درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

اسفند 91

همیشه وقتی میومدم دز.. اولین کاری که میکردم... یه سر میرفتم خونه بابزرگ یه سر میزدم...  این دفعه ولی نه.... 

 

این هوای دزفول... این خیابونای شلوغ... این شور و شوق و هول و ولای مردم.... داره منو دیوونه میکنه... اصن بوی هوا یه جوریه.... 

 

دیشب داشتیم میرفتیم خونه عمه اینا...  اون جاده ای که از توش رد میشدیم.... بخصوص وقتی نزدیک خونه عمه شدیم... بوی شکوفه ها.... دیوونم کرد :( و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.... و زدم زیر گریه....

حالا دیگه با تموم وجود دارم نبودنشو حس میکنم..... بعد از مراسم های بابزرگم.... که رفتم تهران.... تو بدترین موقعیت رفتم....  

حالا همه حالشون بهتر شده.... من اما نه... :( 

 

انگار که تازه همه چی داره واسه من شروع میشه.... وقتی تهران بودم... یا وقتی خونه خودمونیم یا تنهاییم.... اصن یادم نیست که بابزرگ دیگه نیست... ولی وقتی همه جمعیم.... یه چیزی گلومو فشار میده.... تمام دیشب وقتی همه خونه عمه بودیم....  من همش داشتم تلاش میکردم که گریه نکنم... ولی خب بازم نشد..... 

  

حالا با تمام وجود دارم نبودشو حس میکنم...... 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد