلا نفهمیدم کی انقدر بزرگ شد... اصلا نفهمیدم چی شد و چطور شد... فقط میدونم خیلی زود بود.
-
به وقت 33 سالگی
چهارشنبه 22 آبان 1398 17:48
شمع های 33 سالگی رو در حالی فوت کردم که ته دلم خالی بود :( بیشتر از ظرفیت مغز و قلبم، اتفاقای یهویی که بعضیاشون کمی خوب بوده و بعضیاشون خیلی بد رو تو چند ماه اخیر تجربه کردم. هنوز از دو هفته پیش که واسه عروسی مجتبی رفتیم دزفول خستم... دلم میخاد حافظم پاک شه... وابستگی و دلبستگی به هیشکی و هیچی نداشته باشم... تو شروع...
-
روزمره
شنبه 20 مهر 1398 19:12
ساعت طرفای 10 بود... داشتیم تو حیاط صبونه میخوردیم... خوش و خرم... یه لحظه صدای تق بسته شدن در اومد... و گلی یهو گفت وای... نگاه در کردم دیدم کلید به در نیست... در ضد سرقت... کلید از اونور پشت در بود... حلما رفته بود تو خونه و درو بسته بود... انگار دنیا رو سرم خراب شد... الناز گفت آرون حرفی نزنید نترسه... همه با لباس...
-
چله نشین
شنبه 23 شهریور 1398 10:28
مراسم چهلم هم تموم شد... ما هیچی واسه از دست دادن نداریم دیگه... داغون ترینیم.... تاسفیم.... غمگین ترینیم....
-
عمو منوچهر
دوشنبه 4 شهریور 1398 10:08
الان که دارم این متنو مینویسم دو هفته گذشته ولی من هنوز باورم نمیشه دو هفتس که دیگه عمو منوچهرو نداریم :( اولش یه پست تو اینستا زده بود که اولین حضور بیمارستانی... چیزی نیست فردا مرخص میشم... یه عکس معمولی از یه آدمی که بیمارستا بستریه و لبخند زده... مثل همیشه بود... یه هفته بعد خونه مامانم اینا بودیم... بابا گفت بریم...
-
روزمره
شنبه 29 تیر 1398 22:22
خلبان از یه چیزی ناراحته هیچی نمیگه بعد تلاش میکنه که به روی خودش نیازه که ناراحته و به ظاهر خیلی عادی رفتار میکنه ولی مشخصه یه چیزیشه چند دقیقه پیش جلوی تی وی نشسته بودیم یهو حلما خلبانو صدا زد و گفت بابا من آماده شدم بیا کفشاتو بپوش بریم خرید :) خلبان نگاش کرد دید پیش جا کفشیه خودش کفشاشو دراورده پوشیده و منتظر...
-
روزمره
دوشنبه 24 تیر 1398 18:45
موفقیت آدما تو زندگی بستگی به استعداد و هوششون نداره بنظرم.... اینکه بعضیا بچه هاشونو از این کلاس به اون کلاس میفرستن... تهش چی میشن بچه هاشون؟ اینکه با حلما چطور برخورد کنم و به کاراش چه عکس العملی نشون بدم الان بزگترین چالش زندگیمه... حلما دقیقا آینه خودمه... تمام کارهای من و خلبانو تکرار میکنه... به طرز عجیبی...
-
روزمره
یکشنبه 16 تیر 1398 10:03
تقریبا 10 روز مهمون داشتیم... یکیشون کل 10 روزو اینجا بود ولی بقیشون تو رفت و آمد بودن.... با وجود سختی های خیلی زیاد و اینکه از صب تا شب مث ربات کار میکردم و سرویس دهی میکردم و همزمان بچه داری، ولی در کل خوش گذشت بهمون :) جزو معدود دفعاتی بود که مهمون طولانی داشتیم با خلبان هیچ دعوایی نکردم و بهش هیچ غری نزدم.... با...
-
روزمره
شنبه 11 خرداد 1398 09:53
هیچ چیزی اونجور که ما میخوایم پیش نمیره... هر روز ایده های جدید و تصمیمات جدید میگیریم و هی عقب میمونیم.... یه شکست حسابی تو هفته گذشته خوردیم و دوباره داریم از صفر شروع میکنیم.... در کل ولی حالم بهتره تو تعطیلات پیش رو مامان کلی مهمون داره و حالمون حسابی گرفتس.... یعنی مامان خودش خوشحاله ها ولی ماها خیلی آدم گریز...
-
روزمره
شنبه 7 اردیبهشت 1398 11:01
روزهای پر استرس همچنان ادامه داره... پنج شنبه نشستیم کلی راجب تصمیمون صحبت کردیم... همفکری کردیم... برنامه ریزی کردیم... حتی متن قرارداد طراحی کردیم و... بعد از چند روز حس کردیم که یه اتفاق خوبی داره میوفته... دوباره تو کار که رفتیم دیدیم اوه... هنوز کلی مونده :| خیلی کم تجربه ایم... دیروز داشتیم شغل جوونای فامیلو با...
-
اردیبهشت 98
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 09:32
در راستای زود گذشتن روزها... انگار دیروز بود پکیج خود آموز زبان خریدم... الان 3 سال گذشته و حتی نصبش نکردم رو سیستمم :||| پارسال از نمایشگاه کتاب چند تا کتاب خریدم هنوز نخوندمشون و دوباره نمایشگاه کتاب شد :| اردیبهشت شد و هنوز به تعداد زیادی زنگ نزدم که بگم سال نو مبارک :|| تو 33 سالگی فقط 1 بچه دارم و استرس اینکه وقت...
-
روزمره
سهشنبه 20 فروردین 1398 10:56
هر روز صبح که بیدار میشم یه لیست مینویسم از کارایی که باید تو روز انجام بدم بعد هر کدومو انجام میدم خط میخوره... آخر شب یه لیست بلند دارم که فقط 3 یا 4 تاش خط خورده :)... چراشو نمیدونم ولی همیشه وقت کم میارم...
-
شروع 98
شنبه 17 فروردین 1398 11:47
نودوهشتو سو سو شروع کردیم... نه خوب بود نه خیلی بد... تو جاده اول تصادف کردیم ماشینمون داغون شد... بعد حرکت کردیم ماشینمون صفحه کلاجش خراب شد... بعد رفتیم نمایندگی و کلی معطل شدیم... تو سرمای شدید لباس گرم نداشتیم ولی مجبور بودیم حلما رو تو پارک مشغول کنیم... بعد رسیدیم اهواز و 3 روز مهمون داری کردیم... بعد رفتیم...
-
اسفند 97
سهشنبه 28 اسفند 1397 01:54
انگار دیروز بود که شب عید تو هول و ولای رفتن خونه مامان اینا بودیم... امسال خیلیییییی زود گذشت... برای اولین بار در طول زندگی مشترکمون شب قبل از سفر همه چی آمادس... خلبان گفت عالیه از شب همه چیو میذارم تو ماشین که صب فقط حلما رو بغل کنیم و بریم... که این حرفش در حد حرف موند و خوابش برد... موقع خوابم گفت فردا صب زود...
-
روزمره
یکشنبه 21 بهمن 1397 09:51
از دیروز حلما رو گذاشتم خونه مامان اینا... اومدم وسایلمو جمع کنم و کارامو انجام بدم که برم دزفول... یه هیجان و استرس خاصی دارم... نمیدونم چی پیش میاد این چند روز... امیدوارم خدا بخیر بگذرونه :) حلما هم که ازم دور باشه کلا تپش قلب دارم :)))) خلبان این روزا تو فکر اینکه که یه تلاشی بکنه و یه خونه ای آپارتمانی زمینی یه...
-
روزمره
پنجشنبه 29 آذر 1397 11:10
آدم ها از دور با چیزی که از نزدیک میبینیم خیلی فرق دارن. دیروز یه زنگ زدم به مامبزرگ... خیلی دیر به دیر زنگ میزم :(... خیلی آدم تاسفی هستم من :(... تازه کار داشتم که زنگ زدم... تلفنو جواب نداد.... دم اذان بود گفتم حتما داره نماز میخونه... کمی بعد زنگ زدم بازم جواب نداد... زنگ زدم سراغشو از خالم گرفتم... گفت پیش من...
-
روزمره
چهارشنبه 18 مهر 1397 14:19
3 هفتس که حال بهتری دارم. فعلا فکر میکنم بهترین تصمیمو گرفتم :) دیشب بعد مدت ها عطی و سارا اومدن شب خونمون تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم... خیلی بهم چسبید :)
-
روزمره
شنبه 31 شهریور 1397 20:10
تو این دنیا همه چی هم خوبه هم بد... اصلا همه چی نسبیه... چند ماه پیش داشتم به خلبان میگفتم که من عاشق این شیرینی مکزیکیام که میخری... خواهش میکنم هر وخ میری لادن واسه من مکزیکی بخر... انقدر خرید که بهش گفتم توروخدا هر چیزی بخر جز مکزیکی... چرا اینو گفتم؟ امروز تو یه بحرانم... کار کردن یا نکردن :(... تصمیمو نهایی...
-
روزمره
شنبه 31 شهریور 1397 20:10
تو این دنیا همه چی هم خوبه هم بد... اصلا همه چی نسبیه... چند ماه پیش داشتم به خلبان میگفتم که من عاشق این شیرینی مکزیکیام که میخری... خواهش میکنم هر وخ میری لادن واسه من مکزیکی بخر... انقدر خرید که بهش گفتم توروخدا هر چیزی بخر جز مکزیکی... چرا اینو گفتم؟ امروز تو یه بحرانم... کار کردن یا نکردن :(... تصمیمو نهایی...
-
خانه دار می شویم
سهشنبه 27 شهریور 1397 09:02
این هفته خیلی یهویی تصمیم گرفتم از شرکت جدا بشم بعد از 7 سال کار کردن یهو احساس کردم دیگه کافیه و این شرکت جایی واسه پیشرفت من نداره و فقط منم که دارم به شرکت سرویس دهی میکنم... نمیدونم تصمیم درستیه یا نه ولی از وقتی تصمیم گرفتم حتی یه دقیقه هم دوست ندارم کار کنم براشون :( این در حالیه که قبلا یکی از تفریحات زندگیم...
-
اولین قدم هایش
شنبه 30 تیر 1397 19:46
دیشب له و لورده از مسافرت مضخرف یه روز و نیمی که قرار بود 3 روزه باشه... خلبان خوابیده بود و من و حلما در حال بازی تو اتاق نشیمن نشسته بودیم... حلما از سرو کول ماشینی که میثم براش خرید بالا میرفت... خودش سوارش میشد خودش پیاده میشد... روی صندلی ماشین می ایستاد... کارهای عجب غریب میکرد که با هر تکونش دل من میریخت که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 تیر 1397 13:48
دیشب داشتیم وسایلمونو از اینور اونور خونه جمع میکردیم... یهو مامان بزرگ آروم گفت دااا امشو نمویسکی؟... لبخندی زدم گفتم نه مامبزرگ خلبان گناه داره خسته از سر کار میاد تنها باشه... گفت می فکرش مباد بگره بخفته :)))) بهش گفتم نه دیگه منم باید برم سر خونه زندگیم... خلبان مشغول راه اندازی کولر اتاق گلی بود... کارش که تموم...
-
اولین کلمه معنی دار
چهارشنبه 6 تیر 1397 20:51
حلما میگه مادر :دی یعنی غش میکنم برای مادر گفتنش... آخه نمیدونم چی شده... من از نوزادی هی بهش میگم ننه بیا... ننه قربونت برم... ننه عاشقتم... انتظار داشتم به من بگه ننه... حالا میگه مادر... خیلی خوبه... الان یه حالی ام انگار هیشکی بچش بهش نفگته مادر فقط منم که بچم بلده بگه مادر :دی
-
زمان
دوشنبه 21 خرداد 1397 12:21
بصورت عجیبی از کارهایی که واجبه انجامشون بدم عقب می مونم... مثلا یه گزارشو باید آماده کنم با خودم می گم تا دو سه روز دیگه آمادش میکنم... یک ماه میگذره هنوز گزارشو تکمیل نکردم :| هر بار جلسه داریم کلی کار های عقب مونده میاد تو ذهنم که باید انجامشون میدادم و تو جلسه مطرح میکردم با خودم میگم تا آخر هفته انجامشون میدم...