درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

درباره ی الی پلی

روزمره های مامان حلما و همتا

این تصویر چه زمانی از شبانه روز است؟

 

 

 

(تهران.... آبان ۸۹.. صبح زود... عکاس:الی) 

 

اومدم کارت ورود به جلسه ی امتحانامو پرینت کنم و برم...  

 

 

مردم دیگه!... خیلی سخته!... من آدم ارشد گرفتن نبودم!... من دیگه کشش ندارم!.... من تنبل هستم!... من خل هستم اگه ترم دیگه از اول ترم مث آدم درس نخونم.... یعنی تمام وقت دارم خودمو لعنت میکنم!... 

 

به امید نمره ی دی اس پی بالای ۱۴ از همه ی تفریحاتمان میگذرییییییم!.... 

 

التماس دعا...

روزگار نگرانی

... و در راستای روزمره نویسی!... 

 

راستش.. بعد از اینکه استاد نمره های دی اس پی را در برد نصب کرد... کمی تا قسمتی متحول شده ام... و...  الان که یادم می آید... درست روز قبل از امتحان دی اس پی... اینجا مهمانی زنانه بود... از آن مهمانی هایی که خانم ها می آیند مینشینند... صحبت میکنند... عصرانه ای میخورند... و به منزلشان میروند... ظاهر قضیه این بود که دو سه ساعتی بیشتر مهمانی طول نمیکشد... ولی باطن قضیه میگفت.... از صبح باید اول پروژه ی (چی بپوشم) را حل کرد... و سپس آماده شدن و مرتب کردن مو و رو!!!.... 

سپس نشستن در مهمانی و لبخند زدن و باز هم لبخند زدن... در برابر جملات تک تک خانم ها که میگویند(اصلا بهت نمیاد فوق لیسانس باشی فک کردم دبیرستانی)... و بعد گوشه ای نشستن و بازی کردن با ۲پسر بچه ی تخس و دخترکی شیطان!!.... و انتظار برای پایان یافتن مهمانی!.... 

 

و بیخیالی و ..... 

 

تا امتحان های پایان ترم کمتر از ۱۰ روز دیگر باقیست... و من هر طور که حساب میکنم وقت کم می آورم... 

 

از طرفی فردا پدربزرگ مرخص میشود... و دوست دارم تهران بمانم اگر مراقبتی نیاز داشت کنارش باشم!...  

 

استرس دارم!!

روزمره

خبری نیست... آخر ترمه... انشارات شلوغه... ترم اول چه زود گذشت ها.. همینه دیگه زود میگذره.. یارو رو بعد از مدتی میبینی بهش میگی چیکار میکنی میگه دکترا دارم!... خب حق داره.. زود میگذره همه چی!!.. 

 

رفتیم با دکتر(استاد راهنما) صحبت کنیم در مورد پروژه و موضوع و این چیزا... یه چیزایی میگفت... از کله ام دود در میومد... فک کنم دکتره دود ها را دید!!.... آبروم رفت!.... خب من اگه میدونستم پروژه این دردسرها را داره نمیومدم ارشد بخونم که!... پشت صندوق مغازه ی پدری پادشاهیمو میکردم!... 

 

رفتیم ملاقات بابزرگ... بابزرگ همش میگفت چرا اومدین... هر کی میومد چند دقیقه میموند... بابابزرگ بهش میگفت برو دیگه نمون!!!.... بعد یه آقایی بود تخت بغلی بابزرگ!.... عمو گفت دکتر اومده بهش گفته مرخصی.. گفته نه!.. میخوام امروزم بمونم عصر قراره دوستام بیان ملاقاتم!:دی... پیرمرده ورزشکار بود.. وزرش باستانی... ملاقات کننده هاش دیدنی بودن... 

 

دیگه خلاصه... ۵شنبه شاید کاسبی راه بندازم.. جزومو تو یه مزایده به فروش بزارم... مث مموت:دی... میگن تا ۱ میلیارد دلار هم مشتری واسش جور شده:دی.... فک کنم میخوان ازش یه موالی چیزی بسازن... من بچه بودم بابزرگم یه پژوی اونجوری داشت... عمه تازه رانندگی یاد گرفته بود با اون پژو میبردمون پارک قیطریه!... 

 

امروز استاد دی اس پی نمره هامونو داد!... خیلی کم شدم!... (فهم گریوه) 

 

 

کسی واسه پروژه ی من چیزی در نظر داره؟ 

 

وااااااااااای نمیدونید که چی شد؟... استادمون گفت یه تز دکترا بوده رو دستگاه دروغ سنج کار کرده!... بعد یه دستگاه ساختن... که از مغز سیگنال میگرفته... وقتی یارو دروغ بگه تو سیگنال دریافتی تغییر ایجاد میشه... گفت یه استادی اومده دستگاهو امتحان کنن... ازش سوال می پرسیدن... وقتی اسم زنشو میاوردن یه پیک بلند تو سیگنال بوجود میومده!.. :دی.... :دی...

ارتباطات

یک طرفه شدن خط مبایل هم چیز بدی است ها... دیروز نه پریروز هم نه... چند روز پیش پیامکی به دستمان رسید حاوی این پیاد که در صورت عدم پرداخت صورتحساب این دوره ی خود تا چندین و چند ساعت دیگر ارتباط شما قطع خواهد شد... ما نیز با خانواده تماس گرفتیم و از آنجا که صورتحساب این دوره مان سر به فلک میزد و رویمان نبود به پدرمان بگوییم!.. به خواهرمان گفتیم به پدرمان بگوید که زحمت این صورت حساب را نیز مثل تمامی زحمات این مدت متحمل شوند!... لیکن... ۲روز بعد پدرمان تماس گرفت و فرمود قبضی نیامده است!... خودت به عابر بانک برو و با شناسه ی قبض صورتحسابت را بپرداز باشد که عبرت بگیری و دوره ی بعد کمی صرفه جویی بفرمایی (البته این را پدر نگفت.. خودمان به خودمان گفتیم)... 

 

ما هم کوتاهی کردیم و در این هوای سرد دلمان نیامد خانه ی گرم و پر مهر را به قصد عابربانک رفتن ترک کنیم... اینگونه شد که شب خوابیدیم و صبح هنگام دیدیم شبانه پیامکی سرشار از مهر از اپراتور بدستمان رسیده... که ما را مشترک گرامی خطاب کرده و قطع ارتباط با دیگران را به اطلاع مان رسانده است... 

 

دیروز رفتیم و موفق به پرداخت صورت حسابمان شدیم اما هرچه گشتیم امور مشترکین ندیدیم!... و در حال حاضر بیشتر از ۳۶ ساعت است که برقراری ارتباط برایمان امکان پذیر نمیباشد... باشد که یه زودی مشکل حل شود و ما مجددا ارتباط دار شویم!....  

 

سپس جواب خاله ی عزیز تر از جان که نصف شب برایمان خبر های داغ میفرستند و خواهر و دختر عمه ی مان که سراغ پدر بزرگ را از ما میگیرند و دوستان عزیزی که میگویند کی میای دانشگاه جزوتو میخوایم و دوست عزیزی که پیامکی با این مضمون برایمان ارسال کرده را بدهیم!!....: 

 

(خاطرم نیست تو از بارانی... یا که از نسل نسیم.. هرچه هستی گذرا نیست هوایت.. بویت... تو زمن یاد کنی یا نکنی.. من به یادت هستم)