سه‌شنبه 27 شهریور 1397
این هفته خیلی یهویی تصمیم گرفتم از شرکت جدا بشم بعد از 7 سال کار کردن یهو احساس کردم دیگه کافیه و این شرکت جایی واسه پیشرفت من نداره و فقط منم که دارم به شرکت سرویس دهی میکنم... نمیدونم تصمیم درستیه یا نه ولی از وقتی تصمیم گرفتم حتی یه دقیقه هم دوست ندارم کار کنم براشون :( این در حالیه که قبلا یکی از تفریحات زندگیم کار کردن بود و خیلی خیلی کارمو دوست داشتم و ازش لذت میبردم.

میریم که خانه دار بشیم :)

شنبه 30 تیر 1397

دیشب له و لورده از مسافرت مضخرف یه روز و نیمی که قرار بود 3 روزه باشه... خلبان خوابیده بود و من و حلما در حال بازی تو اتاق نشیمن نشسته بودیم... حلما از سرو کول ماشینی که میثم براش خرید بالا میرفت... خودش سوارش میشد خودش پیاده میشد... روی صندلی ماشین می ایستاد... کارهای عجب غریب میکرد که با هر تکونش دل من میریخت که الان میفته الان میفته ولی دورادور چشمم بهش بود و نزدیکش نمیشدم... چند باری پاش سر میخورد ولی خودشو هر طور شده نگه میداشت... با خودم گفتم این که میتونه انقد تعادلشو رو ماشین حفظ کنه چرا راه نمیره؟


بعد واسه تست بغلش کردم و گذاشتمش روبروم و گفتم حلما بیا مامان... و در کمال ناباوری دو قدم برداشت... اولین قدم هاش... انگار خواب میدیدم... جیغ کشیدم از خوشحالی... مث یه خواب بود... دوباره گذاشتمش روبروم و گفتم بیا مامان... دوباره یه قدم برداشت... از ذوق و شوق و خوشحالی بی حد و مرزم بغلش کردم و دویدم تو اتاق خواب... خلبانو بیدار کردم و گفتم پاشو دخترمون راه میره... پرید... گفت الکیییی.... بعد با ذوق و شوق اومدیم تو اتاق نشیمن و خلبان دوربین به دست و من به حلما میگفتم تاتی کن مامان... بیا مامان... اصلا دیوونه شده بودیم از خوشی...  همه سختی ها و ناراحتی های مسافرت مضخرف یه روزی و نیم تموم شد... خلبان دوباره رفت بخوابه و من اولین کاری که کردم زنگ زدم به الناز... بعد به مامان... و گفتم که حلما راه میره... انگار که تو این دنیا بچه من اولین بچه ایه که راه میره :)


یک سال و یک ماه و نه روز :)

شنبه 9 تیر 1397

دیشب داشتیم وسایلمونو از اینور اونور خونه جمع میکردیم... یهو مامان بزرگ آروم گفت دااا امشو نمویسکی؟... لبخندی زدم گفتم نه مامبزرگ خلبان گناه داره خسته از سر کار میاد تنها باشه... گفت می فکرش مباد بگره بخفته :)))) بهش گفتم نه دیگه منم باید برم سر خونه زندگیم... 


خلبان مشغول راه اندازی کولر اتاق گلی بود... کارش که تموم شد دیر شده بود... سفره انداختیم تو آشپزخونه که شام سریعی بخوریم و بریم... در حین شام خوردن بهش گفتم نمیدونم چرا امشب انقد سر صبریم و دیرمون شد... گفت میخوای بمونیم اصن... گفتم نه بابا صب چطور از اینجا بری سر کار... اذیت میشی... گفت نگران من نباش میمونیم :))))


حلما هم خوابش میومد... من داشتم چونه میزدم باهاش که باید بریم... مامان بزرگ گفت دیگه وقتی بهت گفتم بمون صلواتی بفرست و بمون :)))) خلاصه موندگار شدیم.

.

.

.


حالا مامان داره سیب زمینی و گوجه و سرگنجشکی سرخ میکنه.... بوش تو کل خونه پیچیده... خونه بوی زندگی میده :)

چهارشنبه 6 تیر 1397

حلما میگه مادر :دی


یعنی غش میکنم برای مادر گفتنش... آخه نمیدونم چی شده... من از نوزادی هی بهش میگم ننه بیا... ننه قربونت برم... ننه عاشقتم... انتظار داشتم به من بگه ننه... حالا میگه مادر... خیلی خوبه...


الان یه حالی ام انگار هیشکی بچش بهش نفگته مادر فقط منم که بچم بلده بگه مادر :دی





دوشنبه 21 خرداد 1397

بصورت عجیبی از کارهایی که واجبه انجامشون بدم عقب می مونم... مثلا یه گزارشو باید آماده کنم با خودم می گم تا دو سه روز دیگه آمادش میکنم... یک ماه میگذره هنوز گزارشو تکمیل نکردم :|

هر بار جلسه داریم کلی کار های عقب مونده میاد تو ذهنم که باید انجامشون میدادم و تو جلسه مطرح میکردم با خودم میگم تا آخر هفته انجامشون میدم نمیفهمم کی آخر هفته میاد و میره :|

از همه بدتر یه پیام برام میاد میخونمش با خودم میگم برم فلان کارو انجام بدم بیام جوابشو بدم... یه هفته میگذره من هنوز جواب ندادم:|

مادر یکی از فامیلا فوت میکنه هی با خودم میگم فردا بهش زنگ میزنم پس فردا میزنم..... چلمش میشه من هنوز زنگ نزدم یارو رو میبینم ازخجالت آب میشم :|


زمان برای همه یکسان نمیگذره... واسه یکی هر ثانیه هزار ساله واسه یکی هم هر ساعت مث یه دقیقس....

   1       2       3       4       5       ...       147    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان