-
روزمره
یکشنبه 6 مهر 1393 07:16
دیروز دوباره رفتم شرکت قبلی... خیلی خوب بود.. اصلا مث مصاحبه های روز اول نبود... یعنی در واقع اصلا مصاحبه ای نبود... مستقیم رفتم سر میزی که قبلا داشتم.... خانمی که به جای ما آمده بود از من خجالت میکشید... سریع میز را ترک کرد و گفت این جای شماست!! بعد کمی تعارف برای هم تیکه پاره کردیم و دوباره نشست و اصول کارهای جدید...
-
یک سیب و دو مزه
چهارشنبه 2 مهر 1393 10:48
چند روزه که مدام حالت تهوع دارم و امونمو بریده.... دیروز سعی کردم هی بخورم و بخورم و بخورم تا بلکه حالت تهوعم بره!!... امروز اما تصمیم گرفتم هیچی نخورم الان از فرط گرسنگی رفتم از تو یخچال یه سیب آورم که یه قسمتاییش یه کمی سرخ بود... به طرز باور نکردنی هر گازی که از سیب میزدم یه مزه مختلف با گاز قبلی داشت!!... خیلی...
-
روزمره
چهارشنبه 5 شهریور 1393 15:30
صبح زود بیدار شدم راهیش کنم سر کار.... لباس جدید پوشیده داره از خونه میره بیرون... یه لحظه خودشو تو آینه جا کفشی نگاه میکنه میگه نه بابا مثکه این تیپ لباس هم بهم میادا!!... یعنی این اعتماد به نفس پسرا کشته منو... تا چند دقیقه بعد از رفتنش دارم به لحن حرف زدنش و تیپش و اعتماد به نفسش لبخند میزنم...
-
روزمره
شنبه 1 شهریور 1393 12:12
با دوستامون بیرون رفتیم تنها متاهل جمع ماییم بقیه همه سینگل.... خلبان کلی همشونو تشویق به ازدواج میکنه... تو مسیر برگشت ترافیک شدیده... آهنگ در حال خوندنه... طبق معمول خلبان خیلی از این سکوت تو ماشین و فقط صدای موزیک خوشش نمیاد و همه تلاششو میکنه تا همه سرنشینانو مجبور به حرف زدن کنه.... و من و محمد رضا داریم از...
-
عروسی
سهشنبه 21 مرداد 1393 08:55
تقریبا یه ماه قبل از عروسی به خلبان گفتم بیا بیخیال عروسی شیم.... ما که عقد مفصلی داشتیم دیگه عروسی نگیریم آخه من تحمل استرس های عروسی رو ندارم... خلبان متقاعدم کرد که حتما باید عروسی بگیریم.... الان بسیار خوشحالم که اون موقع خلبان حرفمو گوش نکرد... . . . حنابندونمون یه شب فوق العاده بود.... مهم این بود که به همه خیلی...
-
روز شمار زندگی جدید؟(2)
پنجشنبه 9 مرداد 1393 16:22
خلبان که اومد کلا کلی آرامش با خودش آورد... از وقتی اومده کمتر چیزی اذیتم میکنه :))) . . . دیروز رفتیم آتلیه یه عروس دومادی اومده بودن جلوی ملت سر فیلم عروسی و قراردادشون باهم بحث میکردن!!!... انگار که از هم متنفرن!.... کلا نمیدونم فاز این آدما چیه و اصلا جرا ازدواج میکنن!!... هر دو عصبی!!... خلبان وسط ماجرا نتونست...
-
برنامه ها
دوشنبه 6 مرداد 1393 15:35
انقدر اتفاقا بده که اصلا نمیتونم بنویسمشون :(((( نوشتنشون بدترم میکنه
-
روزهای آخر
دوشنبه 6 مرداد 1393 01:46
تو آشپزخونه دارم بادمجون پاک میکنم گریم میگیره!!... دلم واسه بادمجون پاک کردن تو خونه پدری هم تنگ می شه... سختمه قبول مسئولیت زندگی... خیلی سختمه.... دلم واسه خودم میسوزه شاید... زندگی دو نفره انرژی زیادی ازم میگیره.... کلی مسئولیت... کلی کار... این چند وقتی که تهران بودم بس که تو روز کار داشتم خیلی شب ها میشد حتی...
-
آناتومی گری
جمعه 3 مرداد 1393 01:35
ته دلم خالیه.... گری میبینم.... با اینکه از کریستینا خوشم نمیاد ولی وقتی حسودی میکنه بعد از دیدن دوست اون یکی دکتره و وقتی دارن زیر بارون باهم میخندن نگاشون میکنه دقیقا حسشو میفهمم و میفهمم ته دلش خالیه... چقدر با اومدن آدم های جدید این سریال قشنگ تر شده به نظرم... دکتر بیلی داره با رئیس دعوا میکنه... ایزی داره با...
-
روز شمار زندگی جدید؟
پنجشنبه 2 مرداد 1393 19:32
چند شب پیش یه اتفاقی افتاد که بسیار ناراحتم کرد... ته دلم خالی شد... و تپش قلب... و فکر و فکر و فکر... و بعد از مدت ها بی خوابی به علت فکر رو تجربه کردم . . . اعتراف میکنم که بعد از عقدمون آرامش خاطر عجیبی دارم. اعتراف میکنم که بعد از عقدمون از اون بی خوابی های شبانه خبری نیست... اعتراف میکنم که بعد از اون شبی که چند...
-
پارسال این موقع فکرم کجا بود و الان کجاست...
سهشنبه 31 تیر 1393 10:02
با خلبان میریم پیش کابینت ساز تا قرار داد ببندیم... تو مسیر یکی از دوستان مسیج میده و یه سوال متلبی داره!!... از من؟؟.... یه پروژه ایه که من قبلا انجامش دادم حالا اونم یه چیزی مشابهشو داره.... میخاد یه نگاهی بهش بندازم... من؟؟.... یه چیزایی به ذهنم میرسه و خیلی چیزا اصلا به ذهنم نمیرسه.... هر چی فک میکنم چیزی به ذهنم...
-
اینو تازه فهمیدم
یکشنبه 18 خرداد 1393 18:15
اولین احساسی که بعد از ناراحتی شدید احساسش میکنم گرسنگیه شدیده :(((...
-
روزمره
شنبه 17 خرداد 1393 18:35
چند روز پیش رفته بودم دنبال مامان بیارمش خونه... تو مسیر برگشت مامان گفت بریم یه سر دم یه مغازه ای وایسیم ببینم چیزی داره یا نه... بعد من هی گفتم مامان بیخیال ول کن خودم بعدا میخرم برات... اینجا چیزی نداره و هی اصرار کردم که نریم.... بعد رفتیم چیزی نداشت.... گفت بریم یه جای دیگه.... رفتیم جای بعدی... مامان و گلی پیاده...
-
هم بازی کودکی هایم خداحافظ
سهشنبه 13 خرداد 1393 10:35
تو راهرو پشت باغچه، پشت درخت ها اسباب بازیهامونو میچیدیم و باهم بازی میکردیم و حالا تو همون راهرو موقعی که همه دارن دورش میرقصن و خوشحالی میکنن قایم میشم تا کسی اشکمو نبینه.... یه عمر باهم بزرگ شدیم، شریک شادی و غم هم بودیم، محرم راز هم بودیم... تو یه مدرسه.... دوستای مشترک... خاطرات مشترک... و حالا روزی که داره به...
-
روزشمار
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 20:48
گری آناتومی میبینم... کیس های توشو سر سفره صبونه برای خانواده تعریف میکنم.... حس خوبی بهم میده.... یه مهمون داریم این روزا تا هفته آینده خونمون می مونه.... حس خوبی بهم میده.... هفته آینده خلبان داره میاد... روزهارو باهم میشماریم.... حس خوبی بهم میده....
-
روزمره
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 23:48
امشب داشتیم میرفتیم بیرون.... بابا تو اتاقش بود... از دم اتاقش رد شدم... گفتم خدافظ... گفت بیا... دکتری شرکت کرده بودی؟... گفتم آره گفت هان؟؟... گفتم هیچی... گفت اصلا رفتی نگاه کنی؟... گفتم آره :(((.... بعد هیچی نگفت ولی ناارحت شد:( پارسال با آخرین نفر قبولی یه نفر اختلاف داشتم امسال خیلی :| . . . صبح روزی که داشتم...
-
خونه ی آرزوها
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 09:19
حالا مونده تا خونمون آماده بشه.... کلی کار داره و کلی خرید... الان تو یه اتاقش یه فرش 6 متری انداختیم و یه هفته یه زندگی پیک نیکی داشتیم.... روزهای خیلی قشنگی بودن... شب ها تو محوطه با خلبان پیاده روی رفتیم و بعد از پیاده روی آخر شب جلوی خونمون بدمینتون بازی کردیم و.... با هم فیلم دیدیم و تو بی امکاناتی با هم غذا درست...
-
رنگ؟
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 16:06
آبی فیروزه ای طوسی سفید صورتی چرک پوست پیازی
-
روزمره
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 18:40
خب البته الان که نه... ولی اگه برگردم به اون شب بازم دلم میخواد فردا صبشو نبینم.... اون شب طرفای ساعت 2 حرکت کردیم اومدیم تهران فک کنم... صبح به محض رسیدن اومدیم خونمون.... خونمون فوق العاده حس خوبی بهم میده... حالا همش تو فکر اینکم که چجوری درستش کنیم و دکوراسیون و رنگ و وسایلمون چجوری باشه.... . . . امروز بیمارستان...
-
دلم مرگ میخواد
جمعه 12 اردیبهشت 1393 03:19
الان تنها چیزی که میتونه آرومم کنه اینه که صبح دیگه نفس نکشم.... خستم از این دنیا..... خیلی خیلی خسته :(((((((((((((((((((
-
آدم های خیلی با ارزش زندگی من
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 13:48
یه آدم هایی هستن که بصورت ممتد هر روز آدم میبیندشون... خیلی هم باهاشون راحته دوستشون داره و حس خوبی داره نسبت به باهاشون بودن.... ولی... کافیه همین آدم ها رو نمیگم زیاد... فقط یک سال نبینی... وقتی که دوباره میبینیشون اصلا هیچی مث قبل نیست... نه حسی نسبت بهشون داری جز چند تا خاطره مشترک و نه حرف خاصی باهاشون داری... یه...
-
سوال بی جواب من....
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 22:57
گاهی وقت ها با خودم میگم آدم ها جواب همه ی رفتاراشونو تو همین دنیا میبینن.... اینکه غم و شادی های آدم تو دنیا مساویه... و خیلی چیزای دیگه... ولی یه چیزایی هم هست که این قانون های منو نقض میکنه... دلم میخواد بشینم با یه آدم سن بالا راجع به این چیزا صحبت کنم... خیلی وقت ها خیلی سوالا دوس داشتم از بابزرگم بپرسم... ولی...
-
صرفا برای یاداوری خودم...
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 22:28
حتی یک ثانیه بعد هم نمیدونی چی میشه.... حتی یک ثانیه.... درست لحظه ای که داری میخندی.... یهو همچین میزنه پس کله ات که نفهمی از کجا خوردی... داشتم ظرف میشتم.... بچه ها داشتن دست میدادن.... و میگفتن الی ول من بیاااا دیگه... گفتم دست بدین اومدم... در همین حین گفتم بچه ها هفته ی دیگه این موقع.... همه خسته ی جشن عقدیم :)))...
-
سال نو مبارک
سهشنبه 2 اردیبهشت 1393 12:26
نمیدونم چرا نوشتن این پست انقدر طول کشید.... اولین باره که تو سال جدید دارم مینویسم اونم وقتی که یک دوازدهم سال رفت.... شاید بخاطر اتفاقای خیلی عجیبی بود که خیلی یهویی و افتاد و حسابی زندگیمونو تحت تاثیر قرار داد.... حالا کم کم می نویسم همه رو.... بعد از مدت ها دوری از دزفول الان چند ماهه دزفول نشین شدم خیلی لذت...
-
من این روزا یه حال دیگه ای دارم....
جمعه 9 اسفند 1392 22:17
بوی هوای این روزا یه استرسی انداخته به جونم.... بوی رفتن پدر بزرگ با بوی استرس های دم عید قاطی شده.... دیگه فقط دوری خلبانو کم داشتم :( بقیه موارد توی اینا گم هستند.... فقط روزهای آخر سال 92 تا همیشه یادم می مونه :|
-
عاشق روزهای تعطیلم
چهارشنبه 23 بهمن 1392 15:51
دیروز صب قرار بود خلبان بیاد دنبالم صبونه بریم بیرون.... من از ذوق زود پاشدم ولی گفتم زنگ نزنم بیدارش کنم یه روز تعطیلشو بخوابه... اونم بیدار بوده و زنگ نزده منو بیدار کنه:دی.... یعنی خل و چلیم ما دو تا.... من تا 8 دووم آوردم... 8 مسیج دادم بهش... به ثانیه نکشید زنگ زد گفت دم درم!!!.... منم ذوووووووووق.... رفتیم...
-
فردای روز فارغ شدن
دوشنبه 21 بهمن 1392 11:27
صبحش از خواب پاشدم یادم نبود من آدمی هستم که دفاع کرده:دی.... خیلی خوب بود.... عصرش کپل دفاع داشت رفتیم دانشگاه... رفتم پیش دکتر،... تا منو دید گفت به! عروس خانم فوق لیسانس:دی.... بعدش گفت تو دیروز منو کشتی:دی چرا نگام نمیکردی همش داشتم بهت اشاره میدادم:دی.... میخواستم داد بزنم دیگه:دی.... بعدشم کمی صحبت و بعدشم دفاع...
-
هفته گذشته
یکشنبه 20 بهمن 1392 12:28
تو رستوران نشسته بودیم.... شامو سفارش دادیم و خوردیم و داشتیم تو کار خانم و آقایی که سنشون بالا بود و رو میز کناری ما بودند و زن و شوهر نبودند و رابطه شان معلوم نیود چیه و داشتن با هم آشنا میشدن، فضولی میکردیم... که بنده لپ تاب گرام را از کیف مبارک دراوردم تا پاورپوینت علیه سلام رو به خلبان نشون بدم... به یه اسلایدی...
-
ما
شنبه 5 بهمن 1392 15:25
خلبان: یادته اون روزی فلان جا بودیم یه قولی بهت دادم؟ من: خب؟ خلبان: خب میخواستم بگم بعید میدونم رو قولم بمونم!! من: بمیری . . . خلبان: آماده شو تا یه ساعت دیگه میام دنبالت من: باشه عزیزم میدونم که کمتر از 3 ساعت دیگه اینجا نیستی. 4 ساعت دیگه دم درم 6 ساعت بعد خودشو به اون راه میزنه که دیر رسیده: اگه آماده نیستی من...
-
صبح روز تعطیل
سهشنبه 1 بهمن 1392 16:54