X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 3 اسفند 1396

هفته پیش هفته خیلی بد و سختی بود. سر یه چیز الکی یه نفر چنان اذیتم کرد که ترکش هاش تا مدتی تو زندگیمه فک کنم. هنوز عمیقا ناراحتم و فک کنم طول میکشه تا ناراحتیم بره.... شایدم تا همیشه این تو دلم بمونه. نمیدونم.


امروز یهو انقدر دوباره این ناراحتی بهم فشار آورد که طبق معمول وقتایی که ناراحتم رفتم تو گروه دوستای صمیمیم تا باهاشون حرف بزنم و ارامش بدن بهم...  یهو سیمین گفت الی یه عکس از حلما بفرست... رفتم تو گالری گوشیم و چنان غرق فیلم و عکسای حلما شدم که یهو همه ناراحتیم تبدیل شد به ذوق بی حد و اندازه از داشتن حلما. 


یه فیلم براشون فرستادم. بعدش همون فیلمو پشت سر هم چند بار پلی کردم و دیدم و بازم حس عاشقی مادرانه غیر قابل توصیف لذت بخش....

دوشنبه 13 آذر 1396

این خیلی بده که خیلی حس خاصی نداشتیم.... چند بار با الناز راجبش صحبت کردیم... یعد به این نتیجه رسیدیم که بیشتر راجبش صحبت کنیم تا حس پیدا کنیم بهش... نه فقط این... خیلی چیزای دیگه هم هست :| در نهایت ماها به شدت به روزمرگیمون و به این جمع کوچیکمون عادت کردیم و این اصلا خوب نیست... هر چیز کوچیکی که روزمرگیمونو بهم بزنه یا باعث خستگی و کمبود خوابمون بشه... یا باعث بشه تو روند کار و زندگیمون اختلال ایجاد بشه رو مخمونه...


حالا دیگه به این نتیجه رسیدیم که هر طور که شده باید بریم... باید انقد بهش فکر کنیم تا هیجانشون داشته باشیم... اگه این یکی رو هم نریم دیگه کلا از اینی که هستین تنبل تر میشیم... حسمون باز هم کمتر میشه... 

.

.

.


ولی اینکه میگن از دل برود هر آنکه از دیده برود در مورد آدمای دم دستیه... اون آدمایی که آدم رابطه عمیقی باهاشون داره هیچ وقت از دل نمیرن... و تا ابد آدم بهشون حس داره


دوشنبه 1 آبان 1396

دیروز برای اولین بار تنهایی حلما رو بردم بیرون... با کالسکه رفتیم پیاده روی... اولش تو شوک بود بعد کم کم عادی شد بعد گیج شد بعد خوابید :)


این روزا دخترم قهقهه میزنه :)

آواز میخونه :)

اسباب بازیاشو میگیره

یه ربع رو زمین میمونه بدون بهانه گیری و تو پارکش بازی میکنه


اینا همه ی دنیای منن این روزا... با خنده هاش میخندم با خوابش آرامش میگیرم با گریه هاشم میخندم و بهش میگم ماماااان تو بلد نیستی گریه کنی چه ناز گریه میکنی :))))))

دوشنبه 24 مهر 1396

تا من تو را بدیدم

دیگر جهان ندیدم

گم شد جهان زچشمم

تا در جهان نشستی



دوشنبه 17 مهر 1396

حلما رو خوابوندم و به سبک روزهایی که هنوز بچه نداشتم نهارمو آوردم روی میز کار یه قسمت فرندز گذاشتم از نهار خوردن و فرندز دیدنم لذت بردم :)


کمش مونده تا همه چی به روال عادی برگرده... در حال خونه تکونی ام مثل همیشه.... 


دیروز داشتم باهاش بازی میکردم برای اولین بار قهقهه زد یکی از بهترین لحظه های زندگیم بود.... زندگیم با حلما پر شده از بهترین لحظه ها که نمیدونم کدومشون بهترینه... 

   1       2       3       4       5       ...       145    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان